تبليغاتX
افسانه و اسطوره
 
افسانه و اسطوره
 
 
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی
 

 

سلام دوستان،

پیش از هر سخنی نوروز بر شما خجسته باد!

  به فر کیانی یکی تخت ساخت        چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

  که چون خواستی دیو برداشتی       ز هامون به گـردون برافراختـی

  جهان انجمـن شــد بـر تخـت او       فــرو مــانــده از فــّره بــخــت او

  به جمشید بر، گـوهـر افشاندند        مر آن روز را، روز نو خواندند

  سـر سال نو، هـُرمـز ِ فرودین        برآسوده از رنج تـن،  دل ز کـین

  بـزرگان بـه شـادی بـیاراستـنـد       می و جام و رامشگران خواستـنـد

  چنین روز فرّخ، از آن روزگار      بـمـانـده از آن خـسـروان یـادگــار

برای تک تک شما دوستان مهربان سالی سرشار از خوبی، خوشی، شادکامی و پیروزمندی را از ایزد یکتا خواستارم. ایدون باد!

                                      **********************

   نمیدونم هنوز کسی این جا میاد یا نه. ولی میدونم که یه عذر خواهی بابت ناپدید شدنم به دوستان بدهکارم! شرمنده همگی به خدا!

اتفاقاتی که در زندگی همه ی ما ممکن است  بیفتند، برای من بالفعل شدند و افتادند و مدت مدیدی چنان درگیرم کرند که داستان مفصل اش چندان خوشایند هم نیست ، ولی گریز و گزیری نبود. دستی به قلم نمی رفت و دلی به خواندن و نوشتن......ولی چه چاره؟ مگه تا کی میشه ننوشت و نخوند و .......حالا ممکنه یه دوره شش هفت ماهه حرفی به ذهن و قلمت نیاد ........  ولی بالاخره میاد ! بگذریم....

   تا یادم نرفته، یه تشکر ویژه هم به یه عده از دوستان بدهکارم، به سید رضا و سهراب عزیز که خداوکیلی ما رو با تماس ها و پیام هاشون شرمنده کرند و بی معرفتی ما رو به رومون نیاورند. همینطور شمیم عزیز که حسابی از برگشتن و بریدنم عصبانی بود! ولی خوب با یه سری توضیخاتی که دادم، کمی حق را به من داد! یا مهران عزیز که حسابی دلسردش کردم، انگار هند که بودم ازش بیشتر با خبر بودم !همینطور رضوان عزیز و .........خلاصه این که از همه ی شما بابت محبتی که دارید صمیمانه سپاسگزارم.

 این حس بسیار خوبیه که آدم می فهمه یه عده که هرگز ندیدتشون و تنها با چند تا پست و کامنت باهاشون در ارتباط بوده و باهاشون نقطه نظرات و علایق مشترک داره این قدر براش ارزش قایلن و همین چند ثانیه رو هم وقت میذارن تا یه کامنتی بنویسن یا بهش زنگ بزنن و حالشو بپرسن و ....... به هر حال ممنون.

امیدوارم باز بتونم بنویسم و با شما ها بیشتر گپ و گقت داشته باشم و یاد بگیرم.

با آرزوی پیروزی و شادکامی برای تک تک شما عزیزان.

بدرود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  | 
 

* * این هم چند عکس که در سفر های چند ماه پیش انداخته ام :

 

* مجسمه ی "گاو مقدس"، "معبد گاو مقدس"، بنگلور:

مجسمه ی گاو مقدس. معبد گاو مقدس. بنگلور

 

مجسمه ی "گاو مقدس"، معبد "گاو مقدس"، بنگلور. پیشینه ی ساخت این معبد به پنج سده پیش باز می گردد و هندو ها بر این باورند که این مجسمه ی مقدس هر ساله به اندازه ی چند میلی متر رشد می کند و اندازه ی نخستین آن در سده های پیش، بسیار کوچک تر از اندازه ی امروزی آن بوده است.  

 

* مجسمه ی "گانش" واقع در پشت مجسمه ی گاو "مقدس":

مجسمه ی "گانش"

 

 * سنگ نگاره ی "برهمن" در مجاورت معبد "گاو مقدس" :

تمثال برهمن

 

 * "بالاجی"، معبد "ایسکان"، بنگلور :

 "بالاجی"

 "بالاجی" در میان انبوه خدایان هندوان، غنی ترین است. در میان خدایان بیشترین نذورات و هدایا به این خدا پیشکش می شود.

 

* معبد "تورکوتیش وارا" از سلسله معابد "بلور"، ایالت "کارناتاکا" :

معبد "تورکوتیش وارا"

راهبی در شبستان معبد در حال زمزمه کردن بخش هایی از "ریگ ودا" است.

سلسله معابد "بلور" واقع در "ایالت کارناتاکا" از باستانی ترین مجموعه معبد هندوستان هستند. این معابد که شمارشان به بیش از سد ها می رسد و در دل کوهستان ها ساخته شده اند قدمتی هزار و اندی ساله دارند. ساخت این مجموعه معابد نزدیک به چهار سد سال به درازا کشیده است وامروزه از  زیبا ترین آثار باستانی هندوستان به شمار می آیند. 

 

* نمای بیرونی معبد "تورکوتیش وارا" :

نمای بیرونی معبد "تورکوتیش وارا"

 

 * ظریف کاری های نمای بیرونی، برج شرقی معبد "تورکوتیش وارا" :

ظریف کاری های برج شرقی

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 3:53 قبل از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  | 
 

                             "واژه ها قلقلکت می دهند"

 

واژه ها قلقلکت می دهند. از بس که زیادند، از بس که هستند. همه چیز را واژه دیدن؛ شعر را، نوشتن را، نویسش را، گفتن را، دیدن را........همه ی این ها واژه اند. می توانی با هم ترکیب شان کنی، سوایشان کنی، رویشان مکث کنی و هی بچینی شان پشت سر هم، زیر و بالای هم و  هر بار معنایی نو بیافرینی! ........ یعنی "می خواهی" که بیافرینی ............

شور و جنون واژه ها آرامش ناپذیر اند. عطش که وجودت را فرا می گیرد ........  ناخود آگاه هجوم می بری به درگاه واژه ها! ........ دست به دامن لغات می شوی .......... عطشت سرایت می کند به کلمات ......... واژه ها را در دل متن بی تاب می کنی ........  بی تاب می شوی ...... هستی ...... بی تاب تر ........  قلم را زمین می گذاری........ ویرت گرفته که هی بنویسی ........  ولی ذهنت آن قدر شتاب گرفته که قلم ات جا مانده ......... مثل همیشه ........ کمی مکث می کنی ......... نوشته ات را می خوانی ...... بی تاب تر می شوی ......... شاخه کبریتی حرام سیگار می کنی .........  کتابی را که دوستش داری بر می داری ....... آن چه را می خواستی بگویی و نتوانستی را در آن پیدا می کنی ........برای بار سدم می خوانی اش ............ همه ی نوشته را از بری ........  ولی باز هم می خوانی اش ........ دنبال چیزی می گردی لابلای واژه ها ...... هنوز هم انگار چیزی کم دارد که می خواستی و نتوانستی بگویی و بنویسی ....... سیگارت دارد دود می کند ........ سرت سوت می کشد ....... قلم و کاغذت را نگاه می کنی ........ چندشت می شود ........  کتاب را می بندی ......... چشم هایت را هم .......... بوی سیگار توی دماغت می پیچد ......... به لغات فکر می کنی ........ به زندگی ......... حالا سینماتوگراف کله ات شروع می کند به اکران آن چه ضبط کرده! ........ معجونی مالیخولیایی از همه چیز .........کاش می شد همه ی این ها را کارگردانی کنی و بزنی روی "دی وی دی"!........ با واژه ها که نشد کنار بیایی ........ نگاهشان می کنی و می خندی و می گریی و می اندیشی و می سازی و خراب می کنی ......... پلک هایت که سنگین شدند، دیگر داری خواب می بینی .......... صحنه ها آرام می شوند ......... زمان می ایستد .......... دنبال کاغذ و قلم نمی گردی ......... کتاب بسته را بر نمی داری ........ سیگاری نمی گیرانی ......... چندشت نمی شود ........ بی واژه تنها در "خواب" می توانی باشی ......... از کجا که برادر بزرگ ترش، "مرگ"،  همان "بی واژگی محض" نباشد؟ .......... نمی دانی .......... فقط خواب می بینی ...........

فردا که شد باز واژه ها قلقلکت می دهند .......... جنون لغات ........... زندگی ............

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 1:42 قبل از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  | 
 

"هان  با شمایم......"، درود

خیلی وقت بود که نوشتن را فراموش کرده بودم! در گیر و دار های هر روزه ام، دیگر زبان خودم را هم به سختی می فهمیدم! تلاش می کردم تا بنویسم، می نوشتم، می نویسم، ولی ........ این نوشته ها همه ی حرف هایم نیستند  به خدا!

هر چند می نوشتم، چون مرا گریزی نبود از ننوشتن، گویی ولی این همان عادتی شده بود که ترکش موجب مرض است! مثل همین سیگاری که هی میگیرانی و و دود اولش را می بلعی و الباقی را می گذاری تا کنار زیر سیگاری آن قدر بسوزد تا بمیرد!

"سهراب" نخستین کسی نبود که مرا به تیغ آن پرسشش از لهجه ی نوشتاری ام به رجز خوانی وا داشت! ولی انگار هنوز سمبه پر زور نبود! برایم نامه ای فرستاد و من می خواستم نامه اش را خصوصی پاسخ بدهم و در آن از این بگویم که من همه آن نیستم که در این یادداشت ها می بینی! که "سهراب" خود پیش دستی کرد و از سید بزرگوار "شماره گان" مرا خواست! در این گیر و دار "شمیمی" از راه رسید و آن چه رشته کرده بودیم همه را پنبه کرد!

حالا این من و این شما، این شما و این من!

بدرود

*****************

 این هم سه "هایکو" از آخرین نوشته هایم، تقدیم به "شمیم" ، "سهراب" و "سید رضا" :

۱ :

این جا روستاست

زن، به احترام آتش

آرام می روبد خاکستر را.

****************

۲ :

روز های آفتابی

روز های آفتابی

زمین به یاد ایـّام کودکیش تاب می خورَد.

****************

۳ :

عشق

آهویی رمید

ردّ پایش نشسته بر شبننم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |