شهریاری پیشدادیان ـ بهره ی هفتم : ایرج
چکیده :
ایرَج بر پایه گزارش های ایرانی کوچک ترین فرزند فریدون بود که فریدون پادشاهی اش را بین او و برادرانش سلم و تور بخش کرد. سرزمین ایران در پی این بخش کردن به ایرج رسید.
سلم و تور که به ایرج رشک میبردند، به نیرنگ او را کشتند. سالیانی می گذرد تا منوچهر نوه ی ایرج آن ها را به خون خواهی نیایش ایرج، می کشد.
ایرج در اوستا :
در اوستا ایرج به گونه ی اَئیریَـوَ آمده است. در پی نوشت نام ایرج در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم : ایرج، کوچک ترین پسر فریدون. ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۹ )
ایرج در اوستایی با واژگان اَئـیـریَ برابر با : ارونده، آزاده، ارجمند،شکوهمند و اَئـیـریَـنَ برابر با : آرین،ایران،آریایی، ایرانی هم ریشه است. ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۹،۸ )
ایرج در شاهنامه :
گزارش شاهنامه از چگونگی سرگذشت ایرج چنین است :
-
فرزندان فریدون:
فریدون در پنجاه سال نخستین زندگی سه فرزند یافت. پسر بزرگتر را سلم، میانی را تور و کوچکترین را ایرج نام نهاد.
به بالا چون سرو و به رخ چون بهار
بــه هـر چـیـز مـا نـنـده ی شـهـریـا ر
چیزی نگذشت که پسران فریدون بالیدند و جوان شدند. فریدون بر آنها نگاه کرد ، هر سه را برومند و دلیر و در خور تاج و تخت دید . در اندیشه پیوند آنان افتاد.
فریدون دستوری آزموده و خردمند بنام جندل داشت . وی را پیش خواند و اندیشه ی خود را با وی در میان نهاد و گفت پسران من بزرگ شدهاند و هنگام پیوند ایشان است. باید دخترانی در خور ایشان جست. تو که خردمند و فرزانه ای جستجو کن مگر سه خواهر از یک پدر و مادر که نیک چهره و فرخ نژاد باشند بیابی.
جندل چند تن از یاران نیک خواه خود را برداشت و گرد جهان می گشت و از هر کس جویا میشد تا آن که به یمن رسید و از نیکویی دختران پادشاه یمن شنید. خوب جستجو کرد و دانست که سزاوار پسران فریدون این دختران اند.
-
جندل و شاه یمن:
به در بار پاد شاه یمن رفت و بار خواست. زمین را بوسه داد و پادشاه را آفرین خواند و گفت من پیامی از فریدون، شاهنشاه ایران دارم . فریدون ترا درود فرستاده است و میگوید که در جهان گرامی تر از فرزند نیست و من سه فرزند دارم که آنها را چون دیده گانم گرامی می دارم و اکنون هنگام پیوند ایشان است و خردمندان هیچ چیز را برای فرزندان برتر از پیوند شایسته نمیدانند. مرا کشوری آباد و شایسته هست و سه فرزندانم خردمند و با دانش و در خور تاج و گاه اند. شنیده ام که تو ای پادشاه سه دختر خوب چهره و پاکیزه خوی داری . از این مژده شادکام شدم و میبینم که این گوهران سزاوار یک دیگراند و شایسته آن است که به فرخندگی و خجستگی پیوند آنان را سامان دهیم.
پادشاه یمن چون گفتار جندل را شنید رخسارش پژمرده شد و در دل با خود گفت که دختران من نور دیدگان مناند و در هر کار دستگیر و انباز من. اگر در کنار من نباشند روز من چون شب تار خواهد شد . پس نباید در پاسخ شتاب کنم تا چارهای بیندیشم.
فرستاده فریدون را جایگاهی شایسته بخشید و از او خواست درنگ کند تا پاسخ بایسته بشنود. آنگاه سران آزموده را پیش خود خواند و راز را با آنان در میان نهاد و گفت فریدون دختران مرا برای فرزندان خود خواسته است و می دانید این دختران تا چه اندازه در دل من جای دارند. نمی دانم از این دام چگونه بگریزم. اگر بگویم می پذیرم راست نگفته ام و دروغ از شاهان پسندیده نیست، و اگر دخترانم را به وی بسپارم با آتش دل و آب دیده و اندوه دوری چه کنم، و اگر سر باز زنم از آزار او چگونه ایمن باشم . فریدون شهریار زمین است و شنیده اید که با ضحاک چه کرد . کین وی را به خود خریدن آسان نیست . اکنون راهنمایی شما چیست؟
دلاوران یمن پاسخ دادند که ما درست نمی دانیم که تو به هر بادی از جای بجنبی . اگر فریدون شهریاری تواناست ما نیز بنده و افتاده نیستیم :
سخن گفتن و بخشش آئین ماست عنان و سنان تافتن دین ماست
بـه خنجر زمین را میستـان کـنیم بـه نـیـزه هـوا را نیستـان کنیم
اگر فرزندان فریدون را می پسندی و ارجمند میشماری بپذیر و لب فروبند . اما اگر در پی آنی که چاره ای بسازی و از کین فریدون هم ایمن باشی ، از او آرزوهایی بخواه که انجام دادنشان دشوار باشد.
آنگاه پادشاه یمن جندل را پیش خود خواند و با وی فراوان سخن راند و گفت فریدون را درود برسان و بگو که من کهتر شهریارم و آنچه را او فرمان دهد به جان میپذیرم. اگر کام شهریار این است که دختران من به این پیوند سر افراز شوند من به فرمان وی شادم. اما همان گونه که پسران شاهنشاه نزد وی ارجمندند دختران من نیز جگر گوشه من اند و اگر شاهنشاه سرزمین مرا وتاج و تخت مرا و یا دیدگان مرا می خواست مرا آسان تر از آن بود که دخترانم را از خود دور کنم. با این همه چون فرمان شاهنشاه این است کار جز به کام او نخواهد بود ، جز آن که فرمان دهد فرزندان وی به یمن نزد من آیند تا چشمان من به دیدارشان روشن شود و داد و راستی آنها را بشناسم و دست آنان را به پیمان به دست بگیرم و آن گاه نور دیدگان خود را به آن ها بسپارم.
جندل تخت را بوسه داد و درود گفت و با پیام پادشاه یمن رهسپار بارگاه فریدون گردید و آنچه را شنیده بود باز گفت.
-
اندرز فریدون :
فریدون پسران خود را پیش خواند و گفت: «اکنون شما باید آهنگ یمن کنید و با دختران پادشاه یمن که از آنان خوبرو تر و پسندیده تر نیست باز آیید. اما باید هشیار باشید و پاکیزه و آراسته سخن بگویید و پارسایی و پاکدینی و خردمندی خود را آشکار کنید که پادشاه یمن پادشاهی ژرف بین و روشندل و با دانش است و گنج و لشکر بسیار دارد. نباید که شما را کند و زبون بیابد وافسونی در کار شما کند. وی نخستین روز بزمی خواهد ساخت و سه دختر خود را آراسته و پر از رنگ و نگار در برابر شما بر تخت خواهد نشاند . این سه ماهرو به بالا و دیدار یکی اند و جز چند تنی نمی دانند بزرگتر و کوچکتر از آن ها کدامند. اما دختر کهین پیش می نشیند و دختر مهین در پس و دختر میانه در میان. از شما آن که کوچکتر است نزد دختر کهین بنشیند ، و آن که بزرگتر است نزد دختر مهین ، و آن که که میانه است نزد دختر میانه. پادشاه یمن از شما خواهد پرسید که از این دختران بزرگتر و کوچکتر و میانه کدام است؟ و شما چنانکه دریافتید پاسخ گویید، تا هوشمندی شما آشکار شود.»
پسران ، شاد و پیروز از پیش پدر بیرون آمدند و خود را آماده ساختند و لشکری گران آراستند . رو به درگاه شاه یمن نهادند.
پادشاه یمن با لشکری انبوه به پیشباز آمد و مردم یمن از مرد و زن برای دیدن شاهزادگان بیرون آمدند و زر و گوهر و مشک و زعفران نثار کردند و جام باده را بگردش درآوردند. چنان شد که یال اسبان بمی و مشک آغشته شد و مردم بر زر و دینار افشانده راه میرفتند.
پادشاه یمن شاهزادگان ایران را در کاخی پر شکوه فرود آورد و روز دیگر چنان که فریدون گفته بود بزمی ساخت و دختران خود را آراسته بیرون آورد، بدان امید که شاهزادگان آنها را از یکدیگر نشناسند و پادشاه نادانی آنان را بهانه ی سرپیچی کند.
اما پسران که افسون او را میدانستند به خردمندی پاسخ گفتند و دختران را چنان که از پدر آموخته بودند به درستی باز شناختند. شاه یمن و بزرگان درگاه وی در شگفت ماندند و دانستند که نیرنگ در کار پسران فریدون نمی توان کرد. چون بهانه ای نماند پیوند فرزندان فریدون را با شاهزادگان یمن پذیرفتند و دختران زیبا روی به خانه باز رفتند.
-
افسون پادشاه یمن:
اما پادشاه یمن که جادو و افسون میدانست تاب جدایی نداشت . چاره ای دیگر اندیشید و بر آن شد تا فرزندان فریدون را به افسونی دیگر بیازماید تا اگر با افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وی بمانند.
تا دل شب در بزم به شادی پیوند نو باده خورده بودند . هنگامی که می بر خردها چیره شد و آرزوی خواب در سر مهمانان پیچید ، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زیر درختان گل افشان ، درکنار آبگیری از گلاب گستردند.
چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه یمن از باغ بیرون آمد و افسونی آراست و نا آگاه بادی دمان بر خاست و سرمایی سخت بر باغ و چمن چیره شد و همه چیز بیافسرد و از جنبش باز ایستاد. شاهزادگان ایران که افسون گشایی را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نیروی فرّه ایزدی که رهنمون خاندان شاهی بود راه را بر جادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.
روز دیگر چون خورشید سر از تیغ کوه برزد ، پادشاه افسونگر به گمان آن که سه شهزاده را یخ زده و کبود چهره و بی جان خواهد یافت به باغ آمد. اما با شگفتی دید که سه شاهزاده چون ماه نو بر تخت نشستهاند. دانست که افسون وی کارگر نخواهد شد و دختران وی از آن فرزندان فریدون اند.
چون چاره نماند به پیوندشان همدل شد و به شایستگی به بستن بار عروسان پرداخت. در گنجینه های کهن را باز کرد و زر و گوهر بسیار بیرون آورد و با خواسته فراوان بر پشت هیون ها بست و دختران خود را با آیین و فر همراه شاهزادگان کرد و رهسپار دربار فریدون ساخت.
چون پسران به درگاه پدر نزدیک شدند فریدون که افسونگری میدانست برای آنکه فرزندان خود را بیازماید خود را به صورت اژدهایی خروشان و آتش بیز در آورد و راه را بر شاهزادگان گرفت. فرزندان به نوبت، خردمندی و دلیری و هوشیاری خود را آشکار کردند و از گرند اژدها در امان ماندند. فریدون خشنود شد و بازگشت و پدر وار پیش آمد و دست فرزندان خود را به مهربانی گرفت و آنان را نوازش کرد و درود و آفرین گفت.
آنگاه دختران پادشاه یمن را نام پارسی بخشید: همسر سلم را که پسر بزرگتر بود آرزو نام کرد و همسر تور پسر میانه را ماه و همسر ایرج را که پسر کهتر بود سهی خواند.
ادامه دارد........