|
افسانه و اسطوره
|
||
|
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی |
شهریاری کیانیان ـ بهره ی سوم : کی خسرو
کیانیان
کـی قـبـاد | کی کاووس | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای | داراب | دارا

آتشکده آذر گشسب. تخت سلیمان. ساخت این آتشکده به کی خسرو کیانی نسبت داده می شود.
( این تصویر بر گرفته از سایت رسمی خبرگزاری میراث فرهنگی CHN می باشد. )
( عکاس : حسین کرم زاده. مکان : تکاب. زمان: ۱۶-۰۶-۲۰۰۶ )
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده :
کی خسرو از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و سومین شهریار کیانی است. بر پایه گزارش نوشته های فارسی ، کی خسرو پسر سیاوش و فرنگیس، نوه ی کی کاووس و افراسیاب تورانی و یکی از نامدارترین شهریاران و دلاوران ایران زمین است. در شاهنامه و هم چنین متون پهلوی، کی خسرو نمادی از یک شاه آرمانی است.
شهریاری کیانیان ـ بهره ی دوم : کی کاووس
کیانیان
کـی قـبـاد | کی کاووس | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای | داراب | دارا

سر در ارگ بزرگ کریم خانی. شیراز. تابلوی کاشی کاری از نبرد رستم با دیو سپید.
(تصویر بر گرفته از سایت دو هفته نامه ی فروغ. سال سوم. شماره ۷۲ )
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده :
کی کاووس از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و دومين شهریار کيانی است.
بر پایه گزارش شاهنامه ، داستان زندگی کی کاووس يکی از پرماجرا ترين و پر کنش ترین دورانها است. او در شاهنامه پسر کی قباد است که پس از او بر تخت شاهی می نشيند. در شاهنامه داستان لشکر کشی کاووس به مازندران و اسير شدن در بند ديو سپيد، داستان هفت خوان رستم و سپس آزادی کاووس به دست رستم از گیرا ترین بخشها به شمار می رود.
از ديگر ماجراهای او لشکر کشی به توران و چين و مکران و هاماوران و مصر و بربرها و خواستگاری از سودابه دختر شاه هاماوران، بنا کردن کاخ نامی اش در البرزکوه، پرواز در آسمان و سرنگون شدن در آمل و داستان پسرش کی سياووش است.
به گزارش شاهنامه کی کاووس ۱۵۰ سال پادشاهی می کند و تا زمانی که نوه اش کی خسرو، افراسياب تورانی را از پای در می آورد زنده است و سپس پادشاهی را به کی خسرو می سپارد و خود از جهان می رود.
در پی خود رایی های او،از کاووس شاه در نوشته های فارسی با پاژنام ( صفت ) خیره سر، بسیار یاد رفته است.
شهریاری کیانیان ـ بهره ی نخست : کی قباد
کیانیان
کـی قـبـاد | کی کاووس | کـی خـسـرو | لـهـراسـپ | گـشـتـاسـپ | بـهـمـن | هـمـای | داراب | دارا

رزم رستم و اسفندیار. پرده ی نـقــّالی.
( بر گرفته از تارنمای عجایب المخلوقات )
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده :
کیانیان یا کـَویان دومین دودمان پادشاهی در اسطورههای ایرانی اند. لقب سران کیانی کـَوی بود و از این رو بدین نام خوانده میشدند. کویان در زمان پیش از تاریخ بر ایران خاوری فرمان میراندند.
کی قباد از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و نخستین شهریار کیانی است . کی قباد پادشاهی اش رابا یاری زال و رستم به دست آورد .
آن چه در پی می آید، گفت و گویی است که با فریدون جنیدی پیرامون خاستگاه زرتشت انجام داده بودم که در روزنامه ی بانی فیلم به چاپ رسید.
( میثم ارشدی. روزنامهی بانی فیلم.برگه ی فرهنگ و ادب. سه شنبه ۲۳ دی ماه ۱۳۸۲ )
آیا زرتشت اهل ری بود ؟

«فریدون جنیدی» ایران شناس و گرداننده بنیاد فرهنگی نیشابور و نشر بلخ است. حاصل بیش از سی سال پژوهش و مطالعه وی پیرامون شاهنامه، ویرایشی از شاهنامه است که به زودی منتشر خواهد شد. از کتاب های وی؛ «زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی»، «داستانهای شاهنامه»، «نامه فرهنگ ایران»(سه جلد)، «فرهنگ واژگان اوستایی»؛(جهار جلد)، «حقوق بشر در ایران باستان» و «تاریخ آتور پاتکان» از «پروفسور اقرار علی اف» است.
جنیدی مدتهاست کلا سهای رایگان زبان های پهلوی، اوستایی و شاهنامه خوانی در بنیاد فرهنگی نیشابور بر گزار می کند. او اکنون در حال ویرایش «شاهنامه» و نگارش کتاب «سر گذشت ایران» است. با او در مورد خاستگاه زرتشت و نقش توجه به آیین های کهن و همچنین پیرامون ادعای تاجیکستان در مورد زادگاه زرتشت گفت و گو کردیم. با توجه به این که در صدد هستیم در ادامه، نظرات دیگر اساتید را هم در این راستا جویا شویم، صحبت های فریدون جنیدی را با هم می خوانیم:
درا ینکه جهانیان «زرتشت» را پیامبری ایرانی می دانند و «گات های» زرتشت – که در کنار دیگر کتاب ها، از آتش سوزان اسکندر، سالم به دست ما رسیده است- سروده زرتشت است؛ هیج تردیدی نیست. اینها همه برآمده از فرهنگ ایران است، چرا که همه ادیان دیگری که پدید آمده اند فرهنگ ساز هستند، مگر دین ایران به این معنا که دیگر ادیان، همگی بر فرهنگ های کشورها و ملت هایی که آن ادیان را پذیرفته اند تاثیراتی گذاشته اند و این تنها دین ایرانی است که خود، از فرهنگ این مرز و بوم برآمده و با فرهنگ و دیگر آن همخوان و همراه است.
«ایرانیان» در هر جای جهان که باشند حق دارند «زرتشت» را از خودشان بدانند و البته در بعضی نقاط تعصب هایی در این زمینه هست مثلا مردم «آذربایجان»، زرتشت را از خودشان می دانند و با تکیه به برخی روایات و با توجه به مرکزیت موبدان ساسانی در آتشکده «آذرگشسپ» آذربایجان، زرتشت را از آن دیار می دانند و یا در میان «کردان» تعصب ویژه ای هست که زرتشت «کرد» بوده است. یا در «افغانستان» مردم، زرتشت را اهل «بلخ» می دانند. زیرا «لهراسب» پدر «گشتاسب شاه» در «آتشکده بلخ» نیایش می کرده است. دیگر اینکه بر اساس اخباری که امروزه به دست ما رسیده است، زرتشت هنگام نیایش و ستایش خداوند یکتا در آتشکده «نوبهار بلخ» و به دست یک مرد تورانی به نام «تور براتور» کشته می شود بنابر این افغان ها هم زرتشت را از خودشان می دانند!
در تاجیکستان هم وضع چنین است، زیرا بسیاری از رودهایی که در اوستا (که سروده زرتشت است) از آنها یاد شده است، چون «ونکویی داییتی» و «ارنگ» که همان «آمو دریا» و «سیر دریا» باشند، در تاجیکستان روان هستند و دیگر اینکه به گمان من –و بر پایه پژوهش هایی که انجام داده ام- تاجیکستان خاستگاه نژاد آریا بوده که در اوستا از آن با نام «ایران وییج» یاد شده که در پهلوی به «ایران ویج» و در فارسی به «ایران وج» تبدیل شده است. بی گمان «ایران وییج» یاد شده در اوستا، همین «تاجیکستان» امروزی است. زیرا مادراوستا در آغاز وندیداد، بخشی تاریخی داریم که در آنجا آمده است: نخستین سرزمینی که من –اهورا مزدا- من بیافریدم «ایران وییج» بود، دومین سرزمین«خوارزم»، سومین آن «سغـد» (همان سمرقند و بخارا) و چهارمین سرزمین میورو که همان «مرو» باشد. (ترکمنستان نام «مرو» را به «ماری» دگر کرده است تا نشانه های فرهنگی ایران را از میان ببرد یا نام شهر باستانی «چهار جو» که به معنی چهار جوی آب است و چهار رشته از رودهای پر آبی که از سرچشمه های «آمو دریا» هستند از آنجا سرچشمه می گیرد را به «ترکمن آباد» دیگر نام کرده است!)
از سوی دیگر در «مهر یشت»، بندی هست که ایران وییج جایی است که در آن رودهای «ناوتاک» یعنی قابل کشتیرانی، سر به صخره ها می کوبند و به طرف دریا می روند (۱). اندکی اندیشه در مورد همین فراز نشان می دهد که چگونه می شود اگر رودی سر به صخره ها بکوبد، قابل کشتیرانی هم باشند؟ پاسخ اینکه دو رود «آمودریا» و «سیر دریا» که در تاجیکستان جریان دارند، از کوهای «پامیر» سرچشمه می گیرند و هنگامیکه به دشت رسیدند قابل کشتیرانی خواهند بود و به سمت دریا روان می شوند، دریای «خوارزم» که امروز با نام روسی «آرال» خوانده می شوند و از زمان باستان نام آن «خوارزم» بوده است. پس چنین جایی دیگر از تاجیکستان نمی تواند باشد و ما افتخار می کنیم که آنها بیدار و زنده باشند و نسبت به ارزش های فرهنگی وتاریخ کهن ایران، حساس. هر جقدر آنها بیدارتر زنده تر باشند امید است که به خواب رفتگان این سوی مرز نیز، اندک اندک بیدار شوند. به هر روی چون «ایران وییج»، مرکز نژاد و تخمه آریاییان در تاجیکستان بوده است، تاجیک ها «زرتشت» را ازخودشان می دانند در حالی که زرتشت در هیچ کجا نگفته است که من، خود از ایران وییج بوده ام. این گرایش که همه ایرانیان برای نمونه زرتشت یا رستم را از قوم و قبیله خودشان بدانند، نشانه یک اندیشه آگاه ملی است و بر آمده از بالیدن ملی، ولی خویشکاری پژوهشگر این اسن که «راستی» را بیان کند.
اگر راست این ماجرا از من می خواهید بشنوید، زرتشت اهل «ری» بوده است. در بندهای ۱۶ تا ۱۹ «یسنا ۱۹» آشکارا این باره بیان شده است که زرتشت اهل «ری» بوده است (۲). ولی امروز هیچ کسی در ری نیست که سخت گیری داشته باشد تا بگوید زرتشت اهل ری بوده است. براستی زرتشت «رازی» نبوده است، بلکه ایرانی بوده و وابسته به تمام ایرانیان و هر ایرانی حق دارد این بازمانده فرهنگی را چون دیگر بازمانده های فرهنگی مان، از خود بداند.
در پایان هنگام (دوره) «جمشیدی» که چند هزار سال به طول انجامیده چشمان نیاکان ما به آسمان بوده، چرا که تمام خوبی ها و بدی ها را از آسمان می دیدند. چون: برف، باران، تگرگ، تندر و روشنایی خورشید جان بخش و ماه شب پیما، ستارگان، سیل، یخبندان و ...
مردم در آن زمان آسمان را ستایش می کردن و در طول چند هزار سالی که به آسمان نگاه می کردند، سرانجام توانستند «برج»هایی را از آسمان پیدا کنند و به آنها نامهایی را بدهند و کم کم از روی حرکت ماه، شیوه ای «زمان سنجی» درست کردند که ما امروزه تنها از روی یک واژه می توانیم آنرا بشناسیم.
در زبان از بن و پسوند «انگ» (ang-) اسم آلت می سازند. برای نمونه از ریشه «کلیدن» که در زبان خراسانی به معنای کندن و کاویدن است و پسوند «انگ»؛ کلنگ را می سازند به چم آلت کاویدن و کندن خاک یا ریشه آویختن؛ آونگ را می سازند و یا ... ریشه «ما» در زبان اوستایی به چم سنجش و اندازه گیری است که امروزه در واژه های چون: آمار، شماردن، پیمانه، پیمودن، پیمایش و ... باقی مانده است و با پسوند «انگ»؛ تبدیل به «مانگ» (mang-) می شود که امروزه هم در زبان های کردی و تالشی و تاتی به «ماه»؛ «مانگ» گفته می شود و در گیلان و طبرستان و نه به خود ماه، بلکه به تابش ماه «مانگ تو» (mang- tao) گفته می شود.پس «مانگ» (ماه) یعنی «آلت اندازه گیری»! و از روی این واژه در می یابیم که نیاکان ما «اول با ماه» زمان را اندازه گیری می کرده اند و سال هم نداشته اند و تنها همین ماها بوده است! در طول زمان که به برجهای آسمانی نگاه می کردند سرانجام آدمیان آگاه شدند که هم زمان با برآمدن خورشید یکی از این برج ها - که همان برج «بره» باشد - طول شب و روز با هم برابر می شود و می تواند آغاز درستی برای زمان سنجی ژرف نگر باشد. این زمان سنجی، خوشبختانه نخستین زمان سنجی خورشیدی در جهان بوده که هنوز هم همه جهانیان از همین کار و اندیشه نیاکان ما بهره می گیرند. البته خیام و گروهش در آغاز سده پنجم (ه. ش.) محاسبه های دیگری انجام دادند و گاهنامه خیامی را ساختند، «گرگوار» مسیحی هم از روی گاهنامه خیام، گاهنامه خودش را ساخت که در هر ۳۳۳۳ سال یک روز اختلاف دارد در حالی که گاهنامه خیامی – بر اساس محاسبات شادروان احمد بیرشک – هر یک میلیون و دویست و اندی هزار سال، یک روز نادرستی دارد! و باید این را در اندیشه داشته باشیم که این همه ژرف نگری نیازمند چه مقدار دانش و هوش است.
سال شماری خورشیدی و نوروز، نزدیک به پایان هنگام جمشیدی پیدا شد.
ما این گاه شماری را به جهانیان آشکار کردیم و برگزاری «جشن نوروز» برای ما باید در براستی «جشن دانش» باشد. ولی وقتی چند هزار سال می گذرد و تنها مردم، این جشن ها را برگزار می کنند، اندیشه و فرهنگ توده مردم هم وارد آن می شود. امروز کسی نمی اندیشد که باید این جشن را جهش بزرگ دانش بشری دانست. کاری که از آغاز آن هزاران سال می گذرد و هنوز روان است و تا جهان برجاست روان خواهد بود.
به هر روی این جشن امروزه به شکل مردمی، گرفته می شود که بسیار بسیار نیکو است.
پس از همراهی مردم با هر پدیده فرهنگی، فرهنگ توده مردم هم به آن وارد می شود. از جمله اینکه هنگام آغاز سال نو، در نوروز در دربار شاهان ساسانی سان بر این بوده است که شاه در تالاری می نشسته و موبد موبدان نزد شاه آمده و در می زده است. شاه در پاسخ در زدن موبد می پرسید؛ کیست؟ و موبد در پاسخ می گفت: سرسبزی و خرمی و نوروز و ... هستم. سپس در را باز می کرده اند و به همراه موبد هفت نفر با هفت ظرف در دست که در هر کدام یک نوع دانه، سبز کرده بودند وارد می شدند. این هفت سبزه در بر دارنده: گندم، نخود، جو، عدس، لوبیا، و ارزن بوده؛ به نشانه اینکه سال پیش رو، خرمی و سرسبزی با خود به همراه بیاورد و سالی «آبسال» (سالی که آب در آن زیاد است) باشد.
این سبزه ها را نگهداری می کردند تا روز سیزدهم. البته ما امروزه آنها را می شماریم اما در ایران باستان روزها شمارش نمی شدند، بلکه هر روز را با نام ویژه خودش می شناختند. نام روز سیزدهم «تیشتر» (Tishtar) بوده است. تیشتر نام «الهه باران» است. در روز سیزدهم، این سبزه ها را می بردند و با آیین ویژه و باشکوهی نثار آب روان می کردند و «تیشتر» را ستایش می کردند که تو به ما باران دادی و سبزه های ما بلند شده و جهان سبز شده، پس ما هم این سبزه ها را به تو نثار می کنیم. امروزه هیچکس توجه نمی کند که چرا ما سبزه ها را به آب می دهیم؟ نخست می گویند که سیزدهم گجسته است که هیچ معنایی ندارد، سپس سبزه ها را پرت می کنند در جوی های آب! در حالی که در ایران باستان با نیاز و احترام این کار را می کردند.
این هفت سبزه به هفت سین دگرگون شد که البته از ریشه خود چندان دور هم نیست. سماق و سیاه دانه که گیاه هستند و سرکه و سمنو هم که از گیاه به دست آمده اند و تنها پسین سرکه به آن افزوده شد. پنجاه سال پیش کسانی با خودشان می اندیشیدند که چون سرکه از انگور به دست می آید و در ایران باستان «شراب» بوده پس این هفت شین است نه هفت سین که سد در سد من درآوردی و ساختگی است گروهی لوکس و تازه پرست و بی خبر از آیین های کهن ایرانی بوده است. این هفت شین نیست که هیچ، هفت سین هم نیست و در اصل هفت سبزه بوده است.
این آیینی ایرانی است و وابسته به همه ایرانیان و به هیچ روی نمی توان خاستگاه روشن و ویژه ای برای آن پنداشت برای نمونه وابسته به فلان کشور باشد. این آیین از آن همه ایرانیان در پهنه ایران فرهنگی است و باید به آن پرداخت.
سال گذشته، به پیشنهاد رییس جمهور تاجیکستان «سال جهانی زرتشت» شناخته شد. چون ازبکستان سال ها در تلاش است تا به جهانیان بگوید زرتشت، ازبک بوده است! و البته یونسکو و سازمان ملل این گره را نپذیرفتند. ازبک ها سال بود که می خواستند که جشنی بگیرند ولی نبود، همکاری یونسکو و جامعه فرهنگی جهانی روبرو می شدند ولی درست هنگامیکه تاجیک ها چنین طرحی را پیشنهاد کردند و گفتند که می خواهیم سه هزارمین سال زادروز زرتشت را جشن بگیریم، یونسکو از ایشان پشتیبانی کرد.
به پیشنهاد رییس جمهور و با هزینه دولت و شرکت خود رییس جمهور، این جشن ها در تاجیکستان برگزار شد، اما شور بختانه رییس جمهور ما حتی در جشنی که زرتشتیان در دانشگاه تهران گرفتند شرکت نکرد!
پس اگر کسانی بیدار شده اند و می خواهند بازمانده فرهنگی اشان را بچنگ گیرند و دیگری نمی خواهد ... خوب نخواهد. بگذارید کسانی که آگاهی دارند نگذارند این کشتزار یا خانه، ویران شود!
این گله ای است که باید از رییس جمهور کشورمان بکنیم. فرهنگ ایران، مانند درخت تنومندی است که هم ریشه دارد هم ساقه و تنه و هم شاخه و میوه. اگر ریشه را ایران پیش از اسلام بگیریم، تنه آن ایران پس از اسلام خواهد بود و هیچکس نمی تواند منکر درخشش عظیم و بالندگی فرهنگ پس از اسلام بشود. بزرگترین دانشمندان جهان در این دوران بوده اند و کارهای بزرگی کرده اند که باید مایه افتخار ما باشد.
هر کدام از این سه بخش که بکوشد خودش را از دیگری جدا کند به زودی خواهد خشکید. بنابراین کسانی که گمان می کنند که تنها باید ایران باستان و پیش از اسلام را ستایش کنند، آنها هم شکست خواهند خورد زیرا نمی توانند این تنه شاداب، تناور، کهنسال و پربار را نادیده بگیرند و ریشه بدون پروردن از پوست و بدنه ساقه و شاخه ها خواهد خشکید. پس از نظر کسی که ایران را دوست دارد باید به هرسه بخش این گیاه شاداب و زنده توجه کند.
***************************
پی نوشت ها :
۱ - در مهر یشت ، کرده ی چهارم، بند های ۱۲ تا ۱۴ می خوانیم :
۱۲
مهر فراخ چراگاه را میستاییم که از «منثره» آگاه است. زبان آور هزار گوش ده هزار چشم برزمند بلند بالایی که بر فراز برجی پهن ایستاده است. نگاهبان زورمندی که هرگز خواب به چشم او راه نیابد.
۱۳
نخستین ایزد مینوی که پیش از دمیدن خورشید جاودانهی تیز اسب، بر فراز کوه البرز برآید.
نخستین کسی که آراسته به زیورهای زرین، از فراز آن کوه زیبا سر برآورد.
از آن جاست که آن مهر بسیار توانا بر همهی خانمانهای ایرانی بنگرد.
۱۴
آن جا که شهریاران دلیر، رزم آوران بسیار بسیج کنند.
آن جا که چاپایان را کوهساران بلند و چراگاههای فراوان هست.
آن جا که دریاهای ژرف و پهناور هست.
آن جا که رودهای پهناور و ناوتاک با انبوه خیزابهای خروشان، به «ایشکـَتَ» و «پُوروتَ» میخورد و به سوی مرو هرات و سُغد و خوارزم میشتابد.
۲ - در یسنا، هات ۱۹ ، بند های ۱۶ تا ۱۹ چنین آمده است :
۱۶
این گفتار مزدا سه بخش دارد و به چهار پیشه و پنج ردان می نگرد و با دهش و بخشش، سرانجام می گیرد.
- کدامند [سه] بخش این گفتار؟
- اندیشه نیک ،گفتار نیک، کردار نیک.
۱۷
- کدامند [چهار] پیشه ؟
- آتـُربان ،ارتشتار، برزیگر ستور پرور و [ دست ورز ِ] سازنده.
خویشکاری همه ی [ اینان ] در راست اندیشی، راست گفتاری وراست کرداری با اَشَون مرد پیرو ردِ دین پژوه، برابر است :
« با کـُنش خویش جهان را به سوی اَشَه پیش می برند.»
۱۸
- کدامند پنج ردان؟
- خانه خدا، ده خدا،شهربان، شهریار و پنجمین آنان زرتشت ( در سرزمینهای دیگر،جز ری زرتشتی ).
در ری زرتشتی تنها چهار [ تن ] ردانند.
- کدامند ردان این سرزمین ها ؟
- خانه خدا، ده خدا، شهربان، شهریار و پنجمین آنان زرتشت.
۱۹
- اندیشه نیک چیست؟
- نخستین منش نیک.
- گفتار نیک چیست؟
- سخن ورجاوند.
- کردار نیک چیست؟
- سرود ستایش و برتر شماری آفریدگان پاک.
** نام ری در اوستا به گونه ی رَغا آمده است. در پی نوشت نام ری در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم :
«رغه = ری، در جنوب شهر تهران کنونی. که در زمان باستان شهر بسیار چشم گیر و بزرگی بوده و دوغدو مادر اشو زرتشت در این شهر به جهان آمده است. یسنا ۱۹ - ۱۸ ؛ وند ۱ - ۱۵»
( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۱۲۰۶)
تو این را دروغ و فسانه مدان ، نوشته ی کوتاهی است پیرامون شاهنامه و چگونگی ساختار شناسی آن که سه سال پیش در روزنامه ی همشهری در کنار گفت و گویی که با فریدون جنیدی به انجام رسانده بودم، به چاپ رسید.
چندی است که در دانش اسطوره شناسی و با دریافت های نو از این دانش، نگاه جداگانه به فرم و محتوای یک نوشته ی ادبی یا تاریخی مردود شناخته می شود. اگر امروز می خواستم این یادداشت را باز نویسی کنم دگرگونی ها و افزودنی های بسیاری برایش در اندیشه داشتم.
ولی از آن جا که جان کلام این نوشته در پی این یافته های نو، دستخوش دگرگونی نگشته است، همان یادداشت را این جا باز نویسی کردم.
( میثم ارشدی. روزنامه همشهری. ستون نگاه. برگه ی ادبیات. سه شنبه ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۲ )
![]()
تو این را دروغ و فسانه مدان
بسیارند کسانی که شاهنامه را متنی ساده و به دور از پیچش ها و دشواری ها می انگارند و بر این باورند که به سادگی و با اندکی درنگ در این نامه ی نامور و بی مانند، می توانند اندیشه های نهفته در جای جای آن را در یابند و بدان ها راه برند. این دید و داوری درباره ی شاهنامه از کجاست؟
پاسخ می تواند این باشد که شاهنامه از نمونه ی درخشان ترین آثار و نمونه های شعر پارسی است که در شیوه ی شاعران " سبک خراسانی" سروده شده است و زبان روشن ، فخیم و روان فردوسی، چنان اندیشه هایش را به رسایی و سادگی در قالب نظم بر زبان آورده است که خود سبب ساده انگاشتن متن شاهنامه شده است.
خوانندگان شاهنامه، با مقایسه سروده های فردوسی با چامه سرایان و سخنورانی هنرمند چون خاقانی یا نظامی و ….. خود به روانی و روشنی آن گواهی می دهند.
همین برهنگی و روشنی اندیشه ها در شاهنامه و بی پیرایگی زبان او و نیز پیوند تنگاتنگ این زبان با سرشت زبان پارسی سبب شده است که شاهنامه متنی زود یاب و به درو از پیچش ها به نظر آید. با این همه شاهنامه یکی از پیچیده ترین و راز آمیز ترین متن ها در پهنه ی ادبیات پارسی است و شاید به همان نسبت نا شناخته ترین متن ادبی هم باشد. این داوری بر ساده یافتن شاهنامه از نگاه به " پوسته و کالبد متن "؛ می تواند داوری درستی باشد. اما پیچیدگی و ناشناختگی شاهنامه از نگاهی دیگر شاید در ژرفنای متن آن نهفته باشد.
در پس پوسته و پیکره ی برخی متون ، نهان و نهادی نهفته است که برای شناخت صحیح می باید بدان راه برد. سروده های حماسی و اسطوره ای نیز از همین دسته اند. دشواری شناخت و دریافت شاهنامه تنها در زبان روان و آیینه وار آن نیست بلکه در شناخت آن از دید رمز گشایی از نماد های تو در توی آن است که به ویژه این شناخت را باید در سرشت و ساختار اسطوره ای آن جست. اگر تنها متن را از دید " زیبایی شناسی " بکاویم در راه شناخت نماد و پیام درونی شاهنامه وا مانده ایم.
بر اساس آن چه فهرست وار نوشته شد، شناخت راستین شاهنامه تنها و تنها در گرو کاوش های " نماد شناسانه " و " ژرف بینانه " به متن است و هرگز نمی توان به کاوش های کالبد شناسانه آن بسنده کرد. باید که راز ها و رمز ها را در پس این پوسته ی شگفت دریابیم و راز های نهانش را بازگشاییم و از نا آگاهی آن را دروغ و فسانه مدانیم :
تـو ایـن را دروغ و فـسانـه مـدان به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه انـدر خورد با خرد دگــر بــر ره رمـز مـعـنـی برد
بدین گونه فردوسی، خود با نگاهی ژرف نگر داستان های گوناگون شاهنامه را به دو بخش عمده تقسیم بندی می کند :
۱ - آن چه در شاهنامه است و خرد آن را می پسندد و روا می شمرد.
۲ - دیگری سخن های راز آلودی که برای دریافتن آن ها چاره ای جز گشودن رمز و رازشان نسیت. و همین بخش از شاهنامه است که ساختاری اسطوره ای دارد و بیشترین ارج و منزلت و مایه ی ان نیز در همین بخش نهفته است.
فردوسی خود چون استادی مو شکاف به ما می آموزد که مبادا گرفتار و فریفته ی پیکره ی بیرونی داستان شویم و نا آگاهانه در رد و انکار آن از سوی دانش ( در این جا = مقابل خرافه ) بگردیم و بدان نگرویم :
خـردمند کـین داستان بشـنـود به دانش گراید ، بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یـاد آوری شـود رام و کوته کند داوری
و یا در پایان داستان دیو " واژونه " - اکوان دیو - در پاسخ به یکی از اساسی ترین پرسش های خوانندگان دانش گرا که با جهان رمز آلود افسانه بیگانه اند، رمز دیو را چنین می گشاید :
تو مـر دیـو را مـردم بـد شنـاس کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هـر آن کو گذشت از ره مردمی ز دیوان شمر، مشمر از آدمـی
خـرد گـر بدین نکـتـه ها نگـرود مگـر نیـک مغـزش همی نشنود
فردوسی در بیت آخر، آشکارا می گوید که اگر سخنی یکسره بی بنیاد و خرد نا پسند باشد، شایسته آن نیست که نیک مغز آن را بشنود و بدان بگرود ! افسـانه ها چـون پاره هایی از پیکره ای سامان مند و در پیوندند که از تلاش آدمیان در درازنای هزاران ساله و پر تکاپوی بشری بر آمده اند و شایسته ی کند و کاوی خردمندانه اند.
به هر روی برای آگاهی از متنی چون شاهنامه به ناچار می باید با زبان و ساختار اسطوره ای آشنا بود و به گفته ی فردوسی ، می باید " منطق رمز " را دانست تا بتوان معنای خردمندانه ای که در دل رمز و راز ها نهفته است را دریافت و دیکر افسانه های پاک ایرانی را پندار های بیهوده و بی بنیاد که تنها سرگرمی کودکان را می سازند، ندانست و چون خردمندی تیز هوش ژرفا و معنای راز را دانست و بدان ها گروید.
در این راه نخست می باید بر چگونگی پدید آمدن این راز ها و نماد ها آگاه شد و اینکه چگونه چهره ها ، رویداد ها، سرزمین ها و..... به رخداد ها ی افسانه ای بدل می شوند، یا به عبارتی نمادینه می گردند. برای نمونه جهان پهلوان ایران زمین ، " رستم " را مثال می زنیم. رستم پهلوانی است که زادن او، بالیدن او، اسب گزیدن او و …… همه یکسر شگفتی است.
چرا رستم چنین است ؟ چون رستم نمادی افسانه ای است، نه چهره ای تاریخی. حتی اگر روزگاری پهلوانی سکایی نیز به نام رستم در جهان می زیسته است، در جهان راز آلود و جادویی افسانه به ابر مردی، نمونه ای برترین دگرگون شده است. سد ها هزار پهلوان و شیر مرد ایرانی در درازنای سده ها، گمنام و بی نشان و به نام و یاد ایران در پهنه های پیکار مردانه جان باخته اند ، بر هم انباشته اند و در هم آمیخته اند تا از میان آن همه پهلوانی رستم نام به شیوه ای رمز آلود سر بر آورده است تا تمام آنان را که در غبار تاریخ نهان شده اند ، نمادی باشد.
پس اگر بتوانیم پوسته ی بستر و لایه لایه ی افسانه ها را از هم بشکافیم و تنها فریب پیکره و ساختار بیرونی آن را نخوریم – و در همان دم از آن یکسره نیز غافل نباشیم – چشم اندازی روشن و بس فراخ ، پر از رمز و راز ها را از روزگار باستان پیش رو خواهیم داشت که سد ها نکته ی نا گفته و پهنه ی نا پیموده را بر ما آشکار خواهد کرد و به آگاهی هایی از تاریخ باستان دست خواهیم یافت که تاریخ، خود به تنهایی هیچ گاه نخواهد توانست آن را به ما بنمایاند.
از این رو افسانه و اسطوره شناسی در کنار باستان شناسی، مردم شناسی، زبان شناسی، تاریخ و زمین شناسی و ……. همه دانش هایی هستند که ما به یاری آن ها می توانیم گذشته های بسیار دور تاریخمان را – که بازتاب و نشانه ی چندانی از آن ها در تاریخ نیست – باز یابیم و در یابیم. و برای این شناختن، شاهنامه به یاری افسانه و اسطوره شناسی نامه ای بی مانند خواهد بود به گستردگی و فراخی تاریخ ایران زمین.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی یازدهم : گرشاسب
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده:
گرشاسب یا کرساسب از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان است. او پسر زو و یازدهمین شهریار پیشدادی است. گرشاسب پیشدادی را نباید با گرشاسب فرزند سام ( گرشاسب سام) اشتباه کرد.
شهریاری پیشدادیان که با پادشاهی هوشنگ آغاز می شود، پس از پایان پادشاهی گرشاسب فرزند زو به انجام می رسد.
او را نباید با گرشاسب پهلوان فرزند سام و نیای بزرگ رستم اشتباه کرد. از گرشاسب ِ سام در اوستا بسیار یاد رفته است آن چه در پی بخش گرشاسب در اوستا و نوشته های پهلوی آمده است به نام و یاد پهلوان گرشاسب سام ( و نه شاه گرشاسب پیشدادی ) در آن نوشته ها باز می گردد.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی دهم : زو
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده:
زو از دیگر پادشاهان اساطیری و دهمین شهریار پیشدادی است. او پسر تهماسب و نوه ی منوچهر شاه است. پس از مرگ نوذر، نهمین شهریار پیشدادی، بزرگان ایران به رای زنی نشستند و از فرزندان نوذر ( توس و گستهم ) هیچ یک را شایسته ی تاج و تخت ندانستند. پس به رای دید بزرگان، زو که کهنسال و از نوادگان منوچهر شاه بود به شهریاری برگزیده شد.
پادشاهی زو بسیار کوتاه بود. از کارهایی که انجام آن ها در نوشته های فارسی میانه و اسلامی به زو نسبت داده می شوند؛ راندن تورانیان از ایران زمین تا پشت مرز های ایران و پیدایی جشن سده را می توان بر شمرد.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی نهم : نوذر
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده:
نوذر، پسر منوچهر و از دیگر پادشاهان اساطیری و نهمین شهریار پیشدادی است. در پی بیدادگری و بی تدبیری او ایران دچار نابسامانی بسیار شد.
پشنگ پادشاه توران از وضعیت نابسامان ایران زمین آگاه شده و پسر خود افراسیاب را به جنگ با ایرانیان فرستاد. در جنگی که در گرفت نوذر به دست افراسیاب اسیر شد. اندکی بعد افراسیاب او را به کین کشی پهلوانان تورانی که به دست زال و قارن کشته شدند به دست دژخیمای سپرد.
نوذر دو پسر به نامهای توس و گستهم داشت که به رای دید بزرگان ایران هیچ یک به شاهی نرسیدند.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی هشتم : منوچهر
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده:
منوچهر از دیگر پادشاهان اساطیری و هشتمین شهریار پیشدادی است. بر پایه گزارش های کهن، هنگامی که ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته شد، همسر او ،ماه آفرید از وی بار داشت. از او دختری زاده شد که به همسری پشنگ، برادر زاده ی فریدون در آمد. از پشنگ و دختر ایرج منوچهر زاده شد.
از کارهای منوچهرمی توان کشتن سلم و تور به خون خواهی نیایش ایرج ، و نهادن مرزی نو میان ایران و توران در پی جنگ با تورانیان را بر شمرد.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی هفتم : ایرج
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده
ایرج در اوستا
ایرج در شاهنامه
ایرج در نوشته های فارسی میانه
چکیده :
ایرَج بر پایه گزارش های ایرانی کوچک ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش سلم و تور بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک میبردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی می گذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آن ها را به خون خواهی نیایش ایرج، می کشد.
فـریـدون فـرّخ فـرشـتـه نـبـود
ز ِ مُـشـک و ز ِعـنـبـر سـرشــتـه نـبـود
بـه داد و دهـش یـافـت آن نـیـکـویـی
تـو داد و دهـش کـن، فـریـدون تـویـی
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی ششم : فريدون
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
چکاد دماوند.
برپایه گزارش های کهن، فریدون ضحاک را در بن غاری در دماوند کوه به بند کشیده است.
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده
فریدون در اوستا
فریدون در شاهنامه
فریدون در نوشته های فارسی میانه
آغاز جشن مهرگان در زمان فریدون
چکیده :
فریدون از دیگر پادشاهان پیشدادی بود که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد. او پادشاه جهان گشت و آنگاه جهان را میان سه پسرش سلم ؛ تور و ایرج بخش کرد. در شاهنامه از شاهان ستوده و نیک ایران است.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی پنجم:ضحاک (۲)
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب

** در این یادداشت می خوانیم :
در یادداشت پیشین پس از آگاهی از گزارش های اوستا و نوشته های پهلوی پیرامون ضحاک و پیگیری گزارش در شاهنامه فردوسی ، تا آنجا دانستیم که ضحاک از بیم فریدون و و خوابی که دیده بود از بزرگان و نامداران، بر دادگری و بخشندگی خویش گواهی گرفت.
اینک دنباله ی گزارش شاهنامه از پادشاهی ضحاک و پایان کار او را می خوانیم و سپس به بخش ضحاک در نوشته های فارسی می پردازیم :
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی پنجم : ضحاک (۱)
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب

** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده :
ضحاک از پادشاهان اسطوره ای ایرانیان است. در شاهنامه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. او پس از کشتن پدرش به ایران می تازد و جمشید را می کشد و بر تخت شاهی می نشیند. با بوسه ی ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مار ها خوراند تا گزندی به او نرسد.
و بدین سان روزگار فرمانروایی او هزار سال به درازا می کشد تا این که آهنگری به نام کاوه به پا می خیزد، چرم پاره ی آهنگری اش ( درفش کاویانی ) را بر می افرازد و مردم را به پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک می خواند. فریدون ضحاک را در البرز کوه ( دماوند ) به بند می کشد.
شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی چهارم : جمشید
پیشدادیان
کیومرث | هوشنگ | تهمورث |جمشید | ضحاک | فریدون | ایرج | منوچهر | نوذر | زو | گرشاسب
** در این یادداشت می خوانیم :
چکیده
جمشید در اوستا و نوشته های پهلوی
جمشید در شاهنامه
جمشید در نوشته های فارسیچکیده:
جمشید پسر تهمورث و از دیگر پادشاهان اساطیری ایران است. نام او در اوستا و نوشته های پهلوی و فارسی میانه بسیار آمده است. در کارکرد اساطیر ایرانی کارهایی سخت بزرگ از او سر می زند.