چکیده :

 

کی کاووس از دیگر پادشاهان اساطیری ایرانیان و دومين شهریار کيانی است.

بر پایه گزارش شاهنامه ، داستان زندگی کی کاووس يکی از پرماجرا ترين و پر کنش ترین دورانها  است. او در شاهنامه پسر کی قباد است که پس از او بر تخت شاهی می نشيند. در شاهنامه داستان لشکر کشی کاووس به مازندران و اسير شدن در بند ديو سپيد، داستان هفت خوان رستم و سپس آزادی کاووس به دست رستم از گیرا ترین بخشها به شمار می رود.

از ديگر ماجراهای او لشکر کشی به توران و چين و مکران و هاماوران و مصر و بربرها و خواستگاری از سودابه دختر شاه هاماوران، بنا کردن کاخ نامی اش در البرزکوه، پرواز در آسمان و سرنگون شدن در آمل و داستان پسرش کی سياووش است.

به گزارش شاهنامه کی کاووس ۱۵۰ سال پادشاهی می کند و تا زمانی که نوه اش کی خسرو، افراسياب تورانی را از پای در می آورد زنده است و سپس پادشاهی را به کی خسرو می سپارد و خود از جهان می رود.

در پی خود رایی های او، از کاووس شاه در نوشته های فارسی با پاژنام ( صفت ) خیره سر، بسیار یاد رفته است.

 

کی کاووس  در اوستا و نوشته های پهلوی :

 

در اوستا از کاووس با نام  اوسـَـن  یا  اوسـَـذ َن  یاد رفته است. در پی نوشت نام کاووس در فرهنگ واژه های اوستا می خوانیم :

« کاووس، کی کاووس پسر کی قباد.  یشت ۵ - ۴۵ ؛ یشت ۱۴ - ۳۹ ؛ یشت ۱۹ - ۷۱ ؛ یشت ۱۳- ۱۳۲» ( فرهنگ واژه های اوستا. بهرامی، احسان. به یاری فریدون جنیدی. نشر بلخ. ص ۳۶۰)

** در یشت آبان یشت، کرده ی ۱۲ ، بند های ۴۵ تا ۴۷ می خوانیم :

۴۵

« كی كاووس توانا بر فراز كوه  ا ِر ِزیـفـَـیـه ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند پیشكش او كرد.»

۴۶

« و از او درخـواسـت كـرد كه ای اَرِدْویسـور آنـاهید ! ای نیك، ای تواناترین ! مرا این كام یابی فراز ده كه بزرگ ترین شهریار همه سرزمین‌ ها باشم؛ به همه دیوان و مردمان، به همه جادوان و پریان، و به همه كـَوی‌ ها و كـَرَ پَن‌ های ستم كار چیره آیم.»

۴۷

« اَرِدْویسـور آنـاهید آن همیشه کامروا کننده ، او را کام یابی بخشید.»

 

** در فروردین یشت، کرده ی ۲۹ ، بند ۱۳۲ می خوانیم :

۱۳۲

 «..........  می‌ستاییم فروهر  كی كـاووسِ  پیرو راستی را،...........»

 

** در بهرام یشت، کرده ی ۱۴ ، بند ۳۹ می خوانیم :

۳۹

« آن پیروزی كه سرداران در آرزوی آنند، فرزندانِ سرداران در آرزوی آنند، نام‌ آوران در آرزوی آنند، كه كی كاووس در آرزوی آن بود. او كه از نیروی اسبی برخوردار است، او كه از نیروی شتر سرمستی برخوردار است، او كه از نیروی آب شایسته كشتی ‌رانی برخوردار است.»

 

** در زامیاد یشت، کرده ی ۱۰ ، بند ۷۱ می خوانیم :

۷۰

« می‌ستاییم فَـرِّ كیانی نیرومندِ مزدا آفریده بسیار درخشنده، زَبَردست، پرهیزگار، چابك و كارآمد را، كه سرآمد همه آفریدگان است.»

 

۷۱

« فرّی كه به  كی قباد  پیوست و به  كی‌ اَپیوَه  و به  كی كاووس  و به  كی‌ آرش  و به  كی ‌پَشین  و به  كی ‌بیارَش  و به  كی‌ سیاوش  پیوسته بود.»

 

«نام کی کاووس در اوستا کی اوسن يا کوی اوسذن است که که بخش نخست آن واژه ی کی  برابر با شاه و بخش دوم (اوسن) برابر با آرزو يا خرسندی است. اين نام در پهلوی به کی اوس دگرگون می  شود و دوباره در فارسی لقب کی در آغاز آن آمده است و به کی کاووس دگرگون   می  گردد. پس واژه ی کی در کی کاووس دوبار آمده است.» ( کيانيان: کريستن سن، ترجمه ذبيح الله صفا،تهران ۱۳۳۶ )

 

به گزارش بخش ۳۱ از بندهش ، کی کاووس فرزند نخستین  ِ کی قباد است :

 

« کی کواذ پسری داشت به نام کی اپیوه . از کی اپیوه چهار فرزند به وجود آمد به ترتیب به نام های : کی اوس ( همان کیکاووس شاه نامه ) ، کی آرش ، کی پی سین و کی بیرش . از کی اوس سیاوش به وجود آمد و ازسیاوش کیخسرو ، اما دیگر شاهان نامور این سلسله از نسل کی پی سین هستند .»

 

کی کاووس در نوشته های فارسی :

 

 در دست ویرایش ...... در دست ویرایش ...... در دست ویرایش ......

 

 کی کاووس در شاهنامه :

 

 *** از آن جا که نوشتن  گزارش همه ی داستان کی کاووس بر پایه ی گزارش شاهنامه در این یادداشت به درازا خواهد کشید، ما تنها به گزارش دو بخش از این داستان می پردازیم.

۱ -  چگونگی رفتن کی کاووس به مازندران  و گرفتار شدن او به دست دیو سپید.

۲ - چگونگی آمدن رستم در پی کی کاووس و گذر رستم ازهفت  و آزادی کی کاووس.

 

۱ -  چگونگی رفتن کی کاووس به مازندران  و گرفتار شدن او به دست دیو سپید :

 

  • آهنگ مازندران :

کی کاووس چون به شاهی رسید ایران آباد و سپاه خشنود و خزانه از گنج آگنده بود. کی کاووس خود را برتر از همه دید و والاتر از همه شمرد. روزی در گلزار بر تخت زرین نشسته بود و با بزرگان و پهلوانان باده می خورد و از برتری و بی همتایی خود یاد می کرد. دیوی از دیوان مازندران که خود را به گونه ی رامشگری در آورده بود به درگاه آمد و به پرده دار گفت که وی رامشگری خوش نواز از مردم مازندران است و آرزوی بندگی شاه را دارد و اگر دستوری باشد سرودی در برابر شاه بخواند و بنوازد.

کی کاووس دستور داد و رامشگر در کنار نوازندگان جای گرفت و سرودی در ستایش مازندران آغاز کرد:

که مازندران شهر ما یــــاد بــــاد          هـمـیشـه بــــــرو بـومـش آبــاد بـــاد

که در بوستانـش همیشه گـل است          بــه کــوه اندرون لالـه وسنبل اســت

گلابست گویــــی به جویش روان          هــمـی شـــاد گـــردد زبـویـش روان

دی و بــهمن و آذر و فـــرودیــن           هـمـیـشــه پــر از لاله بـیـنی زمـیـن

کسـی کانــدر آن بـوم آباد نیســت           به کام از دل و جان خود شاد نیست


کاووس چون این سرود را شنید دل در مرز و بوم مازندران بست و اندیشه ی جهانگیری و جنگجویی در دماغش افتاد و بر آن شد تا لشکر به مازندران بکشد و آن دیار را که منزلگاه دیوان بود بگشاید.

پس رو به بزرگان و سالاران لشکر کرد و گفت :« ما یکسر به بزم دل نهاده ایم و بر آسوده ایم . اما کاهلی شیوه ی دلیران نیست و هنگام آن است که اندیشه ی رزم کنیم. من از جمشید و ضحاک و کی قباد در بخت و نژاد بر ترم. در هنرنمایی و جنگ آزمایی نیز باید از آنان بگذرم و اینک آهنگ گشودن مازندران دارم.»

  • پند ناپذیری کی کاووس :

 بزرگان ایران چون چنین شنیدند، چین به روی آوردند و در اندیشه فرو رفتند ، چون هیچ کسی جنگ با دیوان را در خورخویش نمی دید و آرزو نمی کرد . اما کسی را نیز یارای سرپیچی نبود. گفتند : « ما کـهترانیم و به فرمان شاه ایستاده ایم.» اما اندکی پس از آن  بزرگان و سرداران ایران چون توس و کشواد و گودرز و گیو و خراد و گرگین و بهرام انجمن کردند و درسخن شاه رای زدند و بیم و ناخشنودی خود را آشکار ساختند و گفتند : « اگر کی کاووس سخنی را که هنگام باده خواری گفته است پیگیری کند زیان و تباهی را بر ما و بر ایران خریده است و این مرز و بوم را به دست نیستی سپرده است ، که جمشید با آن فر و شکوه و با آنکه دیو و مرغ و پری در فرمانش بودند اندیشه ی نبرد با دیوان مازندران را به دل راه نداد و فریدون که آن همه دانش و افسون داشت این آرزو را در سر نپروراند.

اگر دست یافتن به دیوان مازندران به مردی و دلیری و گنج و گهر بر می آمد منوچهر رزمجو بدان دست می برد و دیده ی خود را از آن وا نمی گرفت. اکنون باید چاره ای اندیشید تا این بد از ایران زمین بگردد وآسیب از ما دور شود.»

  • آمدن زال به درگاه کی کاووس :


توس گفت : « ای مهتران، کی کاووس از ما سخن نمی شنود. چاره آن است که پیکی تیز تک نزد زال زر به زابل بفرستیم و او را از آنچه رفته است آگاه کنیم و از او بخواهیم تا به در گاه بیاید و کی کاووس را از بیم اندیشه ای که در سرش افتاده آگاه کند و او را از بردن سپاه به مازندران و در افتادن با دیوان باز دارد .»

چنین کردند و پیکی تندرو پیام بزرگان ایران را به زال رسانید. زال در اندیشه شد و با خود گــفـت : « کی کاووس شاهی جوان و خود کامه است و گرم و سرد روزگار را نچشیده و جهانی به خدمت او کمر بسته و بزرگ و کوچک از بیم تیغش لرزان است . دور نیست که سخن ما را نشنود و مرا آزرده سازد . اما شایسته نیست که من سر از آنچه به گردن دارم بپیچم و سخن راست را نگویم. این را نه خداوند از من می پذیرد و نه شاه و بزرگان ایران زمین می پسندند. پس من چنان که دلاوران ایران خواسته اند به درگاه شاهنشاه میروم. اگر از من سخن پذیرفت که سود با اوست و اگر نپذیرفت و با من تیز شد مرا باکی نیست. فرزند برومندم رستم با سپاه در اینجا استوار است.»

شب را پر اندیشه به روز آورد و بامدادان رو به درگاه کاووس گذاشت. بزرگان ایران به پیشواز او شتافتند و بر او آفرین خواندند و همگی در پی او نزد کاووس رفتند.

کاووس زال را گرم پذیرفت و نزد خود بر تخت شاهی نشاند و از رنج راه و پهلوانان زابل و رستم سر افراز پرسید. آنگاه زال سخن ساز کرد و گفت : « شنیدم که شاه آهنگ مازندران دارد. بر من سالهای بسیار گذشته و عمری دراز نگران گردش سپهر بوده ام و شاهانی چون منوچهر و زو و نوذر و کی قباد را بندگی کرده ام. هیچ یک از این شاهان اندیشه ی گرفتن مازندران را به خود راه نداند :

 

کـه آن خانه دیــــو افسونـگـر است            طلسم است و در بند جادو دراسـت

مــــرآن بـــند را هـیـچ نـتـوان گشاد           مــده مـرد و گـنـج و درم را بـه بـاد 

مــــرآن را به شمشیر نتوان شکست           بــــه گـنـج و به دانش نیاید به دست
سپــــــه را بـــــدان سـو نـبـایـد کشید         
زشاهان کــس ایـن رای ، فـرخ ندید    

      
هر چند پهلوانان و نامداران در گاه تو همه از تو کمترند اما اینان نیز همه بنده ی جهان آفرین اند، شایسته نیست که خون آنان در راه زیاده جویی بریزد . درختی که از خون آنان بروید بری جز نفرین نخواهد داشت و آیین شاهان آنرا روا نمی دارد.»

  • خود کامه گی کی کاووس : 

 

ولی کاووس سری پر ز  باد داشت. باز همان سخنان را آغاز کرد که : « من از جمشید و فریدون و کی قباد برتر و نیرومند ترم و دیوان مازندران را به چیزی نمی شمارم و آنان همه را به شمشیر از میان بر خواهم داشت و آگاهی آن به تو خواهید رسید . اگر تو در جنگ یار و همگام من نیستی مرا به درنگ مخوان. تو و رستم در ایران بمانید و نگاهبان کشور باشید.»

زال بیش از این سخن را سودمند ندید. گفت : « تو شاهی و ما بندگانیم. اگر سخنی گفتیم از داد جویی و دلسوزی بود. اکنون آنچه می دانستم گفتم و آنچه شدنی است خواهد شد. تا کنون نه کسی به تدبیر از مرگ جسته است و نه به پرهیز از نیاز. جهان بر تو فرخنده باد. امیدم آنست که پشیمانی نبینی و چنان نشود که پند من به یادت آید.»

آنگاه زال بزرگان ایران چون توس و گیو و گودرز را در کنار گرفت و بدرود کرد و رهسپار سیستان شد.

  • تاختن کی کاووس به مازندران : 

 

کاووس فرمان داد تا توس و گودرز سپاه را آماده ی تاختن کنند. کار درگاه و کشور را به میلاد سپرد و گفت : « اگر گزندی پیش آید خود دست به تیغ مبر و از زال و رستم چاره بجو.»

روز دیگر آوای کوس بر خاست و لشکر کاووس رو به مازندران آورد . چون به دامنه کوه اسپروز ( سفید ) رسیدند کاووس در آنجا خیمه زد و لشکر بنه بر زمین نهاد . شب به بزم نشستند و بامداد کاووس گیو را گفت که : « از لشکر هزار تن مرد جنگی بگزین و با آنان به مازندران بتاز . هیچکس را زنهار مده و یک تن را از کودک و پیر و جوان زنده مگذار و هر آبادی را که دیدی بسوز و ویران کن و جهان را از جادو بپرداز.»

گیو با هزار تن مرد جنگی به مازندران تاخت و تیغ در میان مردم آن سامان گذاشت و به سوختن و غارت شهرها دست برد و زهر مرگ در جان مردم ریخت. آنگاه به شهری خرم رسید چون بهشت آراسته با مردمی نیک چهره و توانگر و خزانه ای آباد و پر زر و گوهر.

خبر به کاووس فرستادند که به شهری چنین خرم رسیدیم . گویی بهشت است، پر گنج و پر گل و پر خواسته و چنان که می خواستی.

  • دیو سپید :

 

از آن سو خبر به شاه مازندران رسید . جان و دلش پر درد شد . سنجه، دیوی از دیـوان مازندران ، بر در گاه او بود. شاه مازندران گفت : « بر خیز و خود را چون باد به دیو سپید برسان و بگو ایرانیان بر ما تاخته و شهرهای ما را سوخته اند. اگر درنگ کنی و به فریاد نرسی پس از این یک تن را در مرز و بوم مازندران زنده نخواهی یافت.»

  • شاه مازندران :

 

سنجه خود را تفت به دیو سپید رسانید و پیغام گزارد و :

چـنـیـن پـاسـخ آورد دیـو سپـیـد                  کـه از روزگـاران مـشـو نـاامـیـد
بـیـایـم کـنـون بـا سـپـاهی گران                 
بــبــــــّــرم پــی او زمـازنـــدران


این بگفت و چون کوهی از جا بر خاست. از آن سوی کاووس چون خبر آراستگی و فریبندگی آن شهر را شنید با سپاه خود رو به راه نهاد و تازان به آن شهر رسید و در آن جایگاه خرم سرا پرده زد و بر تختی از بلور نشست و بزرگان ایران گردا گرد او جای گرفتند.

کاووس گفت : « ای مهتران، شما هم نیک خواه و فرمانبردار منید. شکست در مردم مازندران افتاده است؛ اکنون هنگام آن است که شاه مازندران را به دست بیاورم و دیوان را یکسره بر اندازم. اما به نامه و پیغام نیاز نیست. چون فردا برآید یک سر به مازندران می تازیم و شاه و لشکرش را نابود می کنیم و سر دشمنان را به پای ستوران می کوبیم و سراسر این کشور را می گشاییم و دیوان را تباه می کنیم.»

بزرگان ایران سر به زمین نهادند و بر شاه آفرین خواندند و گـفـتـنـد : « ما مردان جـنـگی پرورده ی گنج شاهیم. جان خود را در گام شاهنشاه می گذاریم و به جای یک رزم ده رزم را کمر بسته ایم و پیروزی ما راست ، مگر آنکه دیو سپید که سالار دیوان است به پیکار در آید ، که او دیوی کوه پیکر و رزمنده و ستمکاره و پر جادوست. اگر او دست از جنگ بر دارد دمار از دیوان دیگر بر خواهیم آورد.

  • جادوی دیو سپید : 

 

چون شب فرا رسید نا گاه ابری تیره بر خاست و جهان را چون دریای قیر سیاه کرد. دودی تیره بر آسمان خیمه زد و سنگ و خشت از آسمان باریدن گرفت. چشم ها تار شد و لشگر ایران پریشان و پراکنده گردید. چون روز رسید چشم دو بهره از سپاه ایران تیره شده بود و شکست در میان آنان افتاده و گنج به باد رفته و گروهی به بند در آمده بودند.
کاووس خیره و پشیمان سخن زال را به یاد آورد و با خود گفت : « دستور دانا از گنج بهتر است. دریغا که پند زال پیر را نشنیدیم و اکنون چنین در بند بلا افتادم.»

هفت روز به رنج و سختی و تیره چشمی گذشت. هشتم روز دیو سپید بغرید و پیش راند و به کاووس گفت : « ای شاه بیهوده و بی بر، تو همه در اندیشه ی برتری بودی و چشم در سرزمین مازندران دوختی. چون پیل مست تنها نیروی خود را شناختی و دیگران را به کس نگرفتی. چندین مردم را بر خاک انداختی یا برده کردی. هیچ مرا به یاد نیاوردی. اکنون به آنچه سزای تو است رسیدی.»

سپس دوازده هزار تن از دیوان خنجر گذار را بر گزید و ایرانیان را به آنان سپرد تا در بند نگاه دارند و راه گریز را بر آنان ببندند تا در سختی شکنجه ببینند.

آنگاه گنج و خواسته و گوهر و آنچه از سپاه کاووس به دست افتاد بود به ارژنگ، سالار سپاه مازندران سپرد و گفت : « اینها را نزد شاه مازندران ببر و بگو که از اهریمن خشنود باش که من آنچه بایست به جا آوردم و چشم ایرانیان را تیره کردم و آنان را به بند در آوردم. اما آنان را نکشتم تا فراز و نشیب روزگار را بشناسد و رنج شکست بر آنان آسان نشود.»

چون این کرده شد دیو سپید به جای خود بازگشت و کاووس شاه، پریشان و خسته جگر در مازندران گرفتار ماند.

 

۲ - چگونگی آمدن رستم در پی کی کاووس و گذر رستم ازهفت  و آزادی کی کاووس :

 

  • پیام فرستادن کاووس به نزد زال :

 کاووس چاره در آگاه کردن زال و رستم دید. پس در نهان سواری تیز تک را رهسپار زابل کرد و به زال پیغام فرستاد که : « از بخت بد دیوان بر ما پیروز شدند و آن لشکر نامدار زبون گشت و چشمها تیره شد و تاج و تخت ایران نگونسار گردید و من در چنگ اهریمن گرفتارم. چون پند تو هوشمند را به یاد می آورم باد سرد از جگر برمی کشم که چرا سخن تو را نشنیدم و چنین گرفتار شدم.»

 

زال چون پیغام کی کاووس را شنید غمگین و پر اندیشه شد. اما سخن را از دیگران نهان داشت و رستم را نزد خود خواند و گفت : « ای فرزند دلاور، دیگر هنگام آن نیست که  در زابل آسوده بنشینیم وتنها  در اندیشه ی  کار خود باشیم. شاه ایران در دم اژدها گرفتار است و بلایی سخت بر ایرانیان فرود آمده. باید که هم اکنون رخش را زین کنی و به تیغ جهانگیر، کین از دشمن بخواهی که روزگار، ترا از بهر چنین روزی پروریده است. سال من از دویست گذشته و به پیری رسیده ام. چنین دلیری ها زیبنده ی تو است. تویی که دریا را به خون می کشی و کوه را به بانگ غرنده ات پست می کنی. بشتاب و ارژنگ و دیو سپید را از جان نومید کن و گردن شاه مازندران را به گرز گران بشکن.»

رستم گفت : « ای پدر نامدار ، میان این دو پادشاهی راهی دراز است. من چگونه باید این راه را بسپارم؟»

زال گفت : « میان دو پادشاهی دو راه است : یکی درازتر که کاووس رفت و دیگری کوتاه تر و دشوارتر که پر از شیر و دیو و جادو است . تو راه کوتاه تر و دشوار را برگزین و شگفتی های آن را ببین. هر چند راهی دشوار است ولی جهان آفرین یار تو خواهد بود و پی رخش آن را خواهد سپرد . من پیش یزدان برای تو نیایش خواهم کرد مگر تندرست نزد من باز آ یی و یال و کوپال ترا باز ببینم. اما اگر مرگ تو به دست دیو است از سرنوشت گریز نیست و هیچ کس در این جهان پایدار نخواهد ماند و آن که نامش در جهان بلند شد از خطر اندیشه نداشت.»

رستم گفت : « من کمر به فرمان تو بسته دارم و هر چند به پای خویش در دوزخ خرامیدن و از زندگی سیر ناشده، در کام شیر درنده رفتن را بزرگان پیشین درست نشمرده اند من به یاری کردگار، طلسم وتن جادوان را می شکـنم و تن و جان خود را در راه انجام این فرمان می گذارم و از ارژنگ و سنجه و پولاد غندی و بید و دیو سفید، هیچ یک را زنده نمی گذارم.»
پس رستم ببر بیان را به تن کرد و سلاح بر داشت و چون پیل بر رخش بر آمد. مادرش رودابه آب از دیده روان کرد که می روی و مرا در غم خود می گذاری. رستم گفت : « ای مادر نیک خوی ، من آرزوی خود را بر این فرمان نباید بگزینم. بخش من از روزگار چنین شد، تو جان و تن مرا به یزدان بسپار و خرسند باش.»

 

  • خوان نخست : بیشه ی شیر : 


رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب روبه راه گذاشت. رخش شب و روز می تاخت و رستم دو روز راه را به یک روز می برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد . رستم پی بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند در آورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی که در نزدیکی اش بود در آمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت و بر آسود.

اما آن نیستان بیشه ی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد . پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آن گاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش یورش برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را بر آورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد . چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید.

رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای در آورده است. گفت : « ای رخش ناهوشیار، که گفت که تو با شیر کارزار کنی ؟ اگر به دست شیر کشته می شدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تـیـغ و ببر بیان را چگونه پیاده با خود به مازندران می کشیدم ؟

این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد بر آسود.

 

  • خوان دوم : بیابان بی آب : 


چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن بر خاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی نهاد و روی به راه آورد . چون زمانی راه سپرد بیابیانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن می گذشت بریان می شد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب وتوان رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه   می پیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت : « ای داور داروگر ، رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد . من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار، شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو بر هاند که همه پرستندگان و بندگان یزدان اند. من جان و تن د ر راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان ورنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.»

هم چنان می رفت و با جهان آفرین در نیایش بود، ولی روزنه ی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاسته تر می شد. مرگ را با چشم خویش دید و به دریغ با خود گفت :« اگر کارم با لشکری می افتاد شیروار به پیکار آنان می رفتم و به یک یورش آنان را نابود می ساختم. اگر کوه پیش می آمد به گرز گران کوه را فرو می کوفتم و پست می کردم و اگر رود جیحون بر من می غرید به نیروی خداداد در خاکش فرو می بردم. ولی با راه دراز و بی آب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد ؟»

دراین سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی سست و نزار شد و ناتوان بر خاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم  پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای بر خاست و در پی میش به راه افتاد. میش وی را به کنار چشمه ای رهنمون شد . رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است . بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و وی را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو به  رخش کرد و گفت : « مبادا تا من خفته ام با کسی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی . اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»

 

  • خوان سوم : جنگ با اژدها : 


رخش تا نیمه شب در چرا بود. اما دشتی که رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدهایی بود که از بیمش شیر و پیل و دیو یارای گذشتن بر آن دشت نداشتند. چون اژدها به آرام گاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا دید. در شگفت ماند که چگونه کسی به خود دل داده و بر آن دشت گذشته . دمان رو به سوی رخش گذاشت.

رخش بی درنگ به بالین رستم تاخت و سم رویین بر خاک کوفت و دُم افشاند و شیهه زد. رستم از خواب جست و اندیشه ی پیکار در سرش دوید. اما اژدها ناگهان به افسون ناپدید شد. رستم گِرد خود به بیابان نگاه کرد و چیزی ندید. با رخش تند شد که چرا وی را از خواب باز داشته است و دوباره سر بر بالین گذاشت و به خواب رفت. اژدها باز از تاریکی بیرون آمد .

رخش باز به سوی رستم تاخت و سم بر زمین کوفت و خاک بر افشاند . رستم بیدار شد و بر بیابان نگه کرد و باز چیزی ندید . دُژم شد و به رخش گفت : « درین شب تیره اندیشه خواب نداری و مرا نیز بیدار می خواهی . اگر این بار مرا از خواب باز داری سرت را به شمشیر تیز از تن جدا می کنم و خود پیاده به مازندران می روم . گفتم اگر دشمنی پیش آمد با وی مستیز و کار را به من واگذار . نگفتم مرا بی خواب کن. زنهار تا دیگر مرا از خواب بر نیانگیزی.» سوم بار اژدها غران پدیدار شد و از دم آتش فرو ریخت. رخش از چراگاه بیرون دوید اما از بیم رستم و اژدها نمی دانست چه کند که اژدها زورمند و رستم تیز خشم بود.

سر انجام مهر رستم او را به بالین تهمتن کشید . چون باد پیش رستم تاخت و خروشید و جوشید و زمین را به سم خود چاک کرد. رستم از خواب خوش بر جست و با رخش بر آشفت. اما جهان آفرین چنان کرد که این بار زمین از پنهان ساختن اژدها سر باز زد. در تیرگی شب چشم رستم به اژدها افتاد. تیغ از نیام کشید و چون ابر بهار غرید و به سوی اژدها تاخت و گفت : « نامت چیست، که جهان بر تو سر آمد. می خواهم که بی نام به دست من کشته نشوی.»
اژدها غرید و گفت : « عقاب را یارای پریدن بر این دشت نیست و ستاره این زمین را به خواب نمی بیند. تو جان به دست مرگ سپردی که پا در این دشت گذاشتی. نامت چیست؟ جای آن است که مادر بر تو بگرید.»

تهمتن گفت : « من رستم دستان از خاندان نیرمم و به تنهایی لشکری کینه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببینی.» این بگفت و باه ژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آویخت که گویی پیروز خواهد شد. رخش چون چنین دید ناگاه بر جست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شیر از هم بدرید. رستم از رخش خیره ماند . تیغ بر کشید و سر از تن اژدها جدا کرد . رودی از خون بر زمین فرو ریخت و تن اژدها چون لخت کوهی بی جان بر زمین افتاد . رستم جهان آفرین را یاد کرد و سپاس گفت. در آب رفت و سرو تن بشست و بر رخش نشست و باز رو به راه نهاد .

 

  • خوان چهارم : زن جادو : 


رستم پویان در راه دراز می راند تا آن که به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرح بخش. خوانی آراسته در کنار چشمه گسترده بود و بّره ای بریان با دیگر خوردنی ها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید. رستم شاد شد و بی خبر از آن که این خوان، خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد . سازی در کنار جام بود . آنرا بر گرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت :

 که آوازه ی بـد نشان رستــــــم است               کــه از روز شادیـش بهره کم است

هـمـه جـای جـنگ اسـت مـیـدان اوی               بیـــابـــان و کــوه است بـسـتان اوی

همــــاره  جـنـگ با دیو و نــراژدهــا              ز دیــــــو و بیـــابـــان نـیـابـد رهـــا

مــی و جــام و بــو یا گــل و مرغزار              نــکردســــت بخشش مرا روزگــار

همـــیشه بــــه جـنـگ نــــهنگ اندرم              دگــــــر بـــا پـــــلنگان بجنگ انـدرم


آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادوگر رسید. بی درنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید . رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت. چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره ی زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنی اش پدیدار گردید . رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادو است. زن جادو خواست که بگریزد . اما رستم کمند انداخت و سر او را سبُک به بند آورد . دید گــَنده پیری پُر آژنگ و پر نیرنگ است. خنجر تهمورثی از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.

 

  • خوان پنجم : جنگ با اولاد : 


رستم از آن جا باز راه دراز را در پیش گرفت و تا شب می رفت و شب تیره را نیز همه ره سپرد. بامداد به سرزمینی سبز و خرم و پر آب رسید. همه شب رانده بود و از سختی راه جامه اش به خوی آغشته بود و به آسایش نیاز داشت. ببر بیان را از تن به در کرد و خـُود را از سر برداشت و هر دو را در آفتاب نهاد و چون خشک شد دوباره پوشید و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها کرد و بستری از گیاه ساخت و سپر را زیر سرو تیغ را کنار خویش گذاشت و در خواب رفت.

دشتـبان چون رخش را در سبزه زار دید خشم گرفت و دمان پیش دوید و چوبی گرم بر پای رخش کوفت و چون تهمتن از خواب بیدار شد، رو به او گفت : « ای اهرمن، چرا اسب خود را در کشت زار رها کردی و از رنج من بر گرفتی ؟» رستم از گفتار او تیز شد و بر جست و دو گوش دشتبان را به دست گرفت و بیفشرد و بی آنکه سخن بگوید از بن بر کند. دشتبان فریاد کنان گوشهای خود را بر گرفت و با سر و دست پر از خون نزد « اولاد » شتافت که در آن سامان سالار و پهلوان بود. خروش بر آورد که مردی غول پیکر با جوشن پلنگینه و خود آهنیین چون اژدها بر سبزه خفته بود و اسب خود را در کشت زارها رها کرده بود. رفتم تا اسب او را برانم، بر جست و دو گوش مرا چنین بر کند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شکار داشت. عنان را به سوی رستم پیچید تا وی را کیفر کند.

اولاد و لشکرش نزدیک رستم رسیدند. تهمتن بر رخش بر آمد و تیغ در دست گرفت و چون ابر غرنده رو به سوی اولاد گذاشت . چون فراز یکدیگر رسیدند اولاد بانگ بر آورد که : « کیستی و نام تو چیست و پادشاهت کیست ؟ چرا گوش این دشتبان را کنده ای و اسب خود را در کشتزار رها کرده ای . هم اکنون جهان را بر تو سیاه می کنم و کلاه ترا به خاک می رسانم.»

رستم گفت : « نام من ابر است ، اگر ابر چنگال شیر داشته باشد و به جای باران تیغ ونیزه ببارد. نام من اگر به گوش ات برسد خونت خواهد فسرد. پیداست که مادرت تو را برای کفن زاده است.» این بگفت و تیغ آب دار را از نیام بیرون کشید و چون شیری که در میان رمه افتد در میان پهلوانان اولاد افتاد. به هر زهر شمشیر دو سر از تن جدا می کرد. به اندک زمانی لشکر اولاد پراکـنده و گریزان شد و رستم کمند بر بازو چون پیل دژم در پی ایشان می تاخت . چون رخش به اولاد نزدیک شد رستم کمند کیانی را پر تاب کرد و سر پهلوان را در کمند آورد. او را از اسب به زیر کشید و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت : « جان تو در دست من است. اگر راستی پیشه کنی و جای دیو سفید و پولاد غندی را به من بنمایی و بگویی کاووس شاه کجا در بند است از من نیکی خواهی دید و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگیریم ترا بر این مرز و بوم پادشاه می کنم. اما اگر کژی و ناراستی پیش گیری، رود خون از چشمانت روان خواهم کرد. »

اولاد گفت : « ای دلیر، مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا بر من ببخش . من رهنمون تو خواهم بود و خوان دیوان و جایگاه کاووس را یک یک به تو خواهم نمود. از این جا تا نزد کاووس شاه صد فرسنگ است و از آن جا تا جایگاه دیوان صد فرسنگ دیگر است، همه راهی دشوار. از دیوان دوازده هزار پاسبان کاووس شاه وایرانیان اند. بید و سنجه سالار دیوان اند و پولاد غندی سپهدار ایشان است. سر ِ همه ی نـّره دیوان، دیو سفید است که پیکری چون کوه دارد و همه از بیمش لرزان اند . تو با چنین برز و بالا و دست و عنان و با چنین گرز و سنان شایسته نیست با دیو سفید در آویزی و جان خود را در بیم بیندازی.

چون از جایگاه دیوان بـگــذری دشت سنگلاخ است که آهو را نیز یارای دویدن بر آن نیست. پـس از آن رودی پــر آب اسـت کــه دو فــرسنگ پـهـنـا دارد و از نـّره دیـوان ، « کنارنگ» نگهبان آن است . آن سوی رود سرزمین « بز گوشان» و  « نرم پایان» تا سیصد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشین مازندران باز فرسنگها ی دراز و دشوار در پیش است. شاه مازندران را هزاران هزارسوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزارو دویست پیل جنگی دارد. تو تنهایی و اگر از پولاد هم باشی می سایی.»

رستم خندید و گفت : « تو اندیشه مدار و تنها راه را بر من بنمای.

 بـبـیـنـــی کـــزین یک تن پـیـلـتـن                   چـــه آیـــد بــدان نـامـدار انـجمن

بـــه نیــــروی یـزدان پـیـروز گـر                   به بخت و به شمشیر و تیر و هنر

چــــو بـیـنـنـد تـاو ی بـَـرو یال من                  به جنگ اندرون زخم و کوپـال من

بـه درد پی و پـوسـتـشـان از نهیب                 عـنـان را نــدانـنـد بـاز از رکــیــب



اکنون بشتاب و مرا به جایگاه کاووس رهبری کن.»

رستم و اولاد شب و روز می تاختند و تا به دامنه کوه اسپروز، آنجا که کاووس با دیوان نبرد کرده و از دیوان آسیب دیده بود، رسیدند.

 

 

  • خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو : 


چون نیمه ای از شب گذشت از سوی مازندران خروش بر آمد و به هر گوشه شمعی روشن شد و آتش افروخته گردید . تهمتن از اولاد پرسید : « آن جا که از چپ و راست آتش افروخته شد کجاست ؟» اولاد گفت : « آن جا آغاز کشور مازندران است و دیوان نگهبان در آن جای دارند و آن جا که درختی سر به آسمان کشیده، خیمه ی ارژنگ دیو است که هر زمان بانگ و غریو برمی آورد.»

رستم چون از جایگاه ارژنگ دیو آگاه شد بر آسود و بخفت و چون بامداد بر آمد اولاد را بر درخت بست و گرز نیای خود سام  را بر گرفت و مِـغـفـَر خسروی را بر سر گذاشت و رو به خیمه ی ارژنگ دیو آورد . چون به میان لشکر و نزدیک خیمه رسید چنان نعره ای بر کشید که گویی کوه و دریا از هم دریده شد . ارژنگ دیو چون آن غریو را شنید از خیمه بیرون جست. رستم چون چشمش بر وی افتاد در زمان رخش را بر انگیخت و چون برق بر او فرود آمد و سرو گوش و یال او را دلیر بگرفت و به یک ضربت سر از تن او جدا کرد و سـَر ِ کنده و پر خون او را در میان لشکر انداخت. دیوان چون سر ارژنگ را چنان دیدند و یال و کوپال رستم را به چشم آوردند دل در برشان به لرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو به گریز نهادند. چنان شد که پدر بر پسر در گریز پیشی می گرفت. تهمتن شمشیر بر کشید و در میان دیوان افتاد و زمین را از ایشان پاک کرد و چون خورشید از نیمروز بگشت، دمان به کوه اسپروز باز گشت.

 

 

  • رسیدن رستم نـزد  کی کاووس : 

 

آنگاه رستم کمند از اولاد بر گرفت و او را از درخت باز کرد و گفت : « اکنون جایگاه کاووس شاه را به من بنما. » اولاد دوان در پیش رخش به راه افتاد و رستم در پی او به سوی زندان ایرانیان تاخت.

چون رستم به جای گاه ایرانیان رسید، رخش خروشی چون رعد بر آورد. بانگ رخش به گوش کاووس رسید و دلش شکفته شد و آغاز و انجام کار را دریافت و رو به لشکر کرد و گفت : « خروش رخش به گوشم رسید و روانم تازه شد . این همان خروش است که رخش هنگام رزم پدرم کی قباد با ترکان بر کشید .» اما لشکر ایران از نومیدی گفتند کاووس بیهوده می گوید و از گزند این بند هوش و خرد از سرش به در رفته و گویی در خواب سخن می گوید. بخت از ما گشته است و از این بند رهایی نخواهیم یافت.

دراین سخن بودند که تهمتن فرود آمد. غوغا در میان ایرانیان افتاد و بزرگان و سر داران ایران چون طوس و گودرز و گیو و گستهم و شیدوش و بهرام او را در میان گرفتند. رستم، کاووس را نماز برد و از رنجهای دراز که بر وی گذشته بود پرسید. کاووس وی را در آغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختی راه جویا شد.

آن گاه کی کاووس روی به رستم کرد و گفت : « باید هشیار بود و رخش را از دیوان نهان داشت. اگر دیو سفید آگاه شود که تهمتن ارژنگ دیو را از پای در آورده و به ایرانیان رسیده دیوان انجمن خواهند شد و رنجهای تو را بر باد خواهند داد . تو باید باز، تن و تیغ و تیر خود را به رنج بیا فکنی و رو به سوی دیو سفید گذاری ، مگر به یاری یزدان بر او دست یابی و جان ما را از رنج برهانی که پشت و پناه دیوان اوست. از این جا تا جایگاه دیو سفید از هفت کوه گذر باید کرد. در هر گذاری نـّره دیوان جنگ آزما و پر خاشجوی آماده نبرد ایستاده اند . تخت دیو سفید در اندرون غاری است. اگر او را تباه کنی پشت دیوان را شکسته ای . سپاه ما در این بند رنج بسیار برده است و من از تیرگی دیدگانم به جان آمده ام . پزشکان چاره ی ایـن تیرگی را خـون دل و مغـز دیـو سـفید شمرده اند و پزشکی فرزانه مرا گفته است که چون سه چکـّه از خون دیو سفید را در چشمانم بچکانم تیرگی آن یک سر خواهد رفت.»

رستم گفت : « من آهنگ دیو سفید می کنم. شما هشیار باشید که این دیو، دیوی زورمند و افسونگر است و لشکری فراوان از دیوان دارد . اگر به پشت من خم آورَد، شما تا دیرگاه در بند خواهید ماند. اما اگر یزدان یار من باشد و او را بشکنم مرز و بوم ایران را دوباره باز خواهیم یافت.» 

 

 

  • خوان هفتم: جنگ با دیو سپید :


آن گاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نیز با خود بر داشت و چون باد رو به کوهی که دیو سپید در آن بود گذاشت. هفت کوهی را که در میان بود به شتاب در نوردید و سر انجام به نزدیک غار دیو سفید رسید. گروهی انبوه از نـّره دیوان را پاسدار آن دید. به اولاد گفت : « تا کنون از تو جز راستی ندیده ام و همه جا به درستی رهنمون من بوده ای اکنون باید به من بگویی که راز دست یافتن بر دیو سپید چیست ؟»

اولاد گفت : « چاره آن است که درنگ کنی تا آفتاب بر آید. چون آفتاب بر آید وهوا گرم شود خواب بر دیوان چیره می شود و تو از این همه نـّره دیوان ، جز چند تن پاسبان را بیدار نخواهی یافت . آن گاه است که باید با دیو سپید در آویزی. اگر جهان آفرین یار تو باشد بر وی پیروز خواهی شد.»

رستم پذیرفت و درنگ کرد تا آفتاب بر آمد و دیوان سست شدند و در خواب رفتند . آن گاه اولاد را با کمندی استوار بست و خود شمشیر را چون نهنگ بلا، از نیام بیرون کشید و چون رعـد غرید و از جهان آفرین یاد کرد و در میان دیوان افتاد . سر دیوان چپ و راست به زخم تیغش بر خاک می افتاد و کسی را یارای برابری با او نبود. تا آن که به کنار غار دیو سفید رسید. غاری چون دوزخ سیاه دید که سراسر آن را غولی خفته ، چون کوه پر کرده بود. تنی چون شب سیاه و رویی چون شیر سفید داشت. رستم چون دیو سپید را خفته یافت به کشتن وی شتاب نکرد . غرشی چون پلنگ بر کشید و به سوی دیو تاخت. دیو سپید بیدار شد و بر جست و سنگ آسیایی را از کنار خود در ربود و در چنگ گرفت و مانند کوهی دمان آهنگ رستم کرد. رستم چون شیر ژیان بر آشفت و تیغ بر کشید و سخت بر پیکر دیو کوفت و به نیرویی شگفت یک پا و یک دست از پیکر دیو را جدا کرد و بیانداخت. دیو سپید چون پیل دُژم به هم بر آمد و بریده اندام و خون آلود با رستم در آویخت.

غار از پیکار دیو و تهمتن پر شور شد . دو زورمند بر یک دیگر می زدند و گوشت از تن هم جدا می کردند. خاک غار به خون دو پیکارگر آغشته شد . رستم در دل می گفت که اگر یک روز از این نبرد جان به در ببرم دیگر مرگ بر من دست نخواهد یافت و دیو با خود می گفت که اگر یک امروز با دست و پای بریده از چنگ این اژدها رهایی یابم دیگر روی به هیچ کس نخواهم نمود . هم چنان پیکار می کردند و جوی خون از تن ها روان بود. سر انجام رستم دلاور بر آشفت و به خود پیچید و چنگ زد و چون نـّره شیری دیو سپید را از زمین بر داشت و به گردن در آورد و سخت بر زمین کوفت و آن گاه بی درنگ خنجر بر کشید و پهلوی او را بریده و جگر او را از سینه بیرون کشید . دیو سفید چون کوهی بی جان، کشته شد و بر خاک افتاد.

رستم از غار خون بار بیرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر دیو را به وی سپرد و آن گاه با هم رو به سوی جای گاه کاووس نهادند.

 

  • بینا شدن کی کاووس :


از آن سوی، کی کاووس و بزرگان ایران چشم به راه رستم دوخته بودند تا کی به پیروزی از رزم باز آید و آنان را برهاند. تا آن که مژده رسید رستم پیروز باز گشته است . از ایرانیان بانگ شادی بر آمد و همه ستایش کنان پیش دویدند و بر تهمتن آفرین خواندند . رستم به کی کاووس گفت : « ای شاه، اکنون هنگام آن است که شادی و رامش کنی که جگر گاه دیو سفید را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم ونزد تو آوردم.»

کی کاووس شادی کرد و بر او آفرین خواند و گفت : « آفرین بر مادری که فرزندی چون تو زاد و پدری که دلیری چون تو پدید آورد، که زمانه دلاوری چون تو ندیده است. بخت من از همه فرّخ تر است که پهلوان شیر افگنی چون تو فرمانبردار من است. اکنون هنگام آن است که خون جگر دیو را در چشم من بریزی تا مگر دیده ام روشن شود و روی تو را باز ببینم.»

چنان کردند و ناگاه چشمان کاووس روشن شد. بانگ شادی بر خاست. کی کاووس بر تخت عاج بر آمد و تاج کیانی را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ایران چون توس و گودرز و گیو و فریبرز و رهام و گرگین و بهرام و نیو به شادی و رامش نشستند و تا یک هفته با رود و می دمساز بودند.

هشتم روز همه آماده ی پیکار شدند و به فرمان کی کاووس به گشودن مازندران دست بردند و تیغ در میان دیوان گذاشتند و تا شامگاه گروهی بسیاراز دیوان و جادوگران را با کمک رستم بر خاک هلاک انداختند.

اولاد از دلیری و پیروزی رستم خیره ماند و گفت : « ای نـّره شیر، جهان را به زیر تیغ خود آوردی و دیوان را پست کردی . یاد داری که به من نوید دادی که چون پیروز شوی مازندران را به من بسپاری ؟ اکنون هنگام آن است که پیمان خود را چنان که از پهلوانان در خور است به جای آری.»

رستم گفت : « آری، مازندران را سراسر به تو خواهم سپرد. اما هنوز کاری دشوار در پیش است . شاه مازندران هـنـوز بــر تـخـت اسـت و هـزاران هزار دیوان جادوگـر پاسبان وی اند. باید نخست او را از تخت به زیر آورم و دربند کنم و آن گاه مازندران را به تو واگذارم و تو را بی نیازی دهم.»

 

 

  •  نامه نوشتن کیکاووس نزد پادشاه مازندران :

 

 

چون شب فرا رسید سپاه ایران دست از کشتاردیوان  باز کشیدند. کاووس گفت : « دیوان مازندران به کیفر خود رسیدند و بیش از این شایسته نیست خون آنان را بریزیم. اکنون باید مردی خردمند و هوشیار را نزد شاه مازندران بفرستیم و او را به فرمانبرداری بخوانیم.»

پس کاووس دبیر را فرمان داد تا  نامه ای گویا به شاه مازندران نوشت و بیم و امید در آن نشاند که : « ای گرفتار خود کامی و غرور، تو با دیوان و جادوگران هم داستان شده ای و به بدی و بد بینی گراییده ای . باید بدانی که اگر بد کنش باشی جز بدی نخواهی دید. اما اگر دادگری و پاک دینی پیشه کنی بهره تو نیکی و آفرین خواهد بود . می بینی که یزدان با دیوان و جادوگران تو چه کرد . اکنون اگر خرد رهبر تو است و می خواهی در امان باشی بی درنگ تخت مازندران را بگذار و به کهتری به درگاه ما بیا و باج بپرداز، مگر این فرمانبری تخت مازندران را برای تو نگاه دارد. و گرنه چون ارژنگ و دیو سپید، تو نیز دل از جان بر گیر.»

آن گاه کی کاووس فرهاد را که از دلاوران نام دار ایران بود برگزید و نامه را به او سپرد تا به شاه مازندران برساند.
فرهاد چون نزدیک شهر نرم پایان رسید به شاه مازندران آگاهی داد که از کاووس پیام آورده است . شاه مازندران گروهی از پهلوانان پرخاشگر خود را بر گزید و سپاهی گران بیرون کشید و آن ها را دلیر کرد و هشدار داد و برابر فرهاد فرستاد. اینان با چهره ای دُژم فرهاد را پذیرنده شدند. چون نزدیک رسیدند، یکی از پهلوانان دست فرهاد را به تندی در دست گرفت و بیفشرد تا او را رنجه کند . فرهاد خم به ابرو نیاورد و درد را آسان پذیرفت. وی را نزد شاه بردند. چون نامه کاووس را خواند واز دستبرد رستم و کشته شدن پولاد غندی و بید و ارژنگ ودیو سپید آگاه شد دل در برش زار گردید و جانش پر اندیشه شد و با خود گفت : « این رستم آفتی گزنده است و جهان از وی امان نخواهد یافت.»

سه روز فرهاد را نزد خود نگاه داشت . روز چهارم بر آشفت وبه فرهاد گفت برو و در پاسخ به کاووس بگو : « ای شاه نو خاسته ی بی خرد ، تندی و خامی تو نمی گذارد تا هماورد خود را بشناسی و گرنه چگونه از چون منی با چنین بر و بوم و دستگاه می خواستی که به بارگاه تو بیایم ؟ مرا هزاران هزار لشکر جنگاور است و هزار و دویست پیل جنگی دارم که از آنها یکی در لشکر تو نیست . تو آماده ی کارزار باش که من به پیکار با تو کمر بسته ام و به زودی با سپاه خود، خواب خوش را از سر تو و لشگریانت بیرون خواهم راند.»

 

 

  • پیام بـردن رستم به شاه مازندران :


چون این پیام به کاووس و رستم رسید و فرستاده شکوه و دستگاه شاه مازندران را باز نمود، تهمتن گفت : « پیام بردن نزد شاه مازندران کار من است. باید نامه ای چون تیغ برنده نوشت و به من سپرد تا من به وی برسانم و با گفتار خود خون در مغز وی بجوشانم.»

کاووس آفرین گفت و فرمان داد نامه نوشتند که : « ای شاه خود کامه، سخنان بیهوده گفتی و به بی خردی دم زدی. اکنون یا سرت را از این فزونی تهی کن و بنده وار نزد من آی و یا لشکری چون دریا به مازندران خواهم کشید و جوی خون روان خواهم ساخت و مغز سرت را خوراک کرکسان خواهم کرد.»

رستم بر رخش نشست و با نامه ی کاووس رو به راه گذاشت. دیگر بار لشگری از مازندران پیش رفت تا بیم در دل فرستاده ی کاووس اندازد. چون چشم تهمتن بر لشکر افتاد، درختی پر شاخ بر کنار راه بود، دست انداخت و دو شاخ درخت را در دست گرفت و به تندی پیچاند. درخت از بیخ و بن از زمین کنده شد . آن گاه رستم درخت تنومند را چون زوبین در دست گرفت و بر سر لشکر مازندران انداخت. چندین سوار بر زیر آن فرو ماندند .

پیشرو لشکر که از پهلوانان نامدار بود به رستم نزدیک شد و برای آن که زور به رستم بنماید دست او را در دست گرفت و سخت فشرد . رستم در پاسخ چنان دست او را فشرد که رنگ از روی پهلوان پرید و دستش تباه شد و خود ناتوان از اسب فرو افتاد . لشکر مازندران در کار رستم خیره ماندند . سواری خبر به شاه مازندران برد. شاه مازندران پهلوان نامی خود « کلاهور» را پیش خواند و کلاهو،ر دلیری جنگجو و نیرومند و چون پلنگی غـّران  و پیوسته و در جستجوی پیکار بود.

شاه گفت : « باید نزد این فرستاده بروی و با هنر نمایی خود آب در دیدگان او بیاوری و او را شرمنده سازی.» کلاهور چون نـّره شیری پیش تاخت و روی دُژم کرد و دست رستم را در چنگ گرفت و سخت بفشرد، چنان که دست رستم همه کبود شد. اما رستم روی نپیچید و در پاسخ چنگ کلاهور را چنان در دست فشرد که ناخن های آن فرو ریخت. کلاهور با دستی آویخته و ناخن هایی ریخته  و پر درد نزد شاه باز آمد و گفت : « چنین دردی را پنهان نمیتوان داشت و ما را با چنین پهلوانی یارای جنگ نیست. بهتر آن است که در آشتی بکوشی و باج بپذیری و این رنج را بر خود آسان کنی.» آن گاه رستم دمان از راه رسید. شاه مازندران او را در بارگاه خود جایی به سزا داد و از کاووس و لشکر ایران و نشیب و فراز و رنج راه جویا شد. سپس پرسید که : « آیا تو که بَرو بازویی چنین نیرومند داری رستمی ؟»
رستم گفت : « من چاکری از چاکران رستم ام ، اگر خود در خور ِ چاکری وی باشم. جایی که او باشد من کیستم ؟ رستم پهلوانی بی مانند است :

 

جـهـــــان آفــریـن تــا جــهـان آفــریـد             چــــو رستــــم، ســر افراز نآمد پدید 

 

یـکـــــی کــــوه بــاشـــد بـرزم اندرون           از آن رخ و گرزش چه گویم که چون

 

چـــو او رزم ســازد چـه پـایـد گروه؟           کــنـد کـــوه دریـــا و دریـــا چو کـــوه

 

 بـــــه تـنــــها یـــکی نـامور لشکرست         پـیــــــام آوری را نــه انــدر خور است


اما رستم پیام داده است که اگر خردمندی، تخم زشتی مکار و فرمانبری پیشه کن که اگر از شاه ایران اجازه داشتم یک تن از لشکرت را زنده نمی گذاشتم.» آن گاه نامه ی کاووس را به وی داد.

شــاه مازندران چـون پیغام را شنید و نـامه را دید خیره شد و بر آشفت و به رستم گفت : « این چه گفتگوی بیهوده ای است که کاووس مرا نزد خود می خواند. به کاووس بگو که هر چند تو سالار ایرانیان باشی من شاه مازندرانم و سپاه و دستگاه و زر و گوهر از تو بیشتر دارم. زنهار اندیشه ی بیهوده به خود راه مده و در پی تخت شاهنشاه مباش. عنان بگردان و به کشور خود باز گرد، که اگر با سپاه خود از جای بجنبم و آهنگ جنگ کنم تو را یکسره از میان بر خواهم داشت . اما به رستم نیز پیامی از من ببر و بگو ای پهلوان، مگر از کاووس چه نیکی به تو می رسد که کمر به خدمت او بسته ای ؟

اگر در فرمان من باشی ترا سد چندان پاداش می دهم و تو را در میان یلان سر فرازی می بخشم و از زر و خواسته بی نیاز می کنم.»

رستم در خشم رفت و گفت : « ای پادشاه بی خرد، اگر بخت از تو بر نگشته بود چنین نمی گفتی. مگر رستم سر فراز، نیازی به گنج و سپاه تو دارد ؟ رستم دستان شاه زابلستان است و در گیتی همانندی ندارد. اگر باز چنین بگویی تهمتن زبان از دهانت بیرون خواهد کشید.»

شاه مازندران از این سخنان تافته شد و در خشم رفت و به دژخیم گفت : « این فرستاده را بگیر و بی درنگ گردن بزن.» دژخیم تا نزدیک رفت رستم دست انداخت و او را پیش کشید و یک پای او را در دست گرفت و پای دیگر او را زیر پای خود گذاشت و چون شیر خشمگین وی را از هم درید . آن گاه رو به شاه مازندران کرد و گفت : « اگر از شاهنشاه ایران دستور می داشتم با لشکرت کار زار می کردم و سزای ترا در کنارت می گذاشتم. باش تا کیفر این بدخویی و گستاخی را ببینی.» این بگفت و پر خشم از بارگاه بیرون آمد و شاه مازندران را خیره و بیمناک بر جای گذاشت.

 

 

  •  جنگ رستم و جویا :

 

چون رستم از مازندران بیرون رفت، شاه مازندران بی درنگ بسیج جنگ کرد و لشگری انبوه بر انگیخت و سرا پرده از شهر بیرون کشید و با دیوان و پیلان بسیار چون باد رو به سوی سپاه ایران آورد.

از آن سوی رستم به بارگاه کاووس رسید و وی را از آن چه رفته بود آگاه کرد و گفت : « باک نباید داشت . باید دلیری کرد و به رزم دیوان پیش رفت که چون روز پیکار فرا رسد گرز من دمار از روزگار ایشان بر خواهد آورد.»

چیزی نگذشت که آگاهی آمد که سپاه مازندران نزدیک رسیده است. کی کاووس تهمتن را گفت تا ساز جنگ کند. آن گاه سرداران سپاه را پیش خواند و فرمان داد تا لشکر را بیارایند. توس را بر راست لشکر گماشت و چپ لشکر را به گودرز و کشواد سپرد و خود در دل سپاه جای گرفت. تهمتن با تن پیلوارش پیشاپیش سپاه می رفت.

چون دو سپاه به هم رسیدند دلیری از نامداران مازندران، « جویا» نام، گرزی گران بر گردن گرفت و چون شیر غـّران به سوی لشکر کاووس تاخت و چنان نعره ای بر کشید که کوه و دشت را به لرزه در آورد و بیم در دل ایرانیان انداخت. بانگ زد که کیست تا با من نبرد جوید. جوشن در برش می درخشید واز تیغ برنده اش خون می جَست. از سپاه کاووس آوازی برنخواست. کاووس رو به پهلوانان و جنگجویان خود کرد و گفت : « چه شد که از نعره این دیو چنین رنگ باختید و خاموش ماندید ؟ » باز پاسخی نیامد. گویی سپاه از بیم ِ جویا پژمرده شده بود.

آن گاه رستم عنان بگرداند و به نزد کاووس راند و گفت : « شاهنشاه چاره این دیو را به من واگذار.» کاووس گفت : « آری ، چاره این دیو با تواست. دیگران خاموش مانده اند . مگر تو ما را ازاین دیو برهانی . جهان آفرین یار تو باد.»

رستم رخش دلاور را بر انگیخت و گرد بر آورد و بانگ بر کشید و چون پیل مست با نیزه ای چون اژدها به میدان تاخت. جویا گفت : « چنین خیره از جویا و خنجر جان گدازش ایمن مشو که هم اکنون مادر را بر تو سوگوار خواهم کرد.» رستم چون چنین شنید نعره ای بر کشید و نام یزدان را بر زبان آورد و چون کوه از جای بر آمد. دل جویا از نهیب رستم از جای کنده شد و ترسان عنان پیچاند و به سوی دیگر تاخت . تهمتن چون باد از پس او در رسید و نیزه را بر کمر بند او راست کرد و بر وی زد. به یک زخم، بند و گره از جوشن او فرو  ریخت . او  را از  زین برداشت و چون مرغی که به نیش کشند وی را نیز بر نیزه کشید و سپس بر خاک کوفت.

لشکر مازندران خیره ماندند و چون سر دلیران را کشته بر خاک دیدند بیم بر ایشان چیره شد.

  • پیروزی رستم بـر شاه مازندران :


شاه مازندران چون چنین دید فرمان داد تا سپاهش سراسر تیغ بر کشیدند و دست به جنگ یازیدند . بانگ کوس بر خاست و دو سپاه بر یک دیگر تاختند. از گــَرد سواران هوا تیره شد و برق تیغ و شمشیر و نیزه در هوا درخشیدن گرفت.

 

زآواز دیـــــوان واز تیــره گــرد                  زغـــــریدن کـوس و اســب نـبـرد

شـکـافید کـوه و  زمـیـن بـر دریـد                 بــدان گــونه پیکار ِکـین کــس ندیـد

چکـاچـاک ز گرز آمد و تیغ و تیر                زخـــون یــلان دشت گـشـت آبگـیـر

زمــــین شـد بکــردار دریای قـیـر                همـه موجش از خنجر و گرز و تیر

دمـان بـاد پـایـان چو کشتی بر آب                ســــوی غــرق دارند گـفـتـی شـتـاب

هــــمی گرز بارید بر خود و ترگ               چــو بـــاد خزان بــارد از بـیـد برگ


هفت روز میان دو سپاه جنگ و پیکار بود و هر چند گروه بسیاری از دیوان به دست رستم تباه شدند هیچ یک از دو سپاه پیروزی نمی یافت.

هشتم روز کی کاووس کلاه کیانی را از سر بر داشت و به نیایش ایستاد و روی بر خاک مالید و به در گاه یزدان نالید و درخواست کرد تا جهان آفرین وی را بر آن دیوان بی با ک پیروزی دهد و شاهنشاهی او را نگاه دارد. آن گاه به لشگرگاه خویش باز آ مد و کلاه جنگ بر سر گـذاشت و ســرداران و دلاوران سـپـاه را گـِرد کـرد و آنــان را دل داد و بـر انگیخت. سپس فرمان داد تا کوس جنگ بکوبند. آتش کین در دل ایرانیان زنده شد و یک باره بر سپاه مازندران یورش بردند . رستم چون پیل مست به میانه ی سپاه روی آورد و سیل از خون پهلوانان مازندران روان کرد. گودرز و کشواد بر راست لشکر تاختند و گیو بر چپ لشکر دست برد.

از بامداد تا شامگاه پیکار بودند. رستم با سپاهی دلیر بجایی که شاه مازندران در آن بود روی آور شد. اما شاه مازندران جای تهی نکرد و با دیوان و پیلان خود روی بر رستم گذاشت . تهمتن گرز را بر افراخت و در میان دیوان افتاد و بسیاری از آنان را بر خاک انداخت. شاه مازندران چون به نزدیک رستم رسید غریو بر آورد و گرز از کوهه ی زین بر کشید و گفت : «ای بد کردار نابکار، باش تا زخم مردان را ببینی.»

دل رستم از کینه به جوش آمد. گرز را فرو گذاشت و نیزه بر دست گرفت و خروش بر آورد و به سوی شاه مازندران تاخت. شاه مازندران دید پیلی خروشان نیزه بر دست به سوی او می تازد و پیام مرگ می آورد. جانش پر بیم شد و خشم را فرو خورد و به سستی گرایید. رستم امان نداد و نیزه را سخت بر کمربند او فرود آورد. کمر شاه گسست و خفتانش درید و سنان نیزه در تهیگاه شاه مازندران نشست.

ناگاه رستم دید که شاه دیوان چون لختی کوه شد و به جادو و افسون از صورت مردمان بیرون رفت. رستم و سپاه ایران بر این شگفتی خیره ماندند. دراین هنگام کی کاووس با درفش و سپاه فرارسید و از ماجرا پرسید. رستم آن چه گذشته بود باز نمود و گفت : « نیزه بر تهیگاه شاه دیوان زدم و گمانم چنان بود که سر نگون از کـوهـه ی زین به زیر خواهد افتاد که ناگاه در پیش روی من سنگ شد و بر جای ماند. اما او را چنین نخواهم گذاشت. او را به لشکر گاه خواهم برد و از سنگ بیرون خواهم آورد. »

کی کاووس فرمان داد تا لشگریان آن تخته سنگ را به پایگاه سپاه ایران برند. لشگریان هر چه نیرو کردند سنگ از جای نجنبید . سر انجام رستم پیش آمد و چنگ انداخت و به یک جنبش تخته سنگ را از جا بر کند و بر دوش گرفت و به پایگاه خود آورد و برزمین افکند. آن گاه رو به سنگ کرد و گفت : « دست از جادو بردار و بیرون آی و گرنه با تیر و تیغ پولادین سنگ را سراسر خواهم برید و ترا تباه خواهم ساخت.» چون رستم چنین گفت ناگهان تخته سنگ چون ابر پراگنده شد و شاه دیوان با چهره زشت و بالای دراز و سر و گردن و دندانی چون گراز، خُود بر سر و خفتان در بر پدیدار گردید. رستم خندان شد و دست او را گرفت و به پیش کی کاووس کشید.

کی کاووس بر او نگاه کرد و او را در خور شمشیر دید. پس شاه دیوان را به دژخیم سپرد و دل از اندیشه اش آزاد کرد.

از لشگر مازندران گنج و خواسته و زر و گوهر بسیار به چنگ افتاد. آن گاه کی کاووس به نیایش ایستاد و دادار جهان آفرین را سپاس گفت و یک هفته به پرستش یزدان پرداخت . سپس در ِ گنج را بگشود و تا یک هفته بخشش و دهش پیشه ساخت و نیازمندان را بی نیاز کرد و هر که را در خور بود زر و خواسته داد. هفته ی سوم جام مِی خواست و به شادی و رامش گرایید.

چون کار پادشاهی راست شد، کی کـاووس بر رستم آفرین خواند و او  را سپاس گفت : « ای جهان پهلوان، تخت شاهنشاهی را مردی و دلاوری تو به من باز آورد و مرا جنگاوری و نبرد آزمایی های تو پیروز کرد. پیوسته دل و دینم به تو روشن باد.»

رستم گفت : « ای شهریار، اگر رهنمونی اولاد نبود از من کاری برنمی آمد . همه جا راستی پیشه کرد و در پیروزی ما کوشید . اکنون امید به مازندران دارد که من او را آغاز چنین نوید داده بودم. شایسته است که خلعت و فرمان از شاهنشاه به وی رسد.»

کی کاووس در زمان، مهتران مازندران را پیش خواست و آنان را به فرمان برداری از اولاد خواند و شهریاری مازندران را به وی سپرد.

 

  • بازگشت کی کاووس به ایران : 

 

چون این کارها کرده شد، کی کاووس با سپاه خود رو به ایران گذاشت. خبر به ایرانیان رسید و بانگ شادی از مرد و زن برخاست. سرزمین ایران را سراسر آراستند و آذین بستند و بساط بزم و  رامش ساز کردند. کی کاووس چون به بارگاه خویش رسید بر تخت شاهی نشست و دست به بخشش برد و زر و گوهر بر مردم و سپاه نثار کرد. بزرگان ایران همه شادمان به تخت گاه آمدند. تهمتن نیز با کلاه شاهی در کنار تخت کاووس جای گرفت.

آن گاه رستم دستور خواست تا به زابلستان نزد زال باز گردد. کاووس فرمان داد تا خلعتی شایسته برای تهمتن آراستند : تختی از فیروزه و تاجی گوهر نشان و جامه ای زربافت و سد غلام زرین کمر و سد کنیزک مُشک موی و سد اسب گرانمایه و سد شتر سیاه موی و زرین لگام که بار از دیبای رومی و چینی وپهلوی داشتند و سد بدره ی زر و جامی از یاقوت پر از مشک ناب و جامی دیگر از فیروزه پر از گلاب با بسیار خواستنی های دیگر و بو های خوش به هم نهادند و فرمانی به نام وی بر حریر نوشتند و شهریاری نیمروز را از نو به نام وی کردند.

کی کاووس رستم را سپاس گفت و رستم بر تخت وی بوسه داد و کاووس را بدرود کرد . خروش کوس بر آمد و رستم بر رخش نشست و شاد و پیروز رهسپار زابلستان شد.

کی کاووس به فرخندگی بر تخت شاهنشاهی نشست . توس را سپهبد ایران زمین کرد و اصفهان را به گودرز سپرد و غم و اندوه را از خود و مردمان دور کرد. زمین آباد شد و مردم ایمن و توانگر شدند و دست اهریمن را از بدی کوتاه گشت.

 

        جهان چون بهشتی شد آراسته            پراز داد و آکنده از خواسته

 

 

** گزارش شاهنامه ( چاپ مسکو ) از داستان کی کاووس را  در این جا  بخوانید.