|
افسانه و اسطوره
|
||
|
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی |
حکمت خسروانی- نگاهی به زندگی نامه و نوشته های
شیخ اشراق
شهاب الدین سهروردی
و کانت فی الفـُرس امـّة یهدون بالحق و به یعدلون، حکماء فضلاء غیر مشبـّه بالمجوس، قد احیینا حکمتهم النـّوریه الشریفه ... فی الکتاب المسّمی بحکمه الاشراق و ما سبقت الی مثله.....
برگردان :
و در میان فارسی زبانان گروهی بودند که به راستی رهنمون می شدند و به آن عدالت می ورزیدند؛ حکیمان و دانشورانی که هیچشان با مجوس همگونی نبودند. ما در کتاب حکمة الاشراق خود حکمت نوریه آنان را باز زنده نمودیم و هیچ کس از پیشینیان چون من دست به انجام چنین کاری نیازیده است.....
بهره ی دوم : دفتر ها و نوشته های شیخ اشراق
از کوشش های سهروردی در درازنای زندگانی کوتاه اش نزدیک به پنجاه دفتر (کتاب) و نوشته (رساله) به یادگار مانده است . این دفتر ها و نوشته ها، که هم در بر گیرنده ی اندیشه ها و آرای ارزشمند او هستند، و هم به گونه ای شگفت انگیز از نگره ی توانمندی های نگارشی در زبان فارسی از دفتر ها و نوشته های ارزشمندی به شمار می آیند که دارای خامه ای پخته و قدرتمند هستند .
كهن ترین نمایه (فهرست) از دفتر ها و نوشته های او را "شهرزوری"، شاگرد دانشمند شیخ در "نزهة الارواح" گرد آورده است كه شمار آن ها را ۴۶ دفتر ( کتاب) و نوشته (رساله) دانسته است. که می توان همگی آن ها را در شش دسته، بخش بندی کرد :
- دسته ی نخست : دفتر هایی كه ویژه ی گفتار ها و باور های "اشراقی" است. دفتر " حكمة الاشراق" در این دسته جای دارد.
- دسته ی دوم : چهار دفتر بزرگ آموزشی و نظری سهروردی كه همگی به زبان عربی نگاشته شده است. که این چهار دفتر : "التلویحات"، "المشارع و المطارحات"، "المقاومات"، "اللمحات" هستند. در میان این چهار دفتر، "تلویحات" گرانسنگ ترین آن ها است. دفتر "مطارحات" چونان شرحی است بر دفتر "تلویحات"، و "اللمحات" نیز نتیجه گیری آن است و "المقاومات" هم پیوستی است بر دفتر "التلویحات".
- دسته ی سوم : نوشته های (رساله های) كوتاه تر فارسی و عربی كه در آن ها، پنج دفتر بالا را با زبانی ساده تر و فشرده تر آورده است. در این دسته دو نوشته ی (رساله ی) بسیار مهم "هیاكل النور" و "الالواح العمادیه" جای داردند كه به زبان عربی نگاشته شده اند و خود سهروردی آن ها را به فارسی برگردانده است. نوشته ی (رساله) " فیاعتقاد الحكماء"، به زبان عربی و نوشته های (رساله های) " پرتونامه" و "بستان القلوب" به زبان فارسی نیز در این دسته جای دارند.
- دسته ی چهارم : داستان های (حكایت) رمزی و یا داستان هایی كه در آن ها از سفر نفس در پله های (مراتب) هستی (وجود) و رسیدن به اشراق ونیک انجامی ( سعادت) سخن به میان آمده است. این نوشته ها بیشتر به زبان فارسی نگارش یافته اند که از آن میان می توان به : "عقل سرخ"، "صفیر سیمرغ"،" آواز پر جبرییل"، "لغت موران"، "رسالة فی حالة الطفولیة"، "روزی با جماعت صوفیان"، "رساله ی الغربة الغربیة" و "رسالة فی المعراج" اشاره کرد که چندی از آن ها هنوز منتشر نشده اند.
- دسته ی پنجم : تحریرها، برگردان ها (ترجمه ها)، شروح و تفاسیر دفتر های فلسفی پیشینیان و نیز آن چه بر قرآن كریم و احادیث نبوی نوشته است. تفسیر چند سوره از قرآن و چندی از احادیث پیامبر اسلام ، "شرح فارسی اشارات"، برگردان فارسی"رسالة الطیر، ابنسینا" و "رسالة فی حقیقة العشق" (یا مونس العشاق) كه بر پایه ی "رسالة فی العشق شیخ الرییس" نگاشته شده است، در این دسته جای دارند.
- دسته ی ششم : نیایش ها (دعاها) و مناجاتنامههایی كه همگی به عربی بوده و به نام "الواردات و التقدیسات" خوانده میشوند و گزیده ای نو و دلنواز در نیایش به شمار می آیند و سد افسوس که تا امروز منتشر نشده اند.
* فایل PDF قصه های شیخ اشراق را از این نشانی دریافت کنید.
حکمت خسروانی- نگاهی به زندگی نامه و نوشته های
شیخ اشراق
شهاب الدین سهروردی
نیکویی ِ وی پرده ی نیکویی ِ وی است و پدید آمدن ِ وی سبب ناپدیدی ِ وی است و آشکار شدن ِ وی سبب پنهان شدن وی است. چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد، بسیار آشکار شد و چون سخت پیدا شد اندر پرده شد. پس روشنی ِ وی پرده ی روشنی وی است.
داستان" زنده ی بیدار"، ابن سینا.
بهره ی نخست : زندگی نامه
"ابوالفتوح يحيی ابن حبش بن امیرک" ، که در میان مردمان آن روزگار به "شهاب الدّین" شناخته می شد و در گذر زمان نامی (معروف) به "شيخ اشراق"، "شهاب مقتول" و "شيخ مقتول" ، " پایه گذار حكمت اشراق یا حکمت خسروانی" گردید، از حكمای بزرگ ایرانی در قرن ۶ ه.ق است.
گزارش های گوناگونی پیرامون زاد روز وی در متون آمده است و از آن میان آن که درست تر می نماید آن است که او در سال ۵۴۹ ه. ق، در روستای "سهرورد" ( قره قوش ) "خدابنده" در استان "زنجان" و در زمان فرمانروایی "سلجوقیان" و در میانه ی سلطنت "سلطان سنجر سلجوقی" بر ایران، دیده به جهان گشود و در سال ۵۸۷ ه. ق، در سن 36 یا ۳۸ سالگی در شهر "حلب" کشته شد. "سعدی"، شاعر پر آوازه ی شیرازی از هم عصران وی است.
نخستین آموخته های او در شهر مراغه نزد "مجدالدین جبلـّی" بود . سهروردی نزد جبلـّی، فقیه نامدار آن زمان، حکمت و اصول فقه را آموخت و در همان جا و نزد همین استاد با "امام فخر رازی" ، منتقد بزرگ "فلسفه ی مشّـاء" هم درس شد . با آن که این دو در دیدگاه ها و جهان بینی شان تفاوت های آشکاری با یکدیگر داشتند ولی دوستی و هم دلی ایشان همواره پا بر جای ماند. گویند که امام فخرالدین همیشه از او به بزرگی یاد میكرد و هوش و دانایی او را میستود ولی همواره می گفت كه : "از بی پروایی او به جانش میترسم". آمده است که سال ها پس از مرگ شهاب الدین هنگامی كه نسخه اى از كتاب" تلویحات" او را به" امام فخر" دادند، آن را بوسید و به یاد روزگار هم درسی شان اشك از دیده فرو ریخت.
سهروردی پس از به پایان بردن آموزش حکمت و اصول فقه به اصفهان رفت تا نزد "ظهیرالدین فارسی" به آموختن "البصایر النصیریه ی ابن سهلان" و دانش منطق بپردازد. او در همین شهر بود که برای نخستین بار با آرای "ابن سینا" آشنا شد و پس از زمانی در شناخت آرا و اندیشه ی ابن سینا سر آمد هم عصران خویش شد.
پس از پایان ژرف اندیشی ها و دانش اندوزی هایش در دانش منطق، سهروردی رو به عرفان و سلوک معنوی آورد. شیخ در جریان سفرهایش زمانی نیز را با گروه "صوفیه" همنشین شد و روزگاری را به مجاهدت و پالایش نفس و ریاضت گذراند.
سپس چند سالی را در عراق و شام به گشت و گذار و مطالعه گذرانيد و چنان كه آمده است در "علوم غريبه" نيز چیرگی بسیار یافت. همین پرداختن شیخ به "علوم خفـّیه" چون "طلسمات و نیرنجات"، "تصـّرف در نفوس" و علم "سیمیا" ( آگاهی به آن چه كه انسان را بر انجام كارهای ناممكن توانا سازد ) پایه های افزایش بدگمانی های مخالفین وی را فراهم می کرد. در این باره "جامى" به نقل از" یافعى" به داستانی اشاره می کند :
« با شیخ اشراق از دمشق بیرون شدیم و چون به نزدیكی قانون - كه در حدود دمشق و در راه حلب واقع است - رسیدیم، به رمه ی گوسفندی برخوردیم كه تركمانی ای آن ها را می چرانید. به شیخ گفتیم : ای سرور ما، می خواهیم رمه ی گوسفندی بخریم و گوشت آن بخوریم. شیخ گفت : من ده درم دارم آن را بگیرید و گوسفندی بخرید، بدین وسیله از تركمانی گوسفندی خریدیم. كمی راه رفته بودیم كه یكی از رفیقان تركمانی، از پشت سر ما را صدا كرده گفت : آن گوسفند را پس بدهید و گوسفندی كوچك تر از آن بگیرید، زیرا رفیق من در فروختن آن سهو كرده است و قیمت آن گران تر از پولی است كه شما پرداخته اید. در این میان كه ما صحبت میكردیم شیخ فهمید و ما را گفت كه شما گوسفند را ببرید من او را راضی میكنم. ما به راه افتادیم و شیخ با او ماند، با او صحبت میكرد و او را خوشدل می كرد. وقتی كه ما دور شدیم شیخ او را ترك كرد و به ما پیوست، در حالی كه تركمانی از پشت او میآمد و فریاد میكرد و شیخ توجه نمی كرد. چون شیخ با او سخن نگفت و التفات نكرد، تركمانی خود را به او رسانید و با خشم تمام دست چپ او را گرفت و كشید و گفت : كجا میروی و به من گوش نمیدهی؟ در این میان دست شیخ از دوش او كنده شد و در دست تركمانی ماند، در حالیكه خون از آن روان بود! تركمانی چون این بدید، مبهوت شد و در كار خویش متحیر ماند، پس دست را انداخت و از بیم فرار كرد. شیخ برگشت و آن دست را با دست راست برگرفت و به ما پیوست و تركمانی همچنان فرار میكرد شیخ ظاهراً او را نگاه میكرد و صورت تعقیب به خود می گرفت، چون به دقـّت نگریستم در دست شیخ غیر از دستمالی هیچ نبود».
از "شمس تبریزی" نیز ماجرای دیگری از همین گونه در مقالاتش آمده است :
« روزى ملك ظاهر درباره ی لشكر با شهاب صحبت مى داشت. ملك ظاهراو را گفت : تو چه دانى لشكر چه باشد؟ نظر كرد بالا و زیر، لشكرها دید ایستاده، شمشیرهاى برهنه كشیده، اشخاص با هیبت در بام و صحن و دهلیز پُر. نمایشى عجیب بود. ملك ظاهر سخت ترسید، بلند شد و رفت و به روى خود نیاورد. اما تأثیر آن اش در دل بود ،كه قصد او كرد پیش از تفحـّص».
وی در گذار سفر هایش به آناتولی رسید و زمانی را نیز در "ماردین" تركیه بود و به پیشگاه "فخرالدین ماردینی"، عارف و حكیم نامدار آن زمان نیز راه یافت و سپس از آن جا به : روم، قونیه، دیاربکر و حلب/ سوریه رفت. در همان شهر با "ملک ظاهر" ، پسر "صلاح الدین ایوبی" ، دیدار کرد. ملک ظاهر شیفته ی شیخ شده و از او خواست که در آن جا بماند. سهروردی پذیرفت و درس و بحث خود را در مدرسه ی "حلاویه" آغاز کرد. در همین مدرسه بود که شاگرد و پیرو ی وفادارش "شمس الدین شهروزی" به او پیوست.
شیخ همواره در بیان نکات و آرا و اندیشه ها ی یگانه ی خویش، به ویژه احکام و نکات دینی بی باک بود و بی پرده سخن می گفت و در پی همین سخن گویی های بی پرده اش بود که سرانجام فقهای قشری عامه بر او شوریدند ، او را مرتد خوانده و سخنانش را در برابر اصول دین دانستند. این کینه و دشمنی تا بدان جا رسید که "ملک ظاهر" را تشویق به قتل او کردند. اما ملک ظاهر که از دوست داران وی بود نمی پذیرفت و به خواست آنان دستوری نمی داد. پس فقهای حلب با فرستادن نامه ای به "صلاح الدین ایوبی" از سهروردی و آرا و اندیشه ی او گلایه های بسیار کردند و او را وادار کردند تا دستور قتل شیخ را بنویسد. و سرانجام صلاح الدین ایوبی در نامه ای از پسرش در خواست کرد تا از پی برخی تنگنا های سیاسی، شیخ را به قتل برساند.
از جمله ی همین رویداد ها که عامه را بر او شورانید در "صوان الحکمه" داستانی آمده است که :
«وقتی احیانا به سبب ریاضت وافر، ضعف بر مزاجش طاری گشتی قدحی خـَمر، حفظ القـّوه را تجرّع نمودی».
آن گونه که "سیف الدین آمـِدی" و" شمس تبریزی" اشاره کرده اند گویا شیخ از دعاوی سیاسی نیز خالی نبوده است. سیف الدین آمدی چنین می نویسد :
« در حلب با سهروردى ملاقات كردم. گفت كه مـُلك روى زمین به دست من خواهد افتاد. پرسیدمش كه از كجا این حرف را مىگوید؟ پاسخ داد خواب دیدم مثل این كه دارم آب دریا را سر مى كشم. گفتم شاید تعبیر خوابى كه دیدى چیزى از قبیل شهرت علمى و یا امثال آن باشد. ولىدیدم كه او از اندیشهاى كه در دل اش جاى گرفته است دست بردار نیست ».
شمس تبریزی هم پیرامون همین نکته در مقالاتش می نویسد :
« شهابالدین مىخواست این درم و دینار برگیرد كه سبب فتنه است - و بریدن دست ها و سرها - معاملت خلق به چیزى دگر باشد ». دکتر محمدعلی موحـّد در این خصوص بر این باور است که : « این سخنى شگرف است و خود بوى خون مى دهد. چنین مى نماید كه شهاب الدین نقشه هایى در سر داشت و پول (درم و دینار) را مایه فساد و تباهى مى دانست و بر آن بود تا وسیله ی مبادله ی دیگرى غیر از سیم و زر در میان مردم رایج گرداند. این البته نشان از طرحى وسیع به منظور تغییر ساختار های اقتصادى و اجتماعى دارد و از حوزه ی چون و چراهاى مذهبى فراتر مى رود ».
گرایش شیخ به حکمت و فلسفه نیز خود برای شوراندن بدخواهانش بسنده می کرد. بر پایه ی باور دکتر "عبدالحسین زرین کوب"، نکاتی را که وی در مسأله ی " ولایت"، همراه با آرای اهل تصوف بر زبان می راند همچون نشانه ای از پیوند اندیشه ها ی وی با "باطنیان" و محافل مخفی شیعی می نمود. از دیدگاه "صلاح الدّین ایوّبی"، در آن زمان فرمانروایی شیعیان "فاطمیان" در مصر، تهدیدی بزرگ برای فرمانروایی خاندان "ایوّبی" به شمار می رفت و فاطمیان همواره بر آن بودند تا شهر حلب را از ایشان باز پس گیرند. لذا هر کسی به داشتن پیوند با فاطمیان و باطنیان متهم میگشت سرانجام سختی در پیش روی داشت. کوتاه سخن این که، بدخواهان شیخ اشراق سرانجام صلاح الدّین ایوّبی را به قتل او مجاب نمودند و قتل او در سال۵۸۶ یا در سال۵۸۷ روی داد.
"غلامحسین ابراهیمی دینانی" می نویسد :
« آن چه مسلـّم است این است كه وی از كشتگان دیو تعصّب و تنگ نظری به شمار میآید. كوردلانی كه اسباب قتل این حكیم اشراقی را فراهم آوردند عنوان مقتول را نیز درباره وی شایع كردند تا مفهوم گناهی از آن برآید».
"عبدالحسین زرین کوب"، زمینه ساز دستور کشته شدن شیخ را به جز رویارویی اندیشه های وی با برخی باور های عامه، تا جایی تند روی ها و بی پروایی های خود وی نیز می داند.
"یاقوت حـِموی" داستان زندگی شیخ در حلب تا زمان مرگ او را این گونه نوشته است :
« شیخ اقامت كردن در دیار بكر را بسیار مایل بود و در بعضی اوقات به شام منزل می كرد و گاهی هم به روم مسافرت می كرد، دفعه ی اخیر كه از روم به شام آمد و از آن جا به حلب رفت، حاكم حلب در آن اوقات ملك ظاهر پسر سلطان صلاحالدین ایوبی بود. ملك ظاهر چون آوازه ی شیخ شنیده بود شایق ملاقات او گردید و مقدمش را گرامی داشت. گاهی از اوقات در حضور ملك ظاهر با علمای حلب مناظره و مجادله می كرد و آنان را مغلوب و ملزم می ساخت و به هر علمی كه وارد می شدند و محل بحث واقع می گردید كلام شهاب الدّین بر كلام آنان برتری داشت به طوری كه از عهده ی مناظره و مباحثه با او بر نمی آمدند. این مساله باعث كینه ی شدید آن ها گردید و آتش حسد در قلوب شان مشتعل شد، علاوه بر این ها چون شهاب الدین با رأی حكیمان صحبت میكرد و عقاید فیلسوفان را بیان می نمود و بعضی اوقات هم امور عجیبه و افعال خارق العاده از او ظاهر میشد تمام این ها سبب شد كه دانشمندان حلب او را تكفیر كردند و قتلش را واجب دانستند ولیكن ملك ظاهر وقعی به سخنان آن ها ننهاد و از كشتن شیخ سر باز زد، ناچار عالمان ظاهر و فقیهان حلب حكم كفر شهابالدین را نزد صلاح الدین فرستادند. سلطان محض همراهی با آن ها به پسر خود حكم كرد كه سهروردی را به قتل برساند، ملك ظاهر در اجرای فرمان پدر مسامحه و تساهل پیش گرفت، عالمان حلب چون دیدند كه حكم تكفیر اجرا نشد باز به صلاح الدّین نوشتند كه : "اگر ملك ظاهر، شهاب الدّین را پیش خود نگاه دارد چیزی نخواهد گذشت كه عقیده ی او را فاسد و تباه خواهد كرد و اگر اخراجش كند، به هر كجا رود باعث فساد و گمراهی مردم عوام خواهد شد". بار دوم، صلاح الدّین فرمانی به خط" قاضی فاضل" بفرستاد و پسر را تهدید كرد كه اگر در قتل شهاب الدین مسامحه نمایی، حكم می كنم كه حلب را از تصرف تو باز گیرند. ملك ظاهر بر حسب فرمان پدر و حكم علمای حلب شهاب الدین را مأخوذ و محبوس نمود. در كیفیت قتلش، اختلاف است، بعضی نوشته اند : او را حبس كردند و طعام از او باز داشتند تا از گرسنگی جان داد و این را خود او از ملك ظاهر خواسته بود. بعضی گفته اند: با زه كمان خفه اش كردند، پاره ای روایت كرده اند كه از پشت بام به زیرانداختند و سپس جسدش را سوزانیدند و گویند كه ملك ظاهر پس از كشتن او سخت پشیمان شد و دستور داد همه ی كسانی را كه به قتل او فتوی نوشته بودند تبعید كنند و اموال و دارایی آنها را به غرامت بردارند و اندوخته ها یشان را مصادره كنند ».
و بدین گونه سهروردی نیز سرانجامی چون "سقراط" یافت.
عشق را از عـَشـَقه گرفته اند!
وعشقه، آن گياهی است که در باغ پديد آيد در بـُن درخت،
اول بيخ در زمین سخت کند،
سپس سر برآورد و خود را در درخت بپیچد،
و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد،
و چنانش در شکنجه کـِشد که نـَم در میان رگ درخت نماند،
و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد،
تا آن گاه که درخت خشک شود.
همچنان است در عالم انسانیت که خلاصه ی موجودات است.
از کتاب فی حقیقة العشق
شیخ شهاب الدین سهروردی(شیخ اشراق)