|
افسانه و اسطوره
|
||
|
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی |
چکیده:
منوچهر از دیگر پادشاهان اساطیری و هشتمین شهریار پیشدادی است. بر پایه گزارش های کهن، هنگامی که ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته شد، همسر او ،ماه آفرید از وی بار داشت. از او دختری زاده شد که به همسری پشنگ، برادر زاده ی فریدون در آمد. از پشنگ و دختر ایرج منوچهر زاده شد.
از کارهای منوچهرمی توان کشتن سلم و تور به خون خواهی نیایش ایرج ، و نهادن مرزی نو میان ایران و توران در پی جنگ با تورانیان را بر شمرد.
منوچهر در اوستا و نوشته های پهلوی:
در اوستا از منوچهر با نام " مَنوش چـیـثـرَ " یاد رفته است. در پی نوشت نام منوچهر در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم :
«مانوش چهر یا منوچهر : نژاد مانوش که از کوه های البرز نزدیک به دماوند ( کوه های شمال تهران و خوار و ورامین ) برخاسته اند و کین کشته شدن جوانان ایرانی ( ایرج ) را از سلم و تور ( تورانیان و اروپاییان ) کشیده اند. ۱-۶ یشت ۱۳ و ۱۳۱» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۱۰۹۷ )
در پی نوشت واژه ی " مَنوشَ " در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم :
«مانوش بنا بر بندهش و کتاب های جغرافیایی پس از اسلام، بخشی از کوهستان البرز نزدیک به دماوند است که نژاد مانوش = مانوش چهر = منوچهر در آن پدید آمدند. برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به " زندگی و مهاجرت نژاد آریا، بر پایه روایات ایرانی " فریدون جنیدی» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۱۰۹۶ )
در فروردین یشت، کرده ی ۱۳۱ چنین می خوانیم :
میستاییم فروهر فـریـدونِ پیرو راستـی، از خـانـدان آبتیـن را، از برای پـایـداری در برابر پـریـون (گَری) و تب و نَـئِـزَه (؟) و تب و لرز و واوَرْشا ؛ از برای پایداری در برابر آزار مار. می ستاییم فروهر اَئوشْـنَـرَه پیرو راستی و بسیار با فراست را. می ستاییم فروهر اُوْزَوَه پیرو راستی، از خاندان تُـوْماسپَـه را. می ستاییم فروهر اَغریرَثِ پیرو راستی و دلاور را. می ستاییم فروهر منوچهرِ پیرو راستی ، از خاندان ایرج را.
در بندهش (۲/۱۲) آمده است :
« کوه زردز که آن را نيز مانوش گويند از رشته کوه هاي البرز است.»
همچنین در بندهش (۱۰/۱۲) آمده :
« کوه مانوش بسيار بزرگ است ، کوهي است که منوچهر بر بالاي آن
تولد يافته است ، منوش يا منوچهر نام پسر ايرج پادشاه هفتم از سلسله ي پيشداديان است»
«منوچهر در کوه بزرگي به نام منوش (اوستا) يا مانوش (بندهش ) يا مانوشان تولد يافت.» (پورداوود)
در رساله ی پهلوی ( ماه فروردين روز خرداد ) آمده است:
« در اين روز (نوروز) در پيكر مردم جان و جنبش به وجود آمد. ايران زمين در چنين روزی پيدايی يافت. كيومرث ديو آرزو را كشت. نخستين جفت بشر، مهری و مهريانی (مشيه و مشيانه) چون دو ساقه ی ريواس از زمين رستند. هوشنگ پيشدادی در اين روز به پيدايی آمد. تهمورث اهريمن را به بند كشيد و به مدت سی سال در بند نگاه داشت. جمشيد جهان را بی مرگ و مردمان را هميشه جوان كرد. فريدون جهان را ميان سه پسرش سلم و تور و ايرج بخش كرد. سه دختر بوخت خسرو را برايشان به زنی ستاند. سلم و تور بر ايرج رشك بردند و او را بكشتند. منوچهر در اين روز به خونخواهی ايرج بيرون آمد و سلم و تور را بكشت. سام نريمان، شنادزك ديو را بكشت. سام نريمانان اژدها را بكشت.»
منوچهر در نوشته های فارسی :
مسعودی در مروج الذهب ، آتشکده ی نوبهار بلخ را ساخته ی منوچهر شاه می داند و می گوید :
«..... هفت آتشکده در ایران بود که بسیار اهمیت داشته است . یکی از آنها نوبهار است که در بلخ خراسان وجود دارد ........این را منوچهر شاه ایران بساخت.» ( برگ۵۸۶ )
ناظم الاطباء:
«او به غايت خوش صورت بود، او را منوچهر خواندند يعني بهشت صورت.»
پیدایی كاريزها به پيشداديان نسبت داده ميشود. آمده است كه منوچهر شاه اول كسی بود كه كاريز كند و به انديشه آب از زمين بيرون آورد. ( امین علی زاده.تهران _ 28 خرداد 1384 _ میراث خبر)
آرش کمان گیر و پیدایی جشن تیرگان در زمان منوچهر :
پیدایی اين جشن به زمان یورش افراسياب ، شاه توران به خاك ايران در زمان منوچهر شاه برمی گردد. افراسياب چون به كشور ايران تاخت، منوچهر شاه را در تبرستان به محاصره در آورد. اين محاصره به درازا کشید، تا آنجا كه شاه ايران و سپاهش در تنگنا قرار گرفتند. در گفت و گو هایی كه جهت پایان ستیز ميان افراسياب و منوچهر شد، شاه ايران پيشنهاد داد كه برای نمودن مرزمیان ایران و توران به اندازه ی پرتاب يك تير از سوی تير اندازی از سپاه ايران هم رایی شود و سركرده تورانيان اين پيشنهاد را پذيرفت.
امشاسپند اسپندارمذ، به شاه ايران پيام آورد كه فرمان دهد تا كمانی با ویژگی هایی بسازند و پرتاب كننده آن را نيز نام برد. به فرمان شاه آن مرد را كه ارخش-آرش- نام داشت، خواستند. آرش مردی بود ديندار و نيك كردار. منوچهرسوی پرتاب تیر را به او نشان داد و گفت بايد اين چوبه ی تير را با اين كمان پرتاب كنی. آرش آماده گشت.
پوشاك از تن به درآورد و رو به شاه و مردمان گفت : پيكر مرا ببينيد كه از هر زخم و گزندی پاك است. می دانم كه چون با همه ی نيرو تيری بيندازم، پيكرم پاره پاره خواهد شد و خواهم مرد ولی از عشق به ميهن و ايرانم اين كار را خواهم كرد.
پس برهنه شد و آن كمان بزرك و سنگين را با نيرويی كه خداوند به وی بخشيده بود آنچنان كشيد كه تا نهايت، زه باز شد و تير را رها ساخت و آن چنان كه گفته بود بدنش پاره پاره شد و بمرد. به فرمان خداوند، باد آن تیر را از کوه رویان به دورترین نقطه خراسان، جایی میان فرغانه و طبرستان برد و تیر به درخت گردوی بزرگی برخورد کرد.دوری آن چنان بود که گویندهزارفرسنگ می شد و منوچهر و افراسیاب بدین مرز با هم آشتی کردند.
زين الاخبار پیدایی جشن تيرگان را چنين آورده است :
«تيرگان، سيزدهم ماه تير، موافق ماه است. واين آن روز بود که آرش تير انداخت. اندر آن وقت که ميان منوچهر و افراسياب صلح افتاد و منوچهر گفت هر جا که تير تو برسد (از آن تو باشد). پس آرش تير بـيانداخت، از کوه رويان و آن تير اندر کوهی افتاد ميان فرغانه و تخارستان و آن تير روز ديگر بدين کوه رسيد، و مغان ديگر روز جشن کنند و گويند دو ديگر اين جا رسيد. و اندر تـيرگان پارسيان غسل کنند و سفالين ها و آتشدان ها بشکنند. و چنين گويند که : مردمان اندر ين روز از حصار افراسياب برستـند. و هر کسي به سر کار خويش شدند. و هم اندرين ايام گندم با ميوه بپزند و بخورند و گويند : اندر آن وقت همه گندم پختـند و خوردند که آرد نـتوانستـند کرد. زيرا که همه اندر حصار بودند.»
و ابوريحان بيرونی در التفهيم آورده است :
«... بدين تيرگان گفتـند، که آرش تير انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسياب ترکی کرده است، بر تير پرتابی از مملکت؛ و آن تير گفـتـند : او از کوه های طبرستان بکشيد تا بر سوی تخارستان.»
ابوريحان برای پيدايش جشن تيرگان و چگونگی برگزاری آن را در آثارالباقيه دو سبب آورده است؛ يک سبب تيراندازی آرش برای مرز ايران و توران بود که :
« ... کمان را تا بنا گوش خود کشيد و خود پاره پاره شد. و تير از کوه رويان به اقصای خراسان که ميان فرغانه و تخارستان است، به درخت گردوی بزرگی فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عيد گرفـتـند (...) و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ايرانيان سخت و دشوار شده بود، بقسمی که ديگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمي رسيدند، گندم و ميوه کال می پخـتـند. بدين جهت شکستن ظرفها و پختن ميوه کال و گندم در اين روز رسم شد.....»
منوچهر در شاهنامه:
داستان منوچهر در شاهنامه در ۳۵ بخش گزارش شده است که خوانش همه ی آن گزارش از حوصله ی این گزارش خارج است.
شما می توانید گزارش شاهنامه ( چاپ مسکو ) از چگونگی پادشاهی منوچهر را در این جا
پی بگیرید.
ما در این جا به گزارش زادن منوچهر و کین خواهی خون نیاییش ایزج و پایان کار او بسنده می کنیم :
زاده شدن منوچهر و کین خواهی خون نیایش ایرج از سلم و تور :
هنگامی که ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته شد، همسر او ماه آفرید از وی بار داشت. فریدون، شاهنشاه ایران، چون آگاه شد شادی کرد و ماه آفرید را گرامی شمرد. از ماه آفرید دختری خوب چهر زاده شد.
او را به ناز پروردند تا دختری لاله رخ و سرو بالا شد. آن گاه فریدون وی را به برادرزاده خود پشنگ که از نامداران و دلاوران ایران بود به زنی داد.
از پشنگ و دختر ایرج منوچهر زاده شد. فریدون از دیدن منوچهر چنان خرم شد که گویی فرزندش ایرج را به وی باز دادهاند. جشن بر پا کرد و بزم ساخت و به شادی زادن منوچهر زر و گوهر بسیار افشاند و آن روز را فرخنده شمرد. فرمان داد تا در پرورش کودک بکوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاوار است به او بیاموزند.
سالی چند بر این برآمد. منوچهر جوانی شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آن گاه فریدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ایران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جای ایرج بر ایرانشهر پادشاه کرد و تاج و نگین شاهی را به وی سپرد. سپاه به فرمان وی در آمد و پهلوانان و دلیران او را به شاهی آفرین خواندند.
قارون سپهدار ایران و گرشاب سوار مرد افگن و سام دلاور و بی باک ، همه با دلی پر مهر و سری پر شور به خدمت او کمر بستند و خسرو جوان را ستایش کردند و به خونخواهی ایرج و کین جویی از برادرانش سلم و تور هم داستان شدند.
خبر به سلم و تور رسید که منوچهر در ایران بر تخت شاهی نشسته و سپاه آراسته و همه به فرمان او در آمدهاند. دل برادران پر بیم شد. با هم به چاره جویی نشستند و برآن شدند که کسی را نزد فریدون بفرستند و به ستایش او و پوزش کشتن ایرج و از کین خواهی منوچهر رهایی یابند.
پس فرستادهای خردمند و چیره زبان برگزیدند و از گنجینه خویش ارمغان های بسیار از تختهای عاج و تاجها زرین و در و گوهر و درهم و دینار و مشک و عبیر و دیبا و پرنیان و خز و حریر به پشت پیلان گذاشتند و با فرستاده به درگاه فریدون روانه کردند و پیام فرستادند که :
«فریدون دلاور جاوید باد، ما را جز شادی پدر آرزویی نیست. اگر با برادر کهتر بد کردیم و ستم ورزیدیم اکنون از آن ستم پشیمانیم و به پوزش برخاسته ایم. در این سالیان دراز از بیدادی که بر برادر روا داشتیم دل ما پر درد و تیمار بود. و خود کیفر زشتکاری خویش را دیدیم. اگر گناه کردیم گذر زمانه چنان بود و از خواست ایزدی چاره نیست. شیر و اژدها نیز با همه نیرومندی با پنجه ی قضا برنمیآیند. دیگر آن که دیو آز بر ما چیره شد و اهریمن بد سگال دل ما را از راه به در برد تا رای ما تیره گردید و به بیداد گراییدیم. اکنون اینهمه، گذشته است و ما سر خدمت و بندگی داریم. اگر شاهنشاه روا میبینید منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستند تا پیش وی به پا بایستیم و بندگی پیش گیریم و مال و خواسته بر او نثار کنیم و تیمار خاطرش را به ا شک دیده بشوییم.»
به فریدون خبر رسید که فرستادهی سلم و تور آمده است. فرمود تا او را بار دهند. فرستاده چون به بارگاه رسید از فر و شکوه فریدون و بزرگان درگاه خیره ماند. فریدون با کلاه کیانی بر تخت شاهنشاهی نشسته بود و منوچهر با تاج شاهی در کنار وی بود. بزرگان و نامداران ایران نیز سرو پا به زر و گوهر و آهن و پولاد آراسته از هر طرف ایستاده بودند. فرستاده پیش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پیام برادران را باز گفت.
فریدون چون پیام فرزندان بد اندیش را شنید بانگ بر آورد که :
« پیام آن دو ناپاک را شنیدیم. پاسخ این است که به آن دو بیدادگر بد نهاد بگویی که بیهوده در دروغ مکوشید. بد اندیشی شما بر ما پوشیده نیست. چه شد که اکنون بر منوچهر مهربان شده اید ؟ اکنون میخواهید با این نیرنگ منوچهر را نیز تباه سازید و با او نیز چنان کنید که با فرزندم ایرج کردید. آری، منوچهر نزد شما خواهد آمد اما نه چون ایرج، غافل و بی سلاح و تنها. این بار با درفش کاویان و سپاه گران و زره و نیزه و شمشیر خواهد آمد و پهلوانان و دشمن کشانی چون قارون رزمخواه و گرشاسب مرد افکن و شیدوش جنگی و سام دلیر و قباد دلاور در کنار او خواهند بود. منوچهر خواهد آمد تا کین پدر را باز جوید و برادر کشان را به سزا برساند. اگر در این سالیان، شما از کیفر خویش در امان ماندید از آن رو بود که من سزاوار نمیدیدم با فرزندان خود پیکار کنم. اما اکنون از آن درختی که به بیداد برکندید شاخی برومند رسته است و منوچهر با سپاهی چون دریای خروشان خواهد آمد و بر و بوم شما را ویران خواهد کرد و تیمار یاد ها را به خون خواهد شست.
اما اینکه گفتید خواست یزدان است. شرم ندارید از این که با دل سیاه و بد خواه سخن نرم و فریبنده بگویید ؟
دیگر آنکه گنج و مال و زر و گوهر فرستادهاید تا ما از کین خواهی بگذریم. من خون ایرج را به زر و گوهر نمی فروشم . آن کس که سر فرزند را به زر میفروشد اژدها زاده است، آدمیزاد نیست. که به شما گفت که پدر پیر شما به زر و مال از کین فرزند خواهد گذشت ؟ ما را به گنج و گوهر شما نیازی نیست. تا من زندهام به کینه خواهی ایرج کمر بسته ام و تا شما را به سزایتان نرسانم آسوده نمی نشینم. »
فرستاده لرزان به پا خاست و زمین بوسید و از بارگاه بیرون آمد و شتابان رو به سوی دو برادر گذاشت. سلم و تور در خیمه نشسته و رای می زدند که فرستادنده از در در آمد. او را به پرسش گرفتند و از فریدون و لشکر و کشورش جویا شدند. فرستاده آنچه از فر و شکوه فریدون و کاخ بلند و سپاه آراسته و گنج آگنده و پهلوانان مرد افکن بر در گاه فریدون دیده بود باز گفت و از قارون کاویان، سپهدار ایران، و گرشاسب و سام دلاور یاد کرد و پاسخ فریدون را به آنان رسانید.
دل برادران از درد به هم پیچید و رنگ از رخسار آنان پرید. سر انجام سلم گفت:
« پیداست که پوزش ما چاره ساز نیست و منوچهر به خون خواهی پدر کمر بسته است. از کسی که فرزند ایرج و پرورده فریدون باشد جز این نمی توان چشم داشت. باید سپاه فراهم سازیم و پیش دستی کنیم و بر ایران بتازیم.»
به فریدون خبر رسید که لشکر سلم و تور به هم پیوسته و از جیحون گذشته و روی به ایران گذاشته است، فریدون منوچهر را پیش خواند و گفت:
« فرزند، هنگام نبرد و خون خواهی رسید. سپاه را بیارای و آماده ی پیکار شو.»
منوچهر گفت:
« ای شاه نامدار ، هرکس با تو آهنگ جنگ کند روزگار از وی برگشته است. من اینک زره بر تن میکنم و تا کین نیای خود را نگیرم آنرا از تن بیرون نخواهم کرد. با سلم و تور چنان کنم که به روز گاران از آن یاد کنند.»
سپس فرمود تا سرا پرده ی شاهی را به هامون کشیدند و سپاه را برآراستند . لشکرها گروه گروه می رسیدند. هامون به جوش آمد. از خروش دلیران و آوای اسبان و بانگ کوس و شیپور، ولوله در آسمان افتاد. ژنده پیلان از دو سو به صف ایستاده بودند. قارون کاویان با سیصد هزار مرد جنگی در میانه ی سپاه جای گرفت. چپ لشگر را گرشاسب یل داشت و راست لشگر به دست سام نریمان و قباد سپرده بود. پهلوانان خفتان به تن پوشیدند و تیغ از نیام بیرون کشیدند و لشکر چون کوه از جای بر آمد و راه توران در پیش گرفت.
به سلم و تور آگاهی آمد که سپاه ایران با پهلوانان و گردان و دلیران در رسید. برادران با سپاه خویش رو به میدان کارزار نهادند. از لشکر ایران قباد پیش تاخت تا از حال دشمن آگاهی بیابد. از این سوی تور پیش تاخت و آواز داد که:
« ای قباد، نزد منوچهر باز گرد و به او بگوی که فرزند ایرج دختری بود؛ تو چگونه بر تخت ایران نشستی و تاج نگین از کجا آوردی؟»
قباد نوا داد که:
« پیام ترا چنان که گفتی میرسانم، اما باش تا سزای این گفتار خام را ببینی. وقتی که درفش کاویان به جنبش درآید و شیران ایران تیغ به کف در میان شما روبهان بیافتند دل و مغزتان از نهیب دلیران خواهد درید و دام و دد بر حال شما خواهد گریست.»
سپس قباد باز گشت و پیام تو را به منوچهر داد.
منوچهر خندید و گفت:
«ای ناپاکان نمیدانید که ایرج نیای من است و من فرزند آن دخترم. هنگامی که اسب بر انگیزم و پای در میدان گذاریم آشکار خواهد شد که هر کس از کدام گوهر و نژاد است . به فر خداوند و خورشید و ماه سوگند که او را چندان امان نخواهم داد که مژه برهم زند. لشکرش را پریشان خواهم کرد و سر نا فرخنده اش را به تیغ از تن جدا خواهم ساخت و کین ایرج را باز خواهم گرفت.»
چون شب هنگام فرارسید قارون کاویان، سپهدار ایران، در برابر سپاه ایستاد و خروش بر آورد که :« ای نامداران، نبردی که در پیش داریم نبرد یزدان و اهریمن است. ما به کین خواهی آمادهایم، باید همه بیدار و هوشیار باشیم. جهان آفرین پشتیبان ما است. هر کس در این رزم کشته شود پاداش بهشتی خواهد یافت و آنکس که دشمنان را خوار کند نیکنام خواهد زیست و از شاه ایران زمین بهره و پاداش خواهد یافت. چون بامداد خورشید تیغ بر کشد همه آماده باشید، اما پای پیش مگذارید و از جای مجنبید تا فرمان برسد.»
سپاه هم آواز گفتند:
« ما بنده فرمانیم و تن و جان را برای شهریار میخواهیم. آمادهایم تا چون فرمان به رسد تیغ در میان دشمنان بگذاریم و دشت را از خون ایشان گلگون کنیم.»
بامداد که آفتاب رخ نمود منوچهر کلاه خود بر سر و جوشن بر تن و تیغ بر کف چون خورشیدی که از کوه بر دمد از میانه ی لشکر برخاست. از دیدن وی سپاهیان سراسر فریاد آفرین بر آوردند و شاه را پایبند خواندند و نیزهها را بر افراشتند و سپاه ایران چون دریای خروشان به جنبش آمد. دو سپاه نزدیک شدند و غریو از هر دو گروه بر خاست.
از تورانیان پهلوانی زورمند و نامجو بود بنام شیروی. چون پاره ای کوه از لشکر خود جدا شد و به سوی سپاه ایران تاخت و هم نبرد خواست. قارون کاویان شمشیر برکشید و به وی یورش برد. شیروی نیزه بر داشت و چون نره شیر بر میان قارون زد. قارون بی شکیب شد و دلش را آن نهیب و تیغ برنده بیم گرفت. سام نریمان که چنین دید چون آذرخش بغرید و پیش دوید. شیروی گرز بر گرفت و چابک بر سر سام کوفت. کلاه خود و ترک سام در هم شکست. شیروی شمشیر بیرون کشید و به هر دو پهلوان تاخت قارون و سام را نیروی پایداری نماند. بشتاب باز گشتند و روی به لشکر خویش آوردند.
آنگاه شیروی به پیش سپاه ایران آمد و آواز بر آورد که : « آن سپهدار که نامش گرشاسب است کجاست ؟ اگر دل پیکار دارد بیاید تا جوشنش را از خون رنگین کنم. اگر در ایران کسی هم نبرد من باشد اوست. اما او نیز به راستی هم پای من نیست. در ایران و توران پهلوانی و نامداری چون من کجاست ؟ شیران بیشه و گردان هفت کشور در برابر شمشیر من ناتوان اند.»
گرشاسب چون آواز شیروی را شنیده مانند کوه از جای بر آمد و به سوی او تاخت و بانگ زد : « ای روباه خیره سر پرفریب که از من نام بردی، توکیستی که هم نبرد شیران شوی ؟ هم اکنون کلاه خودت بر تو خواهد گریست. شیروی گریست.» شیروی گفت : « من آنم که سر ژنده پیلان را از تن جدا کنم.» این بگفت و دمان به سوی گرشاسب تاخت. گرشاسب تاخت. گرشاسب چون ترک و مغفر شیروی را دید، خنده زد. شیروی گفت : « در پیکار از چه میخندی ؟ باید بر بخت خویش بگریی.» گرشاسب گفت : « خندهام از آن است که چون تویی خود را هم نبرد من میخواند و اسب بر من می تازد.» شیروی گفت : « ای پیر برگشته بخت، روزگارت به آخر رسیده که چنین لاف میزنی. باش تا از خونت جوی روان سازم.» گرشاسب چون این بشنید گرز گاو سر را از زین برکشید . به نیروی گران بر سر شیروی کوفت. سر و مغز شیروی در هم شکست و سوار از اسب نگو ن سار شد و در خاک و خون پیچید و جان داد. دلیران توران چون چنان دیدند یک سر به گرشاسب حمله ور شدند. گرشاسب تیغ از نیام بیرون کشید و فریاد زنان در سپاه دشمن افتاد و سیل خون روان کرد.
تا شب جنگ و ستیز بود و بسیاری از تورانیان به خاک افتادند. همه جا پیروزی با منوچهر بود.
سلم وتور چون چیرگی منوچهر را دیدند دلشان از خشم و کینه به جوش آمد. با هم رای زدند و بر آن شدند که چون تاریکی شب فرارسد کمین کنند و بر سپاه ایران شبیخون زنند. پاسداران سپاه منوچهر از این نیرنگ خبر یافتند و منوچهر را آگاه کردند منوچهر سپاه را سراسر به قارون سپرد و خود کمینگاهی جست و با سی هزار مرد جنگی در آن نشست.
شبانگاه تور با صد هزار سپاهی آرام به سوی لشکرگاه ایران راند. اما چون فرا رسید ایرانیان را آماده ی پیکار و درفش کاویان را افراشته دید. جز جنگ چاره ندید. دو سپاه در هم افتادند و غریو جنگیان به آسمان رسید. برق پولاد در تیرگی شب میدرخشید و از هر سو رزمجویان به خاک می افتادند. کار از هر طرف بر تورانیان سخت شد. منوچهر سر از کمین گاه بیرون کرد و بر تور بانگ زد که : « ای بیدادگر ناپاک، باش تا سزای ستمکارگی خود را ببینی.» تور به هرسو نگاه کرد پناهگاهی نیافت. سرگشته شد و دانست که بخت از وی روی پیچیده. عنان باز گرداند و آهنگ گریز کرد. های و هوی از لشکر بر خاست و منوچهر، چابک پیش راند و از پس وی تاخت. آنگاه بانگ برآورد و نیزهای برگرفت و بر پشت تور پرتاب کرد. نیزه بر پشت تور فرود آمد و تور بی تاب شد و خنجر از دستش بر زمین افتاد. منوچهر چون باد در رسید و او را از زین برگرفت و سخت بر زمین کوفت و بر وی نشست و سر وی را از تن جدا کرد. آن گاه پیروز به لشگرگاه باز آمد.
سپس فرمان داد تا به فریدون نامه نوشتند که : « شهریارا، به فر یزدان و بخت شاهنشاه لشکر به توران بردم و با دشمنان در آویختم. سه جنگ گران روی داد. تور نیرنگ انگیخت و شبیخون ساز کرد. من آگاه شدم و در پشت اون به کمین گاه نشستم و چون گریزآغاز کرد و در پی او شتافتم و نیزه از خفتانش گذراندم و چون باد از زینش برداشتم و بر زمین کوفتم و چنان که با ایرج کرده بود سر از تنش جدا کردم. سر تور را اینک نزد تو میفرستم و ایستاده ام تا کار سلم را نیز بسازم و زاد و بومش را ویران کنم و کین ایرج را بخواهم.»
وقتی خبر رسید که تور به دست منوچهر از پا در آمد سلم هراسان شد. در پشت سپاه توران در کنار دریا دژی بود بلند و استوار به نام دژ آلانان که دست یافتن بدان کاری بس دشوار بود. سلم با خود اندیشید که چاره آن است که به دژ درآید و در آنجا پناه جوید و از آسیب منوچهر در امان بماند.
منوچهر به زیرکی و خردمندی به یاد آورد که در پس سپاه دشمن دژ آلانان است و اگر سلم در آن جای بگیرد از دست وی رسته است و گرفتار کردنش دست نخواهد داد.
پس با قارون در این باره رای زد و گفت : « چاره آن است پیش از آن که سلم به دژ در آید دژ را خود به چنگ آریم و راه سلم را ببندیم.»
قارون گفت : « اگر شاه فرمان دهد من با سپاهی کار آزموده به گرفتن دژ میروم و آن را به بخت شاه میگشایم وشاه خود در میان سپاه بماند. اما باید درفش کیانی و نگین تور را نیز همراه بردارم.»
شاه براین اندیشه هم داستان شد و چون شب در رسید قارون با شش هزار مرد جنگی رهسپار دژ گردید. چون به نزدیک دژ رسید قارون سپاه را به شیروی (پهلوان ایرانی) که همراه آمده بود سپرد و گفت : « من به دژ می روم و به دژبان می گویم فرستاده ی تورم و نگین تور را به او نشان میدهم . چون به دژ در آمدم درفش شاهی را در دژ بر پا میکنم. شما چون درفش را دیدید بسوی دژ بتازید تا من از درون و شما از بیرون دژ را بچنگ آوریم.»
سپس قارون تنها به سوی دژ رفت. دژبان راه بر وی گرفت. قارون گفت : « مرا تور، شاه چین و ترکستان، فرستاده که نزد تو بیایم و ترا در نگاهداشتن دژ یاری کنم تا اگر سپاه منوچهر به دژ حمله برد با هم بکوشیم و لشکر دشمن را از دژ برانیم.»
دژبان خام و ساده دل بود چون این سخنها را شنید و نگین انگشتری تور را دید همه را باور داشت و در دژ را بر قارون گشود. قارون شب را در دژ گذراند و چون روز شد درفش کیانی را در میان دژ بر افراشت.
سپاهیان وی چون درفش را از دور دیدند پای در رکاب آوردند و با تیغ های آخته به دژ روی نهادند. شیروی از بیرون و قارون از درون بر نگهبانان دژ حمله کردند و به زخم گرز و تیر و شمشیر دژبانان را به خاک هلاک انداختند و آتش در دژ زدند.
چون نیمروز شد دیگر از دژ و دژبانان اثری نبود . تنها دودی در جای آن سر بر آسمان داشت.
قارون پس از این پیروزی به سوی منوچهر بازگشت و داستان گرفتن دژ و کوفتن آن را به شاه باز گفت. منوچهر گفت :
« پس از آن که تو روی به دژ گذاشتی پهلوانی نو آیین از تورانیان بر ما تاخت. نام وی (کاکوی) و نبیره ضحاک تازی است که فریدون وی را از پای در آورد و کاخ ستمش را ویران کرد. اکنون کاکوی به یاری سلم بر خاسته و تنی چند از مردان جنگی ما را بر خاک انداخته. اما من خود هنوز وی را نیازمودهام . چون این بار به میدان آید از تیغ من رهایی نخواهد یافت.»
قارون گفت :« ای شهریار ، در جهان کسی هماورد تو نیست، کاکوی کیست ؟ آنکس که با تو در افتد با بخت خویش در افتاده است. اکنون نیز بگذار تا من کار کاکوی را چاره کنم.»
منوچهر گفت : « تو کاری دشوار از پیش برده ای و هنوز از رنج راه نیاسودهای. کار کاکوی با من است.» این به گفت و فرمان داد تا نای و شیپور جنگ نواختند. سپاه چون کوه از جای بجنبید و دلیران و سواران چون شیران مست به سپاه توران حمله بردند. از هر سو غریو جنگیان بر خاست و برق تیغ درخشیدن گرفت.
کاکوی پهلوان بانگ بر کشید و چون نره دیوی سهمناک به میدان آمد. منوچهر از این سوی تیغ در کف از قلب سپاه ایران بیرون تاخت. از هر دو سوار چنان غریوی بر خاست که در دشت به لرزه در آمد. کاکوی نیزه بسوی شاه پر تاب کرد و زره او را تا کمر گاه درید. منوچهر تیغ بر کشید و چنان بر تن کاکوی نواخت که جوشنش سراپا چاک شد. تا نیمروز دو پهلوان در نبرد بودند اما هیچ یک را پیروزی دست نداد.
چون آفتاب از نیمروز گذشت دل منوچهر از درازای نبرد آزرده شد. ران بیافشرد و چنگ انداخت و کمربند کاکوی را گرفت و تن پیل وارش را از زین بر داشت و سخت بر خاک کوفت و به شمشیر تیز سینه ی او را چاک داد.
با کشته شدن کاکوی پشت سپاه سلم شکسته شد. ایرانیان نیرو گرفتند و سخت بر دشمن تاختند. سلم دانست با منوچهر برنمیآید. گریزان روی به دژ آلانان گذاشت تا در آن جا پناه گیرد و از آسیب دشمن در امان ماند. منوچهر دریافت و با سپاه گران در پی وی تاخت. سلم چون به کنار دریا رسید از دژ اثری ندید. همه را سوخته و ویران و با خاک یکسان یافت. امیدش سرد شد و با لشکر خود رو به گریز نهاد. سپاه ایران تیغ برکشیدند و در میان گریزندگان افتادند.
منوچهر که در پی کینه جویی ایرج بود سلم را یافت . اسب را تیز کرد تا به نزدیک وی رسید. آن گاه خروش بر آورد که :
« ای شوم بخت بیدادگر ، تو برادر را به آرزوی تخت و تاج کشتی. اکنون به ایست که برای تو تخت و تاج آوردهام . درختی که از کین و آز کاشتی اینک بار آورده؛ هنگام آن است که از بار آن بچشی. با تو چنان خواهم کرد که تو با نیای من ایرج کردی. باش تا خون خواهی مردان را ببینی.»
این بگفت و تیز پیش تاخت و شمشیر بر کشید و سخت بر سر سلم نواخت و او را دو نیمه کرد. منوچهر فرمان داد تا سر از تن سلم برداشتند و بر سر نیزه کردند.
لشکریان سلم چون سر سالار خود را بر نیزه دیدند خیره ماندند و پریشان گشتند و چوه رمه طوفان زده پراکنده شدند و گروه گروه به کوه و کمر گریختند. سرانجام امان خواستند و مردی خردمند و خوب گفتار نزد منوچهر فرستادند که :
« شاها ، ما سراسر تو را بنده و فرمانبریم. اگر به نبرد برخاستیم رای ما نبود. ما بیشتر شبان و برزگریم و سر جنگ نداریم. اما فرمان داشتیم که به کارزا برویم. اکنون دست در دامن داد و بخشایش تو زنده ایم. پوزش ما را بپذیر و جان ناچیز را بر ما ببخشای.»
منوچهر چون سخن فرستاده را شنید گفت :
« از من دور باد که با افتادگان پنجه در افکنم. من به کین خواهی ایرج بود که ساز جنگ کردم. یزدان را سپاس که کام یافتم و بد نهادان را به سزا رساندم. اکنون فرمان این است که دشمن امان بیابد و هر کس به زاد بوم خویش برود و نیکویی و دین داری پیشه کند.»
سپاه چین و روم شاه را ستایش کردند و آفرین گفتند و جامه جنگ از تن بیرون آوردند و گروه گروه پیش منوچهر آمدند و زمین بوسیدند و سلاح خویش را از تیغ و شمشیر و نیزه و جوشن و ترک و سپر و خود و خفتان و کوپال و خنجر و ژوبین و برگستوان به وی بازگشتند و ستایش کنان راه خویش گرفتند.
آن گاه منوچهر فرستاده ای تیز تک نزد فریدون گسیل کرد و سر سلم را نزد وی فرستاده و آنچه در پیکار گذشته بود باز نمود و پیام داد که خود نیز به زودی به ایران باز خواهد گشت.
فریدون و نامداران و گردنکشان ایران با سپاه به پیشواز رفتند و منوچهر و فریدون با شکوه بسیار یکدیگر را دیدار کردند و جشن بر پا ساختند و به سپاهیان زر و سیم بخشیدند.
آنگاه فریدون منوچهر را به سام نریمان پهلوان نام آور ایران سپرد و گفت :
« من رفتنیام. نبیره خود را به تو سپردم. او را در پادشاهی پشت و یاور باش.» سپس روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک، از تو سپاس دارم. مرا تاج و نگین بخشیدی و در هر کار یاوری کردی. به یاری تو راستی پیشه کردم و در داد کوشیدم و همه گونه کام یافتم. سرانجام دو بیدادگر بدخواه نیز پاداش دیدند. اکنون از عمر به سیری رسیدهام . تقدیر چنان بود که سر از تن هر سه فرزند دلبندم جدا ببینم. آنچه تقدیر بود روی نمود. دیگر مرا از این جهان آزاد کن و به سرای دیگر فرست.»
آنگاه فریدون منوچهر را به جای خویش بر تخت شاهنشاهی نشاند و به دست خود تاج کیانی را بر سر وی گذاشت.
چوآن کرده شد روز برگشت وبخت بـپژمرد برگ کـیانی درخـت
هــمـی هر زمان زار بگریستی بدشواری اندر همی زیستی
به نوحه درون هر زمانی بزار چنین گفت آن نامور شهریار
که برگشت و تاریک شد روز من از آن سه دل افروز دل سوز من
بزاری چنین کشته در پیش من به کینه به کام بد اندیش من...
پر از خونودل، پر زگریه دو روی چنین تا زمانه سر آمد بروی...
جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد...
خنک آنکه زو نیکوی یادگار بماند اگر بنده گر شهریار
پایان کار منوچهر و به شاهی نشستن نوذر :
سد و بیست سال از زندگانی منوچهر گذشت. ستاره شناسان در طالع او نگاه کردند و مرگ وی را نزدیک دیدند. شاهنشاه را آگاه ساختند، منوچهر موبدان و بزرگان درگاه را پیش خواند و آنگاه رو به فرزند خود نوذر کرد و گفت :
« سالهای عمر من به سد و بیست رسیده. در این جهان به شادی کام دل راندم و بر دشمنان پیروز شدم و کین نیایم ایرج را از سلم و تور خواستم. جهان را از آفتها پاک کردم و بسی شهرها و بارهها پی افگندم. اکنون هنگام رفتن است و چون رفتم گویی هرگز نبودهام. آری، کامیابی گیتی فریبی بیش نیست. در خور آن نیست که دل بدان ببندند. تاج و تختی را که فریدون به من باز گذاشته بود اکنون به تو وا میگذارم. چنان کن از تو نیکی به یادگار بماند. نیز بدان که جهان چنین آرام نخواهد ماند. تورانیان بیکار نخواهند نشست و گزندشان به ایران خواهد رسید و تو را کارهای دشوار پیش خواهد آمد. در سختیها از سام نریمان و زال زر یاری بخواه. فرزند جوان زال اکنون شاخ ویال برکشیده است نیز ترا پشتیبانی خواهد کرد و کین خواه ایرانیان خواهد بود.»
چون سخنان منوچهر به پایان آمد نوذر بر وی بگریست و منوچهر نیز آب در دیده آورد و آنگاه :
دو چشم کیانی بهم بر نهاد بپژمرد و برزد یکی سرد باد
شد آن نامور پر هنر شهریار بگیتی سخن ماند از و یادگار