چکیده:
زو از دیگر پادشاهان اساطیری و دهمین شهریار پیشدادی است. او پسر تهماسب و نوه ی منوچهر شاه است. پس از مرگ نوذر، نهمین شهریار پیشدادی، بزرگان ایران به رای زنی نشستند و از فرزندان نوذر ( توس و گستهم ) هیچ یک را شایسته ی تاج و تخت ندانستند. پس به رای دید بزرگان، زو که کهنسال و از نوادگان منوچهر شاه بود به شهریاری برگزیده شد.
پادشاهی زو بسیار کوتاه بود. از کارهایی که انجام آن ها در نوشته های فارسی میانه و اسلامی به زو نسبت داده می شوند؛ راندن تورانیان از ایران زمین تا پشت مرز های ایران و پیدایی جشن سده را می توان بر شمرد.
زو در اوستا و نوشته های پهلوی:
از زو در اوستا با نام اوزَوَ یاد رفته است. در پی نوشت واژه ی زو در فرهنگ واژه های اوستا آمده است:
« زو پسر تهماسب نوه ی منوچهر. یشت ۱۳ - ۱۳۱» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۲۶۸ )
زو در نوشته های فارسی:
پیدایی جشن سده در بسیاری از نوشته های فارسی در زمان پادشاهی زو دانسته شده است.
«ايرانيان جشن سده را در پايان روز دهم، يعنی پايان آبانروز از بهمن ماه و شب يازدهم برگزار می کنند و برآنند که افراسياب بابل را فتح کرد و بساط حکومت بگسترانيد، به ستم و بيداد بنا گذاشت و فساد فراوان گشت. زو پسر تهماسب در اين هنگام با وی پيکار آغاز کرد و او را به بلاد ترک پس راند. اين اتفاق در آبان روز از ماه بهمن روی داد و ايرانيان آنرا با شادمانی جشن ساختند و آن جشن سومين عيد بزرگ آنان قرار گرفت پس از نوروز و مهرگان ....»
« در این روز زو پسر تهماسب به شاهی رسید و مردمان را به حفر انهار و تعمیر آن امر کرد از جمله آنكه در دوران جنگ هايی ميان ايرانيان و تورانيان، به فرمان افراسياب كاريزها و نهرهای آب ويران و پر شده بود. زو پسر تهماسب دستورداد تا آن كاريزها را آباد و لای روبی كردند و در این روز به کشورهای هفت گانه خبر رسید که فریدون بیوراسب را اسیر کرده و به سلطنت رسیده و مردم را امر کرده که دوباره خانه ها و اهل خود را مالک شوند و خود را کدخدا بنامند یعنی صاحب خانه و خود او نیز به خانه و خانواده خود فرمانروا شد و شروع به امر و نهی و گیر و دار نمود.»
زو در شاهنامه:
به گزارش شاهنامه پادشاهی زو پسر تهماسب پنج سال بود. گزارش شاهنامه از پادشاهی زو و آغاز و انجام کار او تنها در یک بخش کوتاه و شامل ۴۵ بیت است که همگی آن در پی آمده است :
| شبی زال بنشست هنگام خوابهم از رزم زن نامداران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوانبباید یکی شاه خسرو نژادبه کردار کشتیست کار سپاهاگر داردی توس و گستهم فرنزیبد بریشان همی تاج و تختکه باشد بدو فرهی ایزدیز تخم فریدون بجستند چندندیدند جز پور تهماسپ زوبشد قارن و موبد و مرزبانیکی مژده بردند نزدیک زوسپهدار دستان و یکسر سپاهچو بشنید زو گفتهی موبدانبیامد به نزدیک ایران سپاهبه شاهی برو آفرین خواند زالکهن بود بر سال هشتاد مردسپه را ز کار بدی باز داشتگرفتن نیارست و بستن کسیهمان بد که تنگی بد اندر جهاننیامد همی ز آسمان هیچ نمدو لشکر بران گونه تا هشت ماهنکردند یکروز جنگی گرانز تنگی چنان شد که چاره نماندسخن رفتشان یک به یک هم زبانز هر دو سپه خاست فریاد و غوکه گر بهر ما زین سرای سپنجبیا تا ببخشیم روی زمینسر نامداران تهی شد ز جنگبر آن برنهادند هر دو سخن |
|
سخن گفت بسیار ز افراسیابوزان پهلوانان و یاران خویشبود بخت بیدار و روشن روانکه دارد گذشته سخنها به یادهمش باد و هم بادبان تخت شاهسپاهست و گردان بسیار مربباید یکی شاه بیداربختبتابد ز دیهیم او بخردییکی شاه زیبای تخت بلندکه زور کیان داشت و فرهنگ گوسپاهی ز بامین و ز گرزبانکه تاج فریدون به تو گشت نوترا خواستند ای سزاوار گاههمان گفته ی قارن و بخردانبه سر بر نهاده کیانی کلاهنشست از بر تخت زو پنج سالبه داد و به خوبی جهان تازه کردکه با پاک یزدان یکی راز داشتوزان پس ندیدند کشتن بسیشده خشک خاک و گیا را دهانهمی برکشیدند نان با درمبه روی اندر آورده روی سپاهنه روز یلان بود و رزم سرانسپه را همی پود و تاره نماندکه از ماست بر ما بد آسمانفرستاده آمد به نزدیک زونیامد بجز درد و اندوه و رنجسراییم یک با دگر آفرینز تنگی نبد روزگار درنگکه در دل ندارند کین کهن |
| ببخشند گیتی به رسم و به دادز دریای پیکند تا مرز تورروارو چنین تا به چین و ختنز مرزی کجا مرز خرگاه بودوزین روی ترکان نجویند راهسوی پارس لشکر برون راند زوسوی زابلستان بشد زال زرپر از غلغل و رعد شد کوهسارجهان چون عروسی رسیده جوانچو مردم بدارد نهاد پلنگمهان را همه انجمن کرد زوفراخی که آمد ز تنگی پدیدبه هر سو یکی جشنگه ساختندچنین تا برآمد برین سال پنجببد بخت ایرانیان کندرو |
|
ز کار گذشته نیارند یادازان بخش گیتی ز نزدیک و دورسپردند شاهی بران انجمنازو زال را دست کوتاه بودچنین بخش کردند تخت و کلاهکهن بود لیکن جهان کرد نوجهانی گرفتند هر یک به برزمین شد پر از رنگ و بوی و نگارپر از چشمه و باغ و آب روانبگردد زمانه برو تار و تنگبه دادار بر آفرین خواند نوجهان آفرین داشت آن را کلیددل از کین و نفرین بپرداختندنبودند آگه کس از درد و رنجشد آن دادگستر جهاندار زو |
|
+|
نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  به خامه ی میثم ارشدی
|