|
افسانه و اسطوره
|
||
|
پیرامون فرهنگ و ادب فارسی با نگاهی ویژه به افسانه شناسی |
"واژه ها قلقلکت می دهند"
واژه ها قلقلکت می دهند. از بس که زیادند، از بس که هستند. همه چیز را واژه دیدن؛ شعر را، نوشتن را، نویسش را، گفتن را، دیدن را........همه ی این ها واژه اند. می توانی با هم ترکیب شان کنی، سوایشان کنی، رویشان مکث کنی و هی بچینی شان پشت سر هم، زیر و بالای هم و هر بار معنایی نو بیافرینی! ........ یعنی "می خواهی" که بیافرینی ............
شور و جنون واژه ها آرامش ناپذیر اند. عطش که وجودت را فرا می گیرد ........ ناخود آگاه هجوم می بری به درگاه واژه ها! ........ دست به دامن لغات می شوی .......... عطشت سرایت می کند به کلمات ......... واژه ها را در دل متن بی تاب می کنی ........ بی تاب می شوی ...... هستی ...... بی تاب تر ........ قلم را زمین می گذاری........ ویرت گرفته که هی بنویسی ........ ولی ذهنت آن قدر شتاب گرفته که قلم ات جا مانده ......... مثل همیشه ........ کمی مکث می کنی ......... نوشته ات را می خوانی ...... بی تاب تر می شوی ......... شاخه کبریتی حرام سیگار می کنی ......... کتابی را که دوستش داری بر می داری ....... آن چه را می خواستی بگویی و نتوانستی را در آن پیدا می کنی ........برای بار سدم می خوانی اش ............ همه ی نوشته را از بری ........ ولی باز هم می خوانی اش ........ دنبال چیزی می گردی لابلای واژه ها ...... هنوز هم انگار چیزی کم دارد که می خواستی و نتوانستی بگویی و بنویسی ....... سیگارت دارد دود می کند ........ سرت سوت می کشد ....... قلم و کاغذت را نگاه می کنی ........ چندشت می شود ........ کتاب را می بندی ......... چشم هایت را هم .......... بوی سیگار توی دماغت می پیچد ......... به لغات فکر می کنی ........ به زندگی ......... حالا سینماتوگراف کله ات شروع می کند به اکران آن چه ضبط کرده! ........ معجونی مالیخولیایی از همه چیز .........کاش می شد همه ی این ها را کارگردانی کنی و بزنی روی "دی وی دی"!........ با واژه ها که نشد کنار بیایی ........ نگاهشان می کنی و می خندی و می گریی و می اندیشی و می سازی و خراب می کنی ......... پلک هایت که سنگین شدند، دیگر داری خواب می بینی .......... صحنه ها آرام می شوند ......... زمان می ایستد .......... دنبال کاغذ و قلم نمی گردی ......... کتاب بسته را بر نمی داری ........ سیگاری نمی گیرانی ......... چندشت نمی شود ........ بی واژه تنها در "خواب" می توانی باشی ......... از کجا که برادر بزرگ ترش، "مرگ"، همان "بی واژگی محض" نباشد؟ .......... نمی دانی .......... فقط خواب می بینی ...........
فردا که شد باز واژه ها قلقلکت می دهند .......... جنون لغات ........... زندگی ............