تبليغاتX
افسانه و اسطوره - هان با شمایم.......
 
افسانه و اسطوره
 
 
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی
 
 

"هان  با شمایم......"، درود

خیلی وقت بود که نوشتن را فراموش کرده بودم! در گیر و دار های هر روزه ام، دیگر زبان خودم را هم به سختی می فهمیدم! تلاش می کردم تا بنویسم، می نوشتم، می نویسم، ولی ........ این نوشته ها همه ی حرف هایم نیستند  به خدا!

هر چند می نوشتم، چون مرا گریزی نبود از ننوشتن، گویی ولی این همان عادتی شده بود که ترکش موجب مرض است! مثل همین سیگاری که هی میگیرانی و و دود اولش را می بلعی و الباقی را می گذاری تا کنار زیر سیگاری آن قدر بسوزد تا بمیرد!

"سهراب" نخستین کسی نبود که مرا به تیغ آن پرسشش از لهجه ی نوشتاری ام به رجز خوانی وا داشت! ولی انگار هنوز سمبه پر زور نبود! برایم نامه ای فرستاد و من می خواستم نامه اش را خصوصی پاسخ بدهم و در آن از این بگویم که من همه آن نیستم که در این یادداشت ها می بینی! که "سهراب" خود پیش دستی کرد و از سید بزرگوار "شماره گان" مرا خواست! در این گیر و دار "شمیمی" از راه رسید و آن چه رشته کرده بودیم همه را پنبه کرد!

حالا این من و این شما، این شما و این من!

بدرود

*****************

 این هم سه "هایکو" از آخرین نوشته هایم، تقدیم به "شمیم" ، "سهراب" و "سید رضا" :

۱ :

این جا روستاست

زن، به احترام آتش

آرام می روبد خاکستر را.

****************

۲ :

روز های آفتابی

روز های آفتابی

زمین به یاد ایـّام کودکیش تاب می خورَد.

****************

۳ :

عشق

آهویی رمید

ردّ پایش نشسته بر شبننم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  به خامه ی  میثم ارشدی  |