|
افسانه و اسطوره
|
||
|
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی |
در یادداشت پیشین پس از آگاهی از گزارش های اوستا و نوشته های پهلوی پیرامون ضحاک و پیگیری گزارش در شاهنامه فردوسی ، تا آنجا دانستیم که ضحاک از بیم فریدون و و خوابی که دیده بود از بزرگان و نامداران، بر دادگری و بخشندگی خویش گواهی گرفت.
اینک دنباله ی گزارش شاهنامه از پادشاهی ضحاک و پایان کار او را می خوانیم و سپس به بخش ضحاک در نوشته های فارسی میانه می پردازیم :
ضحاك چنان از فريدون به ترس و بیم افتاده بود كه روزي بزرگان و نامداران را انجمن كرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنويسند و آن را مُهر كنند - همه ی بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی كردند. در همين هنگام بانگی از بيرون به گوش ضحاك رسيد كه فرياد ميکرد - فرمان داد تا كسی را كه فرياد ميکند به نزدش ببرند - او كسی نبود جز كاوه ی آهنگر .
كاوه فرياد زد كه فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت كشته شدند و هم اكنون آخرين فرزندم را نيز ميخواهند بكشند - ضحاك فرمان ميدهد تا فرزند او را آزاد كنند و از كاوه ميخواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر كند. كاوه نامه را پاره كرده و به زير پا می ندازد و بيرون می رود . سران از اين كار كاوه به خشم می آيند و از ضحاك می پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می دهد كه نمی دانم چرا پنداشتم ميان من و او كوهی از آهن است و دست من بر ضحاک کوتاه.
یکی محضر اکنون بباید نبشت که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
بر آن محـضر اژدها ناگزیر گواهـــی نبـشـتند برنا و پیر
هم آن گه یکایک ز درگاه شــاه بـــر آمـد خـروشـیدن دادخـواه
خروشید وزد دست بـرسر زشاه که شـاهـا منم کاوه ی دادخـواه
بـدو بـــاز دادنـــد فرزنــــد او بــه خوبــی بـجـسـتند پــیونــد او
بـفـرمود پـس کـاوه را پــادشـــاه که باشــد بر آن محضر اندر گواه
خروشید و برجست لرزان زجای بـدرّید و بِـسپَرد محضر بـه پــای
میـان مـن و او ز ایـوان درسـت تـو گـفتی یکـی کوه آهن بـرُسـت
کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه ای می زند و مردم را گرد خود گروه می کند و به سوی فریدون می رودند.
همان گه ز بـازار برخاسست گرد همان کاوه آن بر سـر نـیـزه کـرد
کـسـی کـــو هـوای فـریـدون کـنـد دل از بـنـد ضـحاک بـیـرون کند
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
بـدان بـی بـهـا ناسـزاوار پوسـت پـدیـد آمـد آوای دشـمـن ز دوسـت
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
بـیــاراسـت آن را بــه دیـبـای روم ز گـوهـر بـرو پـکـر از زر بـوم
فروهـشت ازو سرخ و زرد و بنفش هـمـی خـوانـدش کـاویـانی درفـش
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می رود و رخست می گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگتر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می نامند.
فریدون در روز ششم ماه (ايرانيان به روز ششم ماه خرداد روز می گفتند) با سپاهيان به جنگ ضحاک رفت. به نزديكي اروند رود که تازيان آن را دجله می خوانند می رسد.
بـرون رفـت خـرم بـه خـرداد روز بـه نـیـک اختـر و فـال گـیـتی فـروز
فريدون از نگهبان رود خواست تا همه ی سپاهيانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است كه كسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از اين رود را ندارد. فريدون از شنيدن اين سخن خشمگين شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد . سپاهيانش نيز به پيروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند كه زين اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسيدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند .
بــه ارونــد رود انــدر آورد روی چـنـان چـون بـود مرد دیـهـیـم جـوی
اگــر پــهــلـوانــی نــدانــی زبــان بـه تازی تـو ارونـد را دجـلـه خـوان
دگــر مـنـزل آن شــــاه آزاد مـرد لـــب دجـلـه و شـهـر بـغـداد کــــرد
چـنیـن داد پـاسـخ کـه شـاه جـهـان چـنـیـن گـفت بـا من سـخـن در نـهـان
کـه مگذار یــک پشه را تا نخست جـوازی بـیـابـــی و مُــهــری درسـت
فريدون يک ميل مانده دژ ضحاک را ديد . دژ ضحاک چنان سربه آسمان می کشيد که گويی می خواست ستاره از آسمان برباید . فريدون بی درنگ به يارانش می گوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تيزتک، چو زبانه ی آتش از برابر دژبانان ضحاک جهيد و به درون دژ رفت . فريدون ، نشان ضحاک را که جز به نام پرودگار بود ، به زيرکشيد. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.
فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا میکند به ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز میدارد و از فریدون میخواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک میکند، سروش، دیگر بار، از وی میخواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمیشود، بلکه او را در شکافی بنناپدید، با میخهای گران بر سنگ فرو میبندد.
ضحاک در نوشته های فارسی میانه :
بر پایه گزارش نوشته های فارسی میانه، دماوند ( دُمباوند ) جایگاه به بند کشیده شدن ضحاک است.
یاقوت حموی در معجم البلدان پس از گزارشی کوتاه پیرامون شکوه و بزرگی و بلندی دماوند می نویسد که ضحاک مار دوش را فریدون یا به گفته ی خودش، افریدون ابن اثفیان الاصبهانی ، در دماوند به بند کشیده است. از آن جا که پذیرفتن باور مردم کوچه و بازار برای یاقوت دشوار می نماید، خود از کوه بالا می رود تا به چشم خویش آن را ببیند. او می نویسد که : من با زحمت و خطر جانی فراوان تا نیمه ی آن کوه رسیدم و گمان نمی کنم تا آن روز کسی از من بالا تر رفته باشد. نگاه کردم، چشمه ای از سرب مذاب بود که پیرامون آن چشمه سرب ها خشکیده بودند و هنگامی که خورشید به آن ها می تابید چون آتش می درخشیدند.میان کوه غار ها و گودال هایی بود که وزش باد ها از سوی های گوناگون در آن ها تولید پژواک ها و آهنگ های گوناگون درفواصل معین می کرد. یک بار چون شیهه ی اسب به گوش می رسید، یک بار چون عرعر خر و گاهی چون بانگ بلند و رسای مردمان که به کلی نا مفهوم می نمود و اهالی محل آن را زبان مردم بدوی می دانستند. دود هایی را که به نفس ضحاک تعبیر می کنند، بخاری است که از آن چشمه ی مذاب بر می خیزد. ( یاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۳، ص۴۷۵ )
مسعودی در مروج الذهب از به بند کشیده شدن ضحاک در کوه دماوند به دست فریدون و دود و دمه و برفچه ی همیشگی بر چکاد ( قلّه ) دماوند و از رودی به رنگ زرد مانند زر که از پایینش جریان دارد سخن می گوید. ( مسعودی، مروج الذهب، ص ۹۴-۱۹۳ )
به گزارش علی ابن زید (؟) :
از این کوه ( دماوند ) گوگرد خارج می شود که پارسیان جاهل (!!) معتقدند که آن زهر بیور اسب ( ضحاک ) است. آنان هفتاد سوراخ بر می شمرند که از آن بخار گوگرد متصاعد می شود. مردی اظهار می داشت که این دمه، نفس بیور اسب است. ( بهار مختاریان، اسطوره ی فریدون و ضحاک، ص۳۶۰-۳۷۰ )
به گزارش دینوری در اخبار الطوال :
... و او ( نمرود = فریدون ) تمام خویشاوندان ضحاک را در سرزمین بابل فرو گرفت و بر کشور و پارشاهی ضحاک پیروز شد و چون این خبر به ضحاک رسید به سوی نمرود آمد که نمرود بر او پیروز شد و با گرز آهنی ضربتی بر فرق ضحاک زد و او را زخمی ساخت. سپس او را استوار بست و در غاری در دماوند افکند و غار را مسدود ساخت . پادشاهی بر نمرود استوار و پایدار شد و نمرود همان کس است که ایرانیان او را فریدون خوانند. ( اخبار الطوال، ابو حنیفه دینوری، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی،ص ۳۰ )
به گزارش اصطخری در المسالک و الممالک :
کی ضحاک در این کوه ( دماوند ) است و هر شب جادوان بر آورند. ( المسالک و الممالک، اصطخری، به کوشش ایرج افشار، ص ۱۳۲ )
به گزارش محمد ابن جریر طبری در تاریخ طبری :
ضحاک را هفت سر بوده و هم اکنون در کوه دماوند در بند است، ارباب تواریخ و سیَر بر آنند که او بر تمام اقطار عالم دست یافته و ساحر و فاجر بود......
او در ادامه می نویسد :
... شنیده ام که ضحاک همان نمرود بابلی بوده و ابراهیم خلیل الرحمان در عهد او به دنیا آمده و او همان کسی است که آهنگ سوزانیدن وی کرد ...... فریدون در دماوند متولد شده و هنگامی سوی که وی غایب و به هندوستان رفته بوده ...... چون ضحاک از ماجرا آگاه شد سوی فریدون در حرکت آمد. لیکن خداوند نیروی او سلب کرد و دولتش زوال یافت. فریدون بر او حمله کرد و دست و بازوی او را ببست ...... پس از ان او را به کوه دماوند برد و به چاه افکند. ( تاریخ طبری، ص ۳۹-۴۰ )
به گزارش گردیزی در تاریخ گردیزی :
..... و افریدون ضحاک را بگرفت و از پوستش زهی بر گرفت و او را بدان ببست و به سوی کوه دماوند برد و و اندر راه فریدون را خواب برد. مر بنداد بن فیروز را فرمود تا ضحاک را نگه دارد که ابن بنداد معروف بود به دلیری و شیر مردی. و افریدون بخفت. ضحاک مر بنداد را گفت : اگر تو مرا رها کنی نیمی از پادشاهی تو را دهم. افریدون بشنید و بر خاست و بند های دیگر بر وی نهاد ....... پس او را به کوه دماوند برد.... ( تاریخ گردیزی، ص ۳۶-۳۹ )
به گزارش ابن اثیر در تاریخ قم ضحاک از بند فریدون بگریخت و :
افریدون در پی او برفت. او را یافت به موضعی که امروزه برابرقم است و معدن نمک است و در آن جا به قضای حاجت نشسته بود و غایط او نمک شده و معدن نمک گشت. ( تاریخ قم، ص ۷۵ )
به گزارش ابو ریحان بیرونی در آثار الباقیه :
چون فریدون، ضحاک ( بیوراسب ) را از میان برد، گاو های اثفیان ( فریدون ) را که ضحاک در موقعی که او را محاصره کرده بود و نمی گذاشت اثفیان به آن ها دست رسی داشته باشد را رها کرد و به خانه باز گردانید. (آثار الباقیه، ص ۳۴۶ )
گزارش تاریخ طبری از این داستان به گونه ی دیگری است :
فریدون پس از در بند کردن ضحاک بدو گفت : ...... من تو را چون گاوی که در خانه ی جدّم ذبح می شد می کشم. ( تاریخ طبری، ص۴۱-۴۸ )
این گزارش در تجارب الامم این گونه آمده است که فریدون در پاسخ بیوراسب که از او خواست : مرا به کین نیای خود، جم مکش ؛ گفت : ...... من تو را به خون خواهی گاو نری که در خانه ی نیای من بود می کشم. ( تجارب الامم، ص ۶۱ )
دیگر نوشته های فارسی میانه که در آن ها گزارش های داستان ضحاک آمده است :
التنبیه والاشراف ( مسعودی، ترجمه ابولقاسم پاینده، ص ۸۲ ) ، تاریخ ثعالبی ( ترجمه ی محمد فضایلی،پاره ی نخست،ص ۲۷-۳۵ ) ، آفرینش و تاریخ (مطهر ابن طاهر مقدسی، ترجمه ی محمد رضا شفیعی کدکنی،ج۳ـ ص ۱۲۲-۱۲۳ ) ، فارسنامه ابن بلخی ( به اهتمام گای لسترنج و رینولد نیکلسون، ص۳۶-۳۷ ) ، زین الاخبار گردیزی ( زین الاخبار، ص۳۶-۳۹ ) ، مجمل التواریخ و القصص ( به تصحیح ملک الشعرا بهار، ص ۲۶-۲۷ ) ، تاریخ کامل ابن اثیر ( ترجمه ی سید حسن روحانی، ص ۸۱-۸۲ ) ، تاریخ طبرستان ( محمد ابن اسفندیار کاتب، به تصحیح عباس اقبال، ص ۵۷-۵۸ ) ، تاریخ گزیده ( حمد الله مستوفی، به اهتمام عبد الحسین نوایی، ص۸۳-۸۴ ) ، تاریخ قم ( حسن ابن محمد حسن قمی، ترجمه ی عبد الملک قمی، به تصحیح جلال الدین تهرانی ) و روضة الصفا ( میر خواند، ج۱، ص ۵۳۰-۵۴۳ ) .
به کشته شدن ضحاک به دست فریدون در نوشته هایی چون :
تاریخ بلعمی ( به تصحیح ملک الشعرا بهار و پروین گنابادی، ص ۱۴۶-۱۴۷ ) ، تجارب الامم ( ابو علی مسکویه رازی، ترجمه ابولقاسم امامی، ص۵۹ )، آثار الباقیه ( ابوریحان بیرونی، ترجمه اکبر دانا سرشت، ص۳۳۹ )، طبقات ناصری ( قاضی منهاج سراج، به تصحیح عبد الحی حبیبی، کابل۱۳۴۲، ج۱،ص ۱۳۷ ) و تاریخ بناکتی ( به تصحیح جعفر شعار، ص۲۹-۱۰ ) اشاره شده است.